گذرگاه

انی مهاجر الی ربی انه هو العزیز الحکیم (یادداشت های یک طلبه دانشجو)

سال نو مبارک
نویسنده : - ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳۱
 

بسیاری از اهل حقیقت، رمضان را شروع سال جدید می دانند و امروز،‌ روز اول سال.

ماه محرم،‌ پیش از اسلام هم مبدأ سال جدید در میان اعراب بوده و با آمدن اسلام تغییری داده نشده اما در میان روایات رسیده از ائمه و دعاهای خاص این ماه،‌ می بینی که دعاها برای کسب فضایل و نعمات در یک سال است و رویکرد سالانه دارد در صورتیکه ادعیه ماه های دیگر مثل شعبان و رجب و ... اینطور نیست. مثلاً‌ دعایی از امام صادق اشاره می کند که بایستی در روز اول سال جدید خوانده شود که در توضیح می آید روز اول ماه رمضان.. و کلاً‌ رویکرد پیامبر و امامان به این ماه مشابه شروع سال جدید است.

عادت کرده ام به نگاه کردن به گذر زمان و بعد حسرتی که این هم از دست رفت و استفاده ی مفیدی نشد،‌ان شاء الله در اولین ماه این سال جدید معنوی برنامه های زیر را مجدانه پیگیری کنم:

- دوره کامل قرآن با معنی

- افزایش مهمانی های افطاری به ۵ شب

- سحرخیزی بیشتر و فرصت بیشتر برای دعا و نماز شب

- شرکت در طرح ایتام

- ترک گناهانی مثل غیبت و دروغ حتی موارد جزئی و شبه دار

- تمرین نظم در کارهای روزمره زندگی و عبادات

- احوالپرسی از فامیل

- آشنایی بیشتر با ادعیه مفاتیح

- گوش دادن به سخنرانی های بزرگان به جای سریال های تلوزیونی رمضان

 

ان شاء‌الله پس از ماه مبارک،‌تمام موارد بالا را تیک دار ببینم،‌ عذر و دلیل موجه و غیرموجه هم پذیرفته نیست.


 
 
بل گرفتن
نویسنده : - ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٩
 

خیلی وقت است که دوست دارم از نظر روانشناسی،‌به وقایع اخیر بنگرم،‌اینکه چه خصوصیاتی در ما وجود داره که سبب موضع گیریمون میشه یا اون رو تشدید می کنه،‌ حتماً‌ باید مطالبی بنویسم تا سعی کنم ریشه های اون رو در خودم  از بین ببرم  و اگر فردی مفید دید در مورد خودش اجرا کنه.

عجالتاً‌ همان موضوع نفاق، مجدد در نظرم میاد،‌اینکه همه ما تا حدودی نفاق داریم،‌اینکه وقت موضع گیری ها،‌تنها رضای خدا رو در نظر نمی گیریم،‌خاطرم هست شنیده بودم که مرجعی بوده که حکمی برای شرایط نجس شدن آب چاه داده بوده و بعد مدتی به خاطرش میاد که در حیاط خونه خودش هم چاهی داره،‌از ترس اینکه نکنه این موضوع که خودش چاه داشته در کیفیت فتواش تاثیری داشته و شاید شرایط رو سهل تر گرفته میده چاه خونه رو پر می کنن و بعد دوباره مشغول تفکر و مطالعه برای فتواش میشه

خیلی اوقات این عادت ها و صفات بد اخلاقی ماست که داره خودش رو نشون میده نه یک موضع گیری سیاسی

مثلاً‌ اینکه من میرم برای کشته شدن فردی عزاداری می کنم،‌اون فرد در اثر ظلمی کشته شده و وقتی کذب این خبر رو میشنوم خوب اگر نفاق ندارم،‌باید قائدتاً‌ خوشحال شوم،‌در غیر اینصورت ناراحتی من تنها وسیله ای بوده برای هدفی که تصور می کردم و یک دورویی بوده از اینکه برای اون فرد نگرانم و از کشته شدن انسان های مظلوم غمگینم تنها یک وسیله بوده اما وقتی می بینی فردی که پیش خودش مجلس ختم دختر جوونی رو می گیره و بعد می فهمه که اون دختر اونور دنیا داره زندگی می کنه چرا باز هم باید خشمگین بشه و به زمین و زمان ناسزا بگه

این بل گرفتن ما از همدیگه خیلی بد شده،‌ منتظریم فرصتی پیش بیاد تا اونو چماق کنیم بکوبیم تو سر همدیگه،‌یعنی کافیه از یه منبع دست دهم یه چیزی بشنویم برخلاف وقت هایی که به نفعمون هست و هزار تا منبع و سند جور می کنیم تا خودمون رو امین نشون بدیم،‌بدون مراجعه به اصل منبع با استفاده از یک تکنیک قدیمی ایجاد جو روانی فقط سعی می کنیم با تکرار زیاد با مردم مثل یک طوطی رفتار کنیم تا یاد بگیرند و تکرار کنند

چنین کسانی به نظر من،‌بر اثر نفاق ابتدا شعارهایی مثل آزادی بیان و گفتمان و زنده باد مخالف من می دهند،‌تا وجه ای کسب کنند و بعد در مقابل همان شعارها وظیفه ای در خود نمی بینند،‌ابتدا چهره یک فرد پرسوال ایجاد می کنند،‌سعی می کنند سوال های زیادی در ذهن مردم ایجاد کنند و به موازات آن،‌کانال های پاسخ به آن سوالات را هم می کوبیدند تا از این طریق جوانانی که شاید وقت کافی برای جستجوی پاسخ نداشته باشند را درگیر کنند و اعتماد به کانال های پاسخگو را هم که گرفته اند و به آزادی بیان و احترام به مخالف هم که بی توجهند و در این شرایط ماهی خود را می گیرند.

اول اینکه همه اینها را گفتم که مواظب نفاق درونیمان باشیم،‌هم کسانی که سخنرانی آقای صانعی را استدلال می کنند:‌ به نظر بنده ایشان در انتهای سخنرانیشان یک مثل آوردند که به دلیل سابقه تلاش ایشان در دروغ گو خواندن رئیس جمهور و موارد مربوط به امام زمان اینطور به ذهن می آمد که ایشان تهمت زده اند جدا از اینکه موضع ایشان را نمی پسندم ولی ایشان این را هم نگفته اند.

دوم اینکه کاش میشد که جریان موافق ایشان با وجود گذشت نزدیک به ٢ ماه،‌در میان منابع بیشماری که در مواقعی که به نفعشان است،‌تهیه می کنند و لینک می دهند‌،سر مجددی به سخنرانی رئیس جمهور در مقابل چشم هزاران نفر می زدند تا تکرار عبارت خس و خاشاک از جانب آنان ما را به بی اعتبار دانستن باقی صحبت هایشان نرساند


 
 
توقع
نویسنده : - ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٩
 

بعضی ها دوست ندارن کسی توقعی ازشون داشته باشه،‌اینو خیلی دور و برم می بینم، انگار راحت تر می تونی زندگی  کنی وقتی کسی کاری به کارت نداره.

به نظرم وقتی کسی توقعی از تو داره یعنی تو رو شایسته برطرف کردن اون میدونه درحالیکه فرد دیگه ای رو در این شایستگی نمی دونه،‌در میان دیگران،‌به تو امید برطرف کردنش رو بسته و این به خاطر یه برتری هست که تو داری

مثلاً‌ منطقی تری،‌آروم تری،‌اهل حلال حرومی، از خود گذشته تری،‌صبورتری،‌ اهل مقابله به مثل نیستی، هدفت وسیلت رو توجیه نمی کنه و ...

به نظرم وقتی از کسی توقع نداری،‌یعنی در ذهنت دیگه شخصیتی براش قائل نیستی،‌اونقدر دیدی که به اینجا رسیدی که دیگه نمی تونی اعتماد کنی دیگه نمی تونی توقع کنی،‌انتظار داشته باشی...

و وقتی هنوز انتظار داری،‌ یعنی هنوز امیدی هست.

شخصاً‌ خیلی خوشحالم که متحجران مدرن جدید،‌ توقعات زیادی از جریان مخالفشون دارن،‌اینکه ادب رو رعایت کنن،‌ با ادله صحبت کنن،‌ پاسخگو باشن و ...

و شخصاً دیگه توقعی ندارم که متحجران مدرن جدید،‌ناسزا نگویند،‌ سانسور نکنند،‌وقتی کذب خبری را شنیدند مانند قبل در بوق و کرنا کنند،‌‌غرور نداشته باشند،‌به دیگران هم حق آزادی بیان بدهند،‌گوش کنند،‌منطقی باشند،‌بازیچه نباشند و بگذارند باز هم مثل قبل با هم دوست باشیم

می دونم که زمان لازمه تا دوباره متوقع باشیم و منتظر

 


 
 
 
نویسنده : - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٧
 

به گرفتار رهایی

                       نتوان گفت

                                      آزاد

....


 
 
معیار
نویسنده : - ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٦
 

بیشتر از هر زمان دیگه به لزوم داشتن یک نقطه وحدت آفرین و معیار پی می برم، پس از قضایای اخیر، چقدر دوستانی دیدم که با وجود هم عقیده بودن، به دلیل ایمان نداشتن به لزوم داشتن یک معیار که خدا و ائمه برا همچین روزهایی تدارک دیدند، چه راحت با جو همراه شدند، چه راحت افکار و اعتقاداتی که داشتند کم کم کمرنگ شد و چطور با کسانی که دیروز بحث می کردند و مخالفت، امروز در یک جبهه قرار گرفته اند و اینطور نیست که مخالفانشان حرف دیگری بزنند، آنها همان هستند که بودند، اینها تغییر کرده اند و چه خوشحالند که همگرا شده اند و چه ساده لوحانه خوشحالند که آنها را به راه آورده اند و تحت تاثیر قرار داده اند، غافل از اینکه برای آنها بازی می کنند و حالیشان نیست.

در دوران دانشجویی، زمان انتخابات دوره نهم، خوب یادم می آد که انجمن اسلامی به تصور اینکه جدی ترین رقیب کاندیدایشان، آقای معین، هاشمی رفسنجانی است، تمام بردهای انجمن را یکسره با بدگویی و افشاگری و آمارهای ریز و درشت از مال و املاک ایشان پر کرده بود.

تاسف می خورم چرا همان زمان یه عکسی از بردهای انجمن نگرفتم، خنده دار بود، اگر کسی از خارج دانشگاه می آمد نمی فهمید این ها طرفدار کی هستند، یعنی دریغ از یک تبلیغ برای کاندیدایشان و از آن طرف، یکسر تبلیغات منفی علیه هاشمی، مثلاً اینکه هاشمی سهامدار رستوارن های مک دونالد در فلان جا، عامل فلان و فلان بی قانونی و شکنجه و توقیف و ...

البته دوستان انجمنی آن زمان، به اینها افشاگری و خوراک شب انتخابات نمی گفتند، جالب بود بچه های جنبش عدالت خواهی تمام این موارد را در طول سال فریاد می زد ند و نشریه می دادند و تحصن می کردند، این ها تازه یادشان افتاده بود.

بگذریم، چون از نزدیک با سحر لاهوتی (دختر فایزه و نوه هاشمی) رفت و آمد و دوستی ناخواسته ای داشتم، می دانستم که الحق خیلی از این صحبت ها درست است، اما به اینگونه افشاگری انجمن بدبین بودم و اینکه اینها چرا همیشه سلبی حرکت می کنند.

گذشت تا دور دوم انتخابات شد، و همین برد انجمن شد محل تبلیغات آقای هاشمی، یادم میاد که ساعت ها فکر می کردم که اینها جوانند، جوان با سیاسی بازی و مصلحت اندیشی و ... کنار نمی آید، چطور وجدانشان اجازه می دهد، آخر سر هم توجیهم این بود که قانعشان کرده اند و بین بد و بدتر باید بد را انتخاب کرد(البته در دیدگاه آنها). اما حداقل باید پیگیر حرف هایی که پیش از این زده بودند می بودند و حداقل بعد از انتخابات سراغ خورد و بردهای هاشمی می رفتند،

اگر حق را نگویی، وجودت نمی تواند خلأ باشد، می رسی به جاییکه باطل را در بوق و کرنا می کنی و برایش تبلیغ راه می اندازی.

خلاصه در این انتخابات که مجدد سری زدم ، با کمال تعجب انجمنی هایی را می دیدم که گوشه و کنار چند نفر را جمع کرده اند که ای آقا، این هاشمی از اول پولدار بوده، اینا می خوان همه مردم ندار و بدبخت باشن، اینا همونایی هستن که اول انقلاب زندگی مردمو به ناحق مصادره می کردن، اینا حالیشون نیست، دخترش این فضایلو داره و پسرش این کمالات و ...

خلاصه این نفاق داره از سر و کوله خیلیهامون بالا میره، شاخ و دم هم نداره، ذره ذره وارد می شه و در هر موضع گیریت، یک قدم جلو یا عقب میره، به نظرم همین دوری ما از حق گویی و خیلی از نخبگان، دلیل اصلی تاخیر ظهور هست.

خوشبختانه، بیش از هر زمان دیگه ای، افراد رو در تلاش برای ظهور، جدی و مصمم می بینم، انگار یک اپیدمی بین بچه ها ایجاد شده، وقتی پای حرفشون می شینی، می گن آقا چطور جدی وارد کار شیم، باور اینکه کار به دست خودمونه خیلی عمیق تر و جدی تر شده، انگار دیگه حس می کنی به خاطر رفتار و کردار و گفتار فلان روز و فلان ساعتت، داره ظهور چند ساعت و چند روز و چند سال عقب می افته.


 
 
نشت نشا
نویسنده : - ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٥
 

نشت نشا،‌عنوان کتابیه از رضا امیرخانی و جستاری در پدیده فرار مغزها

چند سال پیش این کتاب رو خوندم و چند روز پیش به بهانه دعوت شدن به یک گودبای پارتی برا سفر یکی از دوستان همسرم،‌مجدد سری بهش زدم.

این دوست همسرم،‌با وجود یک سال تحصیل در دوره دکترا در ایران،‌به دلیل پذیرش خانمش از یکی از دانشگاه های معتبر اونور آب،‌قید تحصیل در داخل رو زده و با وجود پیشنهادات شغلی خوب در حد مدیر عاملی یک شرکت نرم افزاری،‌قصد مهاجرت و ادامه تحصیل اونور رو داره.

امسال از گروه ۵ نفره دوستان خوابگاهی قدیمیم،‌نفر سوم هم رفت اونور،‌و من و یکی دیگه موندیم که نمی دونم اون با وجود المپیادی بودن و داشتن تمامی ویژگی های اولیه چرا تا حالا مونده.

یاد چند سال قبل خودم افتادم،‌تو جمع دوستان،‌تقریباً‌ اولین نفری بودم که کارهای اپلای رو شروع کردم،‌شده بودم دایره المعارف دانشگاه های دنیا و کسی که می خواست شروع کنه،‌اول یه سری اطلاعات من رو چک می کرد،‌چند کشور رو نهایی کردم و کارهام رو کردم،‌در همین اثنا، بحث ازدواج پیش اومد و خوب یادم هست که اولین چیزی که گفتم اینه که من فلان جا اپلای کردم و دارم میرم و همسرم هم گفت که اتفاقاً اون هم در همون کشور اقدام کرده و در این زمینه مشکلی نیست و رفتیم باقی مسائل

تو همون زمان بود که کتاب نشت نشا به دستم رسید،‌قویاً‌ می گم که یکی از مهمترین دلایلمون برا نرفتن،‌همین کتاب بود،‌ کتابی از فردی دردآشنا که انگار داره تمام تجربیات و حرفهای تو رو بازگو می کنه،‌ قسمت هایی از این کتاب رو می گم:

"دانش گاه صنعتی شریف،‌یک شعبه ی بد از دانش گاه های آمریکا است. در آن چیزی تدریس می شود که مسئولان دوست دارند آن را علم بنامند،‌اما این علم،‌ترجمه ای نادقیق و ناکارآمد از علم تجربی غربی. بی ریشه و بی اصالت. از زیر بته به عمل آمده. و پرروشن است چیزی که ریشه ندوانیده باشد،‌بزرگ نمی شود. از روزی که شروع کردیم به ترجمه ی علم،‌حالی مان نشد که علم تجربی غرب،‌بر اساس تجربه ی غربیان از جهان راست شده است و ما اگر بخواهیم علم تجربی داشته باشیم،‌دست کم باید خودمان تجربه کنیم".

و یا این قسمت:

"استیون اسپیلبرگ فیلمی به نام آمیستاد ساخته است. این فیلم سفارشی،‌برای تخفیف معضل بحران هویت سیاهان آمریکایی به روی پرده رفت. پژوهش های چند ساله ای مسئولان ایالات متحده را به این نتیجه می رساند که ناامیدی،‌فقر اقتصادی و فرهنگی سیاهان که موجد معضلاتی جدی برای جامعه ی آمریکا است،‌از بحران هویت آنها ناشی شده است،‌به همین دلیل در فعالیت های اجتماعی،‌راه کار رواج تورهای مسافرتی به آفریقا برای سیاهان را آزمودند و در عرصه ی فرهنگی چنین فیلمی ساخته شد... (تورهای مسافرتی با هم کاری شرکت هایی فریب کار راه افتاده بودند. شرکت ها در حقیقت همان نسابه های دوره ی جاهلی خودمان هستند،‌اما نه مسلط به علم الانساب! سیاه پوست ها دسته دسته به این شرکت ها می روند و فرمی پر می کنند و نام پدر و پدربزرگ و ... بعد هم پولی می دهند تا شرکت ها برای آن ها رسماً‌ هویت سازی کنند که مثلاً‌ جد و آبائت اهل روستایی بوده اند در کنیا و فلان سال با فلان کشتی به فلان ایالت آورده شده اند و ... قس علی هذا!) اما فیلم آمیستاد پشت وانه ای بود برای تقویت بنیه ی فرهنگی این جبهه،‌فیلمی که سفر چند برده ی شورشی را از شرق به غرب نمایش می دهد.

زمانی که کشتی آمیستاد بنادر اسپانیا را به مقصد آمریکا ترک می کرد،‌تجار برده آن ها را در غل و زنجیر می کردند و از پیرها و لاغرها و بیمارهای شان هم نمی گذشتند.

اما امروز قضیه متفاوت است. آمیستاد گنجایشش محدود است و برده گان فراوان. پس تجار دست به انتخاب می زنند. چاق ها،‌سالم ها و باهوش ها را سوا می کنند. کسانی که ولیوی (value ارزش؟) بیش تری داشته باشند... امروز آمریکا به نیروی کار با تخصص بالا نیاز دارد، به نیروهای سخت کوش نیاز دارد، به تیزهوشانی از جنس پیش رفته ی تحصیلی نیاز دارد، نیاز به کارگرانی باهوش و مبدع دارد تا چرخ هایش را بچرخانند ... سرکنسول برای همین توی سفارت خانه می نشیند به مصاحبه. امروز بردگانند که برای سوار شدن به کشتی سر و دست می شکنند...

اما اون چیزهایی که من رو مطمئن کرد به موندن این قسمت ها بود:

" و باز در علوم تجربی می توان زیرسبیلی منبع و ماخذ را رد کرد،‌اما در علوم انسانی چه گونه میتوان با قول خدای عز و جل در افتاد که: فلینظر الانسان الی طعامه؟ با تفسیر امام صادق (ع) که از ایشان چیستی طعام را پرسیدند و طعام را چنین معنا نمودند:

- علمه الذی یاخذه،‌عمن یاخذه؟

و البته تفاوتی است میان علم و حکمت که چنین باید مراقب بود در اخذ علم که از چه کسی فرا می گیری اش اما حکمت،‌حقیقت علم است،‌پس:

خذ الحکمه ولو من المنافق...

و خیال همه تخت که در متون دانش گاهی،‌حکمت را درس نمی دهند!

و البته باید نوشت - حتی برای آنها که می روند تا برگردند - خبر صفوان جمال را. صفوان که جمال موالی بود و از شترداری اش پرسید و این که شترانش را نه برای لهو و لعب و فسق که برای سفر مکه به هارون الرشید کرایه داده بود. و امام موسی بن جعفر (ع) که پاسخش فرمود:

- همه چیز تو خوب است الا این مطلب که شترانت را به هارون الرشید کرایه می دهی. تو آیا نمی خواهی که او زنده باشد تا زمانی که کرایه ی شتران تو را بدهد؟ پس هر که زنده بودن ایشان را خواهد،‌از ایشان و هر که از ایشان باشد...


 
 
دختر و پدر
نویسنده : - ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۳
 

چند وقتی است که به رابطه میان پدر و دختر خانواده فکر می کنم، این تفکر با سخنرانی آقای پناهیان با موضوع تربیت دینی هم مرتبط است.

سال ها قبل کتابی از فروید می خوندم، در بخشی از اون آمده بود، دختران و پسران از سنین کودکی (سن خاصش خاطرم نیست) وقتی با جنسیت خود آشنا شدند، به جنس مخالفشان متمایل می شوند، یعنی پسران به مادرانشان متمایل می شوند و دختران به پدرانشان، جایی دیگر هم خوندم که تمام پسران در سنی از عمرشان عمیقاً می خواهند پدرشان را بکشند(!) و این در ارتباط با حسادتی که به رابطه میان پدر و مادرشان دارند هم مربوط می شود.

نمی تونم زیاد به یافته های دانش علوم انسانی غربی اعتماد کنم، هم از این نظر که علوم انسانی که با آزمایش و تجربه به دست آمده، به تعداد تجربیات، نظریات متفاوتی می تواند صادر کند و کلاً ساحت علوم انسانی برخلاف علوم تجربی، صحنه تکرارپذیری نیست و به دلیل تفاوت روحیات انسان غربی و شرقی و دنیاهای متفاوت، نمی توان به راحتی با چند مشاهده و تجربه حکم کلی برای تمامی انسان ها و فرهنگ ها صادر کرد.

گذشته از این، وقتی می توان حکمت و علوم را از منبع اصلی آن دریافت کرد، از سرچشمه ای که به گذشته و آینده خلقتش آگاه است، پشت کردن به آن عقلانی نیست، نه تنها با این کار راه عقل و تحقیق را نبسته ایم بلکه چند مرحله خود را جلو انداخته ایم و از دانسته ها در جهت رشد استفاده کرده ایم.

در مورد رفتار با دختران در سنت و سیره احادیث گوناگونی دیدم، معروف ترین شاید همون سخن پیامبر درباره محبت ویژه به دختران، هدیه دادن پس از بازگشت از سفر، ابتدا سلام کردن به آنها، ابتدا غذا کشیدن برای آنها در جمع و ... باشه.

آقای پناهیان در مورد راهکار آموزش حجاب به دختران می گفتند اگر پدر رابطه درست و مهربانانه ای با دخترش داشته باشه و خود و همسرش بر اساس اصول درستی زندگی کرده باشند، دخترشان مطمئناً حجاب را انتخاب خواهد کرد.

راستش در زندگی خودم و اطرافیانم که دقیق می شم، می بینیم، معمولاً پسرها در آینده، رفتار و کرداری مشابه پدرشان و دخترها هم مشابه مادرشان دارند اما آرزوها و اهدافشون رو مطابق خواست پدر یا مادرشون تنظیم می کنند، مثلاً اگر مادر خانواده ای، رسیدگی به خانواده و طبیعت گردی یا ... دوست داره، پسر با اینکه مشابه پدر رفتار می کنه اما هدف و جهت زندگیش رو از مادرش می گیره و از اون طرف بسیار دیدم مثلاً پدری که تحصیلات عالیه و دینداری رو ارجح می دونه و دختر خانواده با اینکه رفتار و کردار مشابه مادرش داره، به دنبال آنچه که پدرش می پسنده حرکت می کنه و همیشه خودش رو با اون معیارها موفق یا شکست خورده می دونه.

شاید در آینده با تکمیل مطالعات و مشاهداتم چیزهای بیشتری نوشتم


 
 
پا در کلاس بگذار ... تا جسم جان بگیرد
نویسنده : - ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٢
 

یکی از آرزوهای زندگیم،‌پرورش، تربیت و راهنمایی بوده

هر کسی با توجه به خصوصیات روحیش،‌به تدریج که رشد می کنه و بیشتر با شخصیت و روحیاتش آشنا می شه، کم کم می تونه بفهمه که علاقه و استعدادش کجاست؟

شاید هم احساسش به خطا رفته باشه،‌ باید دقت کرد تا عمری رو به خطا نرفت و دوباره کاری نکرد.

اعتقاد دارم که باید در هر کاری که در پیش می گیرم،‌خلاقیت داشته باشم،‌ به نحو احسن اون رو انجام بدم و خلاصه هر روز بهتر از دیروز

احساس می کنم در خیلی از کارهایی که در پیش می گیریم،‌ حتی اگر علاقه اولیه وجود داره،‌ بعد مدتی روزمرگی و ناامیدی حاکم می شه و خلاقیت و ایده های جدیدی که اول در ذهن وجود داشت جاشو به حفظ وضع موجود میده،‌اینو در خیلی از اطرافیان دیدم،‌ در فردی که علاقه زیادی به پژوهش داشته،‌ استاد دانشگاه،‌وکیل،‌هتلدار،‌رستوران دار و ...

تا حدی ریشه در خصوصیات فرد هم داره که چقدر تنوع طلب و ایده آل گرا و توفیق طلب باشه و اصولاً‌ شخصیت تحلیل گر و منتقدی داشته باشه، خوبه که این خصوصیات رو در خودمون پرورش بدیم،‌ به نظر کشورهای توسعه یافته و کلاً‌ زندگی سعادت مند با همچین انسان هایی به ظهور می رسه.

از اولین روزی که تدریس رو شروع کردم و شروعش بسیار اتفاقی بود،‌ احساس کردم،‌مثل همیشه نمی تونم به رابطه سطحی و کم با مخاطبم قناعت کنم،‌ اینکه درسی بدم و فوقش خوب درس بدم و تکلیفی و پروژه ای و نمره ای و فرت

و همچنین هیچگاه نخواستم خودم رو برتر از اونها بدونم،‌ فوقش مثل یک دوست و البته با احساسات دوستانه،‌اینکه اونها انسان های فوق العاده و منحصر به فردی هستن و هر انسان کتابی است خونده نشده و داستانی نوشته نشده و فیلمی  ساخته نشده و از همه مهتر یک بنده محبوب خدا

پس هر برخوردی نیاز به ظرافت و دقت داره،‌ شاید همین ارتباط، مبنای خیلی چیزها بشه در ذهن فرد مقابل،‌شاید همین ارتباط، راه زندگی طرف رو عوض کنه،‌شاید امیدهای زیادی درونش ایجاد کنه و شاید نگاه جدیدی به زندگی پیدا کنه.

در این سابقه کوتاه مدت تدریس در دانشگاه،‌همیشه اول دوستی و دلسوزیم رو خواستم ثابت کنم و بعد ...

همیشه دوست دارم با طرح یک سوال شروع کنم،‌ دوست ندارم دانشجوهام به خلاف ما،‌پایگاه داده های قوی ای بشن،‌ هیچ چیزی رو به اجبار نپذیرن و در مقابل هر حرفی،‌یک علامت سوال رو نگه دارن،‌اینکه چه لزومی داره اصلاً این کلاس تشکیل بشه،‌چرا باید این موضوع درسی در دانشگاه ارائه بشه،‌اگه نشه چی میشه،‌ اگه اثبات شد که لازمه چرا این کتاب؟ چرا این سرفصل؟ چرا این پروژه؟ چرا این شیوه تدریس و ...

باید اول در انسان انگیزه و دلیل ایجاد کرد،‌که البته هر دوتا بعد از سوال ایجاد می شه،‌ ایجاد سوال،‌کنجکاوی و جستجوی راه حل درست

البته سوالات و کنجکاوی های بالا به منزله راهنمایی و جهتدهی بچه ها برای رسیدن به جایی که من می خوام نیست،‌ خیلی وقت ها در اثر همین بحث ها و کنجکاوی ها،‌شیوه تدریس‌،مواد آموزشی و ... عوض شده،‌بچه ها باید در عمل ببینن که هیچ چیز ریجید نیست،‌منعطف هست و کلاً‌ اصراری به کاری نداریم.

خیلی اوقات شده که بچه ها با جواب های ناامیدانه شروع کردن و حاضر نبودن بحث منطقی بشه،‌مثل اینکه ولش بابا،‌تو ایران که خبری نمیشه،‌ همه چیز الکیه و کار علمی کیلو چند،‌البته گفتن همین ها خیلی ارزش داره،‌یعنی طرفت حاضر نیست مثلاً به خاطر دلیل غیر موجهی درس بخونه،‌این خودش خوبه،‌اما ما برای هر انگیزه و علاقه ای راه حل داریم تو دنیا،‌دانشجو باید به این برسه

یک عیب تکنولوژی اینه که همه رو شبیه هم می بینه،‌از نظر اون و علم تجربی صرف دنیایی،‌تو با یک قطعه سنگ که هر دوتون ۶٠ کیلو هستید،‌تفاوتی نمی کنی،‌هر دو جرمM رو دارید و وزن یکسان و تکنولوژی که همسان سازی براش راحت ترین کاره

سعی می کنم برا هر کی روش ویژه ای داشته باشم، یکی زیاد حرف می زنه و کمتر فکر می کنه، یکی اصلاً حاضر نیست در بحث های کلاسی شرکت کننده، یکی با نشستن تو کلاس حال نمی کنه و ...

جدا از اینکه باید تن به تکالیف و مقررات دادن رو تمرین  کنیم، اونها رو ریجید نمی کنیم، هدف یکیه، اما دانشجوهای مختلف از راه های مختلف به اون می رسن، اینجوری ویژگی های منحصر به فرد شخصیتیشون رو هم حفظ می کنن و جای بروز ایده های جدید هم پیش میاد.

معمولاً رو انجام کار گروهی خیلی تاکید می کنم که با محیطهای کاری آینده و کلاً با تفکر جمعی آشنا بشن، اینکه یه دست صدا نداره و هم افزایی که گروه ایجاد می کنه و دوستی هایی که ایجاد می شه و هزار تا چیز دیگه

از رسانه ها و فناوری های معاصرشون باید حداکثر استفاده رو بکنن، حداقل آشنا بشن تا بتونن نقدش کنن و غریبه نباشن و باز تاکید روی چرایی و نه اینکه فقط کاری انجام بشه

معمولاً از نظر زمانی در مضیقه نمیذارمشون، تاکیداتی که دارم با منطق خودشون می رسیم و ابتدای هر ترمی یه جلسه با بچه های ترم قبل و جدید می ذاریم تا تجربیاتشون رو منتقل کنن، تجربیاتی که نباید تکرار کرد، کارهای جدیدی که میشه کرد و کمک هایی که برا کوتاه کردن مسیر خوبه، هدف تکرار نیست، پس پروژه و کار تکراری نداریم، اگر جزوه خوبی در ترم پیش نوشته شده، از اون استفاده می شه، اگر تجربه ای در پروژه های قبلی کسب شده بچه های ترم بعد نباید دنبالش بدون باید از قبلی ها کسب کنن و بعد از اون رو ادامه بدن

چیزی که این ترم به نظرم اومده، ایجاد یک شبکه اجتماعی و نزدیکی بیشتر بچه ها، تولید نشریه ای ماهانه، در ارتباط با موضوع درس که بچه های ترم های بعد ادامه بدن و از همه مهم تر استفاده از نقشه های مفهومی هست.

به نظرم یه عادت نادرست بچه ها در خوندن درس اینه که از صفحه اول تا آخر کتاب رو پشت سر هم می خونن، نمی تونن بین مطالب ارتباط برقرار کنن، نمی تونن کاربرد عملی اون چیز رو تصور کنن یا انجام بدن، مطالب خیلی انتزاعی و غریبه گونه در ذهنشون می شینه، تو ذهنشون کشویی برا این مفاهیم ندارن.

کاری که در ترم پیشرو خواهم کرد، اینکه که به بچه ها بگم از این نقشه مفهومی استفاده کنن، با شروع درس، به جای نوشتن جزوه یا نگاه کردن به تخته و اسلاید، یک برگه بذارن جلوشون و مطالبی که در کلاس گفته می شه رو لیست کنن یا فهرست کنن یا  خیلی کلی خلاصه کنن و یا بهتر از همه (از جلسه دو به بعد) با کشیدن اشکالی مثلاً یک شبکه از گره ها و یال ها، ارتباط مطالب درسی رو با هم ترسیم کنن. البته برای ترغیب و تشویق هم می شه کارهایی کرد، سه نقشه برتر رو انتخاب کرد، قرار دادن نقشه ها در سایت های پروژه شون و ...

این ترم هم باید جلسات سخنرانی و بازدید به مناسبت ها رو تدارک دید، نزدیکی بیشتر بچه ها و احساس تعلق به جمع، روحیشون رو شاد می کنه در واقع زمینه برا کارهای درسی فراهم می شه و اینکه همه چیز درس نیست ...

ساده تر از

تمام سوالات امتحان دینی

پیچیده تر از

همه مباحث فیزیک مکانیک

                             در گردش است جهان


 
 
عکس العمل سریع
نویسنده : - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۱
 

یه موضوعی که همیشه ذهنمنو به خودش مشغول کرده اینه که ما چرا برا آشپزی، رانندگی،‌تعمیرات،‌تدریس، توسعه یک نرم افزار یا سخت افزار و خیلی چیزهای دیگه روش و متدولوژی و مهارت و شیوه انجام کار و ... داریم و کمی تا قسمتی به اهمیت داشتن روش پی بردیم،‌چرا برا زندگی با روش، زیاد اهمیت نمی دیم؟

البته جدیداً‌ هم در رسانه و هم در محیطهای آموزشی به این موضوع با نام مهارت های زندگی یا مهارت های زندگی اجتماعی و ... پرداخته می شه،‌اما احساس می کنم،‌هنوز در میان عموم مردم این مطلب جا نیفتاده،‌هنوز احساس نیاز واقعی نشده و بیشتر این آموزش ها از رو شکم سیری و ادا در آوردن هست.

عمیقاً‌ احساس می کنم که ما تا احساس نیاز شدید به چیزی نکنیم،‌ هر آموزش و مهارتی کاربرد واقعی و تاثیر حقیقی نداره،‌مثلاً‌ تمام نهادهای  اجتماعی رو هم در ایران داریم هم خارج از کشور،‌اما تاثیر این کجا و اون کجا،

تو صنف خودم،‌اینجا دانشجو داریم،‌اونور هم داریم،‌اما این کجا اون کجا،‌اینجا استاد هست،‌دانشگاه هست،‌اما کارکرد اونور رو نداره،‌ خیلی دوست دارم یه وقتی مفصل به این موضوع فکر کنم،‌که واقعاً‌ چیه دلیلش که ما خیلی چیزها رو کپی برداری کردیم،‌اما کارکرد اونور رو نداره.

یه دلیلی که تا الان به نظرم اومده،‌اینه که ما قبل از احساس نیاز،‌اونها رو ترجمه می کنیم تا عقب موندگی و جهان سومی بودنمون رو زودتر حل کنیم،‌اما به نظر من جلو نمی افتیم که هیچ،‌چون الان نیازمون نیست،‌بیشتر منابعمون رو با چیزهایی که برامنون مفید نیست هدر می دیم و زیربناهاش رو هم به دست نمیاریم.

مثلاً‌ موضوع پایان نامه من درباره مدیریت دانش بود،‌الان که فکر می کنم می بینم وقتی ما هنوز زیرساخت سیستم های اطلاعاتی قوی نداریم و نمی تونیم اطلاعاتمون رو درست مدیریت کنیم،‌ چه اجباری هست که بیاییم فراتر از داده و اطلاعات،‌دانشمون رو مدیریت کنیم.

اما خوب،‌یه موج مدیریت دانش راه میفته و همه فکر می کنیم،‌راه حل مشکل ما در اینه،‌همون طور که قبلاً‌ برا ICT، نانو، بیو و بقیه فناوری ها هم پیش اومد، بعد یه مدت موج سواری می کنیم، و چون همشون کارهای سطحی و پاسخ به نیاز واقعی نیست، بعد یه مدت شکست می خوره و از مد میفته بدون اینکه واقعاً دردی رو دوا کرده باشه و از سطح فاصله گرفته باشه و تبدیل به عادت زندگی افراد شده باشه..

فک کنم یکی از دلایل اینکه متاسفانه تو ایران بیشتر مدیران پروژه ها رو افرادی میذارن که مهندسی خوندن هم همین باشه، من خودم به شدت مخالفم با اینکه مدیر یه پروژه ICT یه کارشناس ارشد فاوا باشه، چون اونقدر دیدش مهندسی و تکنیکی هست که اصلاً ریسک های فرهنگی و اجتماعی رو در نظر نمی گیره،

البته هر پروژه و سخنرانی و مستندی که دیدم، یه فصل مفصل رو به مسائل فرهنگی اختصاص می ده، اما همون رو هم عادت کرده مشابه موارد خارجی که به فرهنگ اهمیتی دادن، این هم از فرهنگ یه چیزی بگه که کاملاً مطابقت رو حفظ کرده باشه.

خلاصه که خسته شدم از این همه بازی کردن و ادا در آوردن.

برا آسون ترین سیستمی که مشکلی از این مملکت حل می کنه و شاید یه دودو تا چهارتای ساده رو انجام می ده هیچ پیاده سازی عملی نداریم به جای اینکه اون سیستم رو بیاریم که کار کنه و کار ملت راه بیفته، انگار برامون افت داره، حتماً باید یه چیز هوش مصنوعی و فازی و ... قاطیش کنیم که کلاسمون حفظ بشه،

وقتی به استادم می گم، کار مملکت ما با آسونتر از این حل می شه، می گه کاری که بقیه کردن رو اگه انجام بدی یعنی یک شوخی علمی کردی، آخه بابا جان، اونکه جلوتر از منه، کشورش، فرهنگش و تکنولوژیش هم جلوتر از منه، کشور اون الان این نیاز رو احساس کرده دانشجوش داره رو اون تحقیق می کنه..

برگردم به بخش اول صحبتم، داشتم فکر می کردم که آموزش مهارت های زندگی چقدر می تونه مفید باشه، حالا تو علم، ما روش و مهارت داریم اما تو خالی و برا یه نیاز مبهم ازش استفاده می کنیم، تو زندگی فک کنم همون روش رو هم نداریم که بگم حالا از چه فلسفه ای نشئت گرفته و ...

ماها خیلی به زعم من، بدوی و غریزی زندگی می کنیم، تا ناراحت می شیم، بروز میدیم، تا عصبانی می شیم داد می زنیم، تا کسی بهمون حرف بدی زد، چهارتا می ذاریم روش بهش تحویل می دیم، یعنی ما آسون ترین کارها رو انجام می دیم

رفتارمون اصلاً ظرافت نداره، حوصله فکر کردن هم نداریم، چون همیشه وقت کم داریم، عجله داریم، میخواییم وقتمون رو ذخیره کنیم برا یه کار مهم تر، که وقتی موقع اون کار می رسه، باز گند میزنیم به اون کار چون کارهای مهمتری بعدش داریم ...

نوشته های بالا، حاصل یه تفکر 3 دقیقه ای در مترو بود، بعد دیدن دو تا دختر جوونی که به محض اینکه چادر یکی تو پله برقی رفت زیر پای یکی دیگه، به بهترین شکل ممکن از خجالت هم دراومدن و خودشون هیچی، برا چند دقیقه ای، آرامش اطرافیان رو بهم زدن، چرا اینقدر ظرافت نداریم که این خودش یه حق الناسه، حالا اینها به کنار، چرا ما اولین کاری که به ذهنمون میاد رو انجام می دیم، کی این رو به ما یاد داده، منظورم اولین عکس العمله.

اینکه اگه به هر دلیلی، تو راه رفتن سکندری خوردی، به طرفت بگی دست و پا چلفتی و بی مصرف، و طرفت هم بدون فکر بگه خودتی و چهارتا چیز دیگه و این وسط هم موضوع به سرعت به مقدسات ربط پیدا می کنه و ...

هرچقدر بزرگتر می شم، بیشتر به این نتیجه می رسم که ما انسان های رشد نیافته ای هستیم که مشکلات فرهنگی بسیاری داریم و این وسط، به اتفاق، مسلمان هم هستیم، اگر مسیحی، زرتشتی یا هر چیز دیگری هم بودیم، تفاوتی نمی کرد، مشکل ما فرهنگی است که تا خودمون یعنی به صورت جوشش مردمی، حل نکنیم، نباید از هیچ موضوعی از اقتصادی و سیاسی گرفته تا فرهنگی و اجتماعی و علمی.. انتقاد کنیم. از ماست که برماست

ان الله لا یغیر مابقوم حتی یغیروا ما بانفسهم


 
 
استخوان خوک و دست های جذامی
نویسنده : - ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٠
 

اون پایید دارید چی کار می کنید؟ با شما هستم! با شما عوضی ها که عینهو کرم دارید تو هم می لولید. چی خیال کردید؟ همه تون‌،از وکیل و وزیر گرفته تا سپور و آشپز و پروفسور، آخرش می شید دو عدد. خیلی که هنر کنید، خیلی که خبر مرگتون به خودتون برسید،‌فاصله ی دو عددتون مشه صد.

صدام رو می شنفید؟

میشید یه پیرمرد آپ زیپوی بوگندو. کافیه دور تند نیگاش کنید. همین که دور تند نیگاش کردید می فهمید چه گندی زده ید. می فهمید چه چیز هجو و مزخرفی درست کرده ید.

حالا با این عجله کدوم جهنمی قراره برید؟ قراره چه غلطی بکنید که دیگرون نکرده ند؟ واسه چی سر یه مستطیل یا مربع خاکی دخل هم رو در می آرید؟ بدبخت ها! شما به خودی خود بدبخت هستید،‌دیگه واسه چی اوضاع رو بدتر می کنید؟

از یه طرف تا چشاتون به هم افتاد،‌اولین کاری که می کنید،‌یعنی آسون ترین کاری که می کنید اینه که عاشق همدیگه می شید. لعنت به شما و کاراتون که هیشکی ازشون سردر نمی آره. عاشق می شید و بعد ازدواج می کنید. صدام رو میشنفید؟...

عاشق می شید و بعد عروسی می کنید و بعد بچه دار می شید و بعد حال تون از هم به هم می خوره و طلاق می گیرید. گاهی هم طلاق نگرفته باز می رید عاشق یکی دیگه می شید. لعنت به همه تون که حتی مث مرغابی ها هم نمی تونید فقط با یکی باشید. بوق نزن عوضی! صداش رو خاموش کن و گوش کن ببین چی دارم می گم!

همش هفتاد،‌هشتاد سال. یعنی اگه شانس بیارید، اگه خیلی زود ریق رحمت رو سرنکشید، خیلی که توی این خراب شده باشید،‌هفتاد،‌هشتاد سال بیشتر نیست. لامسبا اگه هفتصد سال   می موندید چی کار می کردید؟ گمونم خون هم رو تو شیشه          می کردید. گرچه همین حالاش هم می کنید.

یعنی غلطی هست که نکرده باشید؟

به شرفم قسم هر کاری که خواسته ید کرده ید و اگه نکرده ید لابد نتونستید بکنید. مطمئنم از سر دلسوزی و این جور چیزها نبوده که نکرده ید. حکماً‌ عرضه ش رو نداشته ید. همین دیروز تو روزنامه خوندم یارو واسه ی یه عوضی دوپای دیگه مثل خودش،‌زنش و بچه ی دو ساله ش رو گوش تا گوش سربریده. گمونم اگه سه تا بچه هم داشت باهاشون همین کار رو می کردید. دنبال چی می گردید؟

آهای عوضی ها! آهای با شما هستم! شما که هر کدوم تون فکر    می کنید دهن آسمون باز شده و تنها شما از توش پایین افتاده ید. اگه تا حالا کسی به تون نگفته من می گم که هیچ آشغالی نیستید. من یکی که براتون و واسه ی کاراتون تره هم خورد نمی کنم. حیف این زمین که زیر پای شماست. حیف این زمین که توش دفن تون کنند. شما رو باید بسوزونند. شما رو باید بسوزونند و خاکسترتون رو بریزند توی دریا...

 

از کتاب "استخوان خوک و دست های جذامی" نوشته ی مصطفی مستور


 
 
هوای دل
نویسنده : - ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٠
 

یه نفر میاد که دلم داره هواش،

تو گوش دلم پیچیده زنگ صداش ،

خورشید نگاش اگه نتابه تو شب سیاهمون ، در قطب ظلمت یخاجی میشه کویر دلامون

 ، وای اگه نیادونی که اسمش رو لب بهاره اونی که اسمش آخرین برگ باغ انتظاره ...

بی تو در تقدیر مرداب دلم...
خسته تر از روح گردابه دلم...


تو بیا که آخرین برگ منی،

آرزوی لحظه مرگ منی،

تو بیا که خسته ام ،زجهان گسسته ام....


ای که اسم تو طلوع باورصبح، آه اگه نیای با خنده از در صبح...

وقتی شب میرسه مثل یه همزاد پیر تو گلوم میشکنه فریاد دستمو بگیر ....


بی تو در تقدیر مرداب دلم...
خسته تر از روح گردابه دلم...

تو بیا که آخرین برگ منی،

آرزوی لحظه مرگ منی

توبیا که خسته ام ،زجهان گسسته ام....

 

[ترجیحاً با صدای بلند -شبه فریاد- در فضای آزاد خونده بشه]


 
 
تساوی
نویسنده : - ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٩
 

تو اتاق استادم نشستم،‌چند تا از دانشجوهاش میان و درباره انتخاب اساتید ترم بعد تبادل نظر می کنند،‌استاد مشغول تلفن می شه و با بچه ها درباره اساتید صحبت می کنیم، یه درسی دارند که مطالبش تازه است و چون رشته اونها هم بین رشته ای محسوب میشه و استاد کاربلد تو ایران به عدد کمتر از انگشتای یه دسته و موضوع پایان نامه اکثرشون هم مباحث همون درسه،‌اصرار دارند که یک استاد حسابی براشون بیاد.

کلاً‌ از ادبیات صحبتشون با استاد تعجب می کنم،‌ ورودی چند سال بعد از من هستند،‌با خودم می گم یعنی تو این چند سال این همه فضای دانشگاه عوض شده،‌دانشجوها به راحتی در مورد اساتید نظر می دن،‌به راحتی پیش استاد می گن که فلان استاد بیقه (بیغه؟) یا فلانی خیلی بده،‌فلانی تصویر داره،‌صدا نداره و ...

وقتی استاد مشغول تلفن شد،‌باهاشون هم صحبت شدم، گفتم یه استادی تو دانشگاه لیسانسم داشتم که اولین نفرهای ایران تو این مبحثی که می خوایین هست،‌خیلی برا دانشجو وقت میذاره‌،‌نمره نمی ده،‌تمام طول ترم به لعن و نفرین به خودش و خانوادش می گذره اما بعد ١سال،‌پدر بیامرزی براش می فرستین که چه چیزهایی نه در این درس که فرای این درس ازش یاد گرفتین،‌که خودم روش تدریس الانم رو مدیونشم.

دانشجوها خوشحال می شن،‌با استاد مطرح می کنیم، با یک نع بزرگ مواجه میشیم،‌مشکل قانونی،‌استاد مورد نظر ما،‌فوق لیسانس هستن،‌استادی که به جرئت از دو سوم اساتید متفرعن اون دانشگاه پر اسم و رسم بیشتر کار کرده و به روز تر هست.

خلاصه استاد ما،‌هزار و یک دلیل قانونی میاره که هیچ جوری نمیشه این کار رو کرد، دوره کارشناسی ارشد سطحش فلانه و دانشگاه و دانشکده و گروه ما هم سطحش بهمان

آخرش به بچه ها گفتم، همه چی که کلاس و درس رسمی نیست،‌یه کم همت کنید و مثل آدم های دوستدار علم و کنجکاو،‌پاشید برید سر کلاسش تو اون دانشگاه و ...

ماجرا تمام شد،‌ فقط یادم باشه دفعه بعد به استاد بگم،‌ آقای میرحسین موسوی با کارشناسی ارشد معماری با کدوم بند قانون در دوره دکترای با سطح فلان و دانشگاه و دانشکده و گروه با سطح بهمان این دانشکده،‌دانشجوی "دکتری" علوم سیاسی می پذیره

همه با هم برابریم برخی برابر ترند


 
 
تفاوت ره
نویسنده : - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱۸
 

هفته ای که گذشت چند تا مسافر از سفر برگشته داشتم،‌مامان از سفر اروپا،‌بابا از سفر چشم بادومی ها و داداش ... از سفر کربلا

مامان خیلی سرحاله،‌کلی کشور تاریخی رو دیدن کرده،‌ساعت ها تو کلوزیوم و کلیسای سن پترزگ بوده،‌شانزه لیزه رو متر کرده و ... با کلی عکس و فیلم و خاطرات و بوژیو مادام و سوغاتی های رنگ و وارنگ،‌شکلات های ژله ای که نمیشه به خاطر ژله خوکی خوردشون و کیف و کفش های چرم که نمیشه به خاطر ذبح شرعی پوشیدشون..

بابا اومده با کلی تیشرت آی لاو شانگهای و بیژین و کت های تنگ دختر چینی ها که حتی سایز ۴۶ اندازه یک مانکن ٣۶ ما نمیشه،‌گوشی موبایل های نوکیا ٩٨ که پشتش مارک آی فون داره و تلوزیون داره و تاچ اسکرین هست و کلاً‌ هرچی تو بخوای با نود هزار تومن،‌عکس های کاخ های چینی و دیوارشون و غذاهای اجق وجق و الخ

داداش کوچولو اومده،‌انگار پسرم اومده،‌از یک سفر دور،‌ خیلی دور برا من و دوربریا،‌از گرمای بالای ۵٠ کربلا،‌با یک دل گرم،‌چشمای گرم،‌داغ... بدون عکس و فیلم،‌اشاره می کنه به سینه اش،‌میگه همش اینجاست

از بین ٧ میلیون زائر اومده، نمی دونم تو اون فضای کوچیک چه جوری جا شده،‌با خیابون های خاکی،‌با آب ناسالم، با روزی چند ساعت برق...

برام سوغات آورده،‌عکس غروب حرم حضرت عباس،‌که پشتش حرم برادرشه،‌انگار می خواد بگه باید اول از من اجازه بگیری تا حرم برادرمو ببینی، اصرار دارم بگم که عکس ماله دمه صبحه،‌انگار عکس دم صبح به آدم امید بیشتری می ده،‌ هنوزم کنار منبع آرامش،‌آرامشو از جای دیگه می خوام...

جالبیش اینجاست که بعد یک بار نگاه کردن عکس های بابا رغبت نمی کنی یه بار دیگه بازشون کنی،‌عکس های مامانو تا نصف که نگاه می کنی،‌انگار همه مجسمه ها و تابلوها و کلیساها شبیه هم میشن،‌ رغبتم برا دیدن یونان و ایتالیا و فرانسه و ... صفر میشه،‌فقط انگار هواشو استشمام نکردم،‌همین.

اما از دیدن چشمای داداش، چشمام سیر نمیشه،‌انگار هر دفعه می خواد بگه خواهر،‌تو کجا بودی ببینی من چی حس کردم.. عشق با همه عظمتش اول و آخر یک کوچه بود،‌توی یک گودی بود،‌لب یک شریعه بود،‌بالای یک تل بود،‌تو کوچه های خاکی،‌تو چشمای سبز بچه شیعه ها،‌تو آسمون نمناک کربلا..

همیشه می گم کربلا بوی آب می ده،بوی نم داره،‌پر از آبه،‌پر ،‌حتی از زیر ضریح عباس بیرون می زنه...

همه عالم دیر رسیدن

 


 
 
فی نظم امرکم
نویسنده : - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٥
 

خیل وقت ها نظم آدم رو یاد آداب و قوانین خشک میندازه،‌یاد جاهای نظامی می افتی که اسمش هم از همین نظم گرفته شده.

اما یادمون می ره که هر چیزی طیفی داره،‌از خوب تا بد،‌خیلی وقت ها به دلیل تصویر ذهنی که از یه چیز داریم،‌به محض آوردن یک کلمه ،ذهنمون به اول یا آخر اون طیف متمایل می شه و از خیر اون مفهوم می گذریم،‌فک نمی کنیم خوب اگه با روحیات ما سازگار نیست، می تونیم به حداقل این طیف رضایت بدیم تا از برخی مواهبش بهره مند بشیم.

تو مثال ما یعنی نظم،‌می تونه منظور، نظم ریجید و سخت نباشه،‌همین که هر روز موهاتو شونه می کنی و مسواک می زنی یه نظمه،‌اینی که حواست هست لباسات تمیز باشن یه نظمه،‌برا بعضیا این که هر دور روز برن حموم نظمه یا اینکه کاری رو مرتباً تو یه بازه زمانی تکرار کنن می تونه نظم باشه.

همین مثالهای بالا ممکنه برا یکی خیلی سخت و خشک باشه و برا یکی دیگه خیلی معمولی که اسمش نظم نیست،‌مثلاً‌بگه مگه غیر این هم می شه.

به نظرم نظم چیزیه که هر کی تو ذهنش یه تعریفی می کنه، همون اصول میاد وسط،‌یکی به چیزی می گه بی نظمی که از نظر یکی دیگه خنده داره،‌یکی نظم رو چیزی تعریف می کنه که برای دیگری خیلی سبک و راحته

به نظرم در هر کجای طیف،‌اگه بخواییم آدم منظمی باشیم نباید به خودمون سخت بگیریم،‌باید از قرارهای درونی سبکی شروع کرد و اونا رو تکرار کرد تا تبدیل به عادت بشه،‌بعد از عادت شدن و دیگه سخت نبودن تکرارش،‌میشه چیزهای جدیدی رو وارد کرد.

البته به نظرم احساس نیاز و یک انگیزه درونی قوی فرد رو به سوی منظم شدن سوق می ده،‌انگار به جایی می رسه فرد که می گه بسه دیگه،‌خسته شدم از این بی نظمی،‌این نقطه رو من خیلی دوست دارم،‌کلاً دوست دارم هر چیزی که تو زندگی به دست میارم بعد از این احساس باشه تا قدرش رو خوب بدونم.

غیر احساس بالا اگه باشه،‌میشه ادا در آوردن،‌ادای نظم داشتن،‌ادای مهربون بودن،‌ادای محترم بودن،‌ادای آرام بودن...

به نظر من اگه خصوصیتی در ما به صورت غریزی وجود نداشته باشه،‌در اثر تربیت بهش می رسیم که این تربیت وقتی تربیت واقعی و عادت زندگی فرد می شه که فرد بهش فکر کنه و اهمیت اون امر براش مسلم و مسجل شده باشه،‌ یعنی دیگه نتونه بدون اون زندگی کنه و زندگی براش سخت و غیرقابل تحمل بشه.

به نظر من تسریع در رسیدن به اون امر با تفکر حاصل میشه،‌مخصوصاً در امور مثبت مثل نظم و احترام،‌سخت کوشی،‌رعایت حقوق دیگران،‌نیاز به تفکر بیشتری هست،‌چون برای امور دیگه ای که من اسمش رو امور منفی میذارم بدون نیاز به تفکر،‌هوای نفس یا ویژگی های حیوانی و سطح پایین، آدم رو به اون سمت سوق می دن و کلاً‌ اگه صحنه ذهن رو مدام هرس نکرد و بهش نرسید،‌ناخودآکاه و بدون اراده ما، جاشو به چیزهای بی ارزش و کم اهمیت می ده،‌مثل زمین چمنی که برا طراوت و مرتبی نیاز به رسیدگی داره وگرنه به طور طبیعی علف های هرز و بلند پرش می کنن یا خشک می شه و طراوتش رو از دست می ده.

به نظرم سرزمین وجود آدم نمی تونه در خلا بمونه،‌کسی که فکر می کنه اگه به خودش و روحیاتش نرسه ، اونا دست نخورده می مونن اشتباه کرده،‌دیگه اگه به روحمون ارزش بیشتر که نه،‌مساوی با جسممون بدیم باید اندازه جسم بهش برسیم، خیلی چیزها براثر غریزه و تجربه برامون درونی شده و تبدیل به نظم و عادت شده،‌مثل سه وعده غذا خوردن و رسیدگی به تمیزی و ..

خوب فکر کنم روحمون هم همون قدر ارزش رسیدگی داره،‌حالا نه سه بار در روز مثل غذا خوردن اما حداقل یک بار در روز باید رسیدگی بشه بهش،‌فک کنم یه راه رسیدگی بهش تفکر می شه به هرس کردن،‌به فکر کردن که چی کار کردیم و چی کار می خواییم بکنیم و کلاً‌یک مرور و تجدید قوا

اما چقدر راحت این ١٠ دقیقه تفکر می شه که روزها می گذره و یادی ازش نمی شه ،‌به قول دکتر م. حاضری بمیری اما فکر نکنی،‌مردن راحت تر از فکر کردنه در جهان سوم. مثل اون لطیفه ای که طرف حاضره جونش رو بده اما مالش رو نه

خلاصه کنم که برا پیدا کردن عادت های خوب باید به روحمون برسیم،‌تفکر کنیم تا با ادامه این تفکرات،‌نیاز برامون ایجاد بشه ،‌تفکر در کنار تجربه باعث می شه یک نیاز در ما ایجاد بشه و ادای نیاز رو درنیاریم،‌نیاز به نظم هم باید در ما ایجاد بشه وگرنه میشه یک کاریکاتور و چند روزی منظم هستیم و بعدش کما فی السابق ادامه روند قبلی که بهش عادت کردیم.

پس باید احساس نیاز به نظم رو ایجاد کرد با تفکر و درس گرفتن از تجربیات و برنامه ریزی برا منظم شدن و مداومت در اجرای اون،‌تا سختی اولیه از دست بره و با روحت آشنا بشه و بشه جزئی از خصوصیات روحیت

الله الله فی نظم امرکم


 
 
بازگشت
نویسنده : - ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٥
 

بالاخره مامان ها اومدند،‌بعد از حدود ١ ماه سفر مامان و ١٠ روز سفر مامان جون،‌با فاصله ٢ روز دارای ٢ فروند مامان شدم.

هر دوشون رو دوست دارم،‌مامان جون از اون زن هایی هست که بعضی اوقات بهش حسودیم میشه،‌به صبوریش به مهربونیش و اعتماد به نفسش و این که ناامید و عصبانی نمی شه،‌هرچند شوهرش یک دهم شوهر مامان خودم و همسرم شاید مراقبش نباشه،‌اما صبوری و احترامش برام الگو هست.

مامان خودم رو بیشتر می شناسم،‌نمی دونم چی بگم،‌گاهی خیلی ازش دلگیر می شم،‌گاهی عصبانی،‌از دستش بعضی وقتا گریه می کنم اما همیشه بزرگترین آرزوم سلامتیش بوده و این که مدل مامان اینجوریه،‌و خوب من هم مدلی دارم.

برا اینکه تو هر جریانی و موقعیتی،‌شبیه آونگ عمل نکنم،‌یا اینکه فقط به لذت خودم و خانوادم فکر نکنم که راحت ترین کار ممکنه،‌باید اصول ثابتی داشته باشم،‌اصولی که بهش فکر شده باشه و از جای درستی گرفته شده باشه،‌از کسیکه می دونه من کی ناراحت میشم و کی شاد،‌می دونه ظرفیتم چقدره،‌به جای اینکه خودم رو اذیت کنم و یا تجربیاتی کنم که قیمتش کم نیست.

راستی،‌هیچ وقت به این اصولم فکر نکرده بودم،‌وقتی می رفتیم فرودگاه استقبال مامان،‌فهمیدیم عمه یوسف هم تو همون پرواز هست،‌وقت خریدن گل،‌گفتیم دو دسته گل بخریم تا یکی رو بدیم به عمه و زشت نباشه،‌تا اینجا خوب بود. اما وقت انتخاب گل گفتم که یک دسته رو کوچیکتر درست کنه و استدلالم این بود که گل مامان باید متفاوت باشه و اون مامانمونه و اون یکی عممون.

تو  رفتن داشتم به این موضوع فکر می کردم که چرا این تصمیم رو گرفتم،‌در کسری از ثانیه و بدون فکر،‌این تصمیم از چه اصولی از چه ارزشی اومده بود؟ از حس غرور و خودبرتر بینی،‌از حس ترجیح خانوادگی که اگه الان از من بپرسی می گم کسی که فقط نفع خود و خانوادش رو در نظر می گیره،‌زندگیش با زندگی در دامپروری فرقی نمی کنه،‌یا از یک حس ...

نمی دونم،‌ فقط می دونم که در یک روز در معرض تصمیمات بیشماری قرار می گیرم،‌که فکر می کنم به دلیل ماهیت زندگی که مثل یک بازی می مونه،‌موقعیت های بعدیم بر اساس تصمیم قبلیم شکل می گیره،‌

از طرفی اونقدر وقت ندارم که بخوام سر هر تصمیمی،‌ بشینم و تجزیه و تحلیل کنم،‌باید در اوقات بیکاری وقتی احساس خاصی هم ندارم و خیلی ناراحت یا احساسی و جو گیر یا .. نیستم،‌بشینم بر اساس اصولی که خدا برا زندگی زمینی قرار داده اصولم رو تنظیم و بهشون فکر کنم،‌باید سعی کنم با این اصول زندگی کنم و تجربه پیدا کنم تا برام ملکه بشه،‌تا بدون فکر مثل راننده ای که در مواجه با موقعیت خطر، رفلکس سریعی داره و تجزیه و تحلیل و عکس العمل سریع انجام می ده،‌با بایاس درستی که شدم،‌درست عمل کنم،‌نباید بذارم غرور و خودبرتر بینی به اسم سیاست زندگی و موقعیت سنجی اصولش رو بهم قالب کنه.

در پایان از یوسف عزیزم ممنوم که با اون اخم کوچولوش،‌منو به رفتارم عمیق تر کرد. از این به بعد یادم باشه هر چند وقت یک بار از اصولی که دارم بنویسم. 


 
 
تردید
نویسنده : - ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٤
 

یادمه یک زمانی داداش می گفت کاش تو زندگی مجبور بودیم، کاش یکی ما رو مجبور می کرد که چه کاری بکنیم یا چه راهی رو بریم، کاش انتخاب نبود تا مسئولیتش و استرس انتخاب بد هم نبود، یک بزرگتری برات تصمیم می گرفت و تو بهش ایمان داشتی

راست می گفت داداش، یه جورایی خسته شدم از اینکه مدام زندگی خودم و حتی بقیه رو مدیریت کنم، دلم می خواد یه بزرگتری که خیلی بهش اعتماد دارم و کارش درسته بهم بگه که چی کار کنم و بعدش هم دنبال کارم رو بگیره و مراقبم باشه

از بس نیاز به یک راهنما و استاد داشتم و پیدا نکردم، خودم شدم یک استاد و راهنما برا بقیه، یکی از بزرگترین دلایم برای تدریس تو دانشگاه، راهنمایی بچه ها بوده، حالا تا همون حدی که بلدم، بالاخره چند تا پیرهن که بیشتر پاره کردم.

اما غیر این بحث تجربه، دلسوزی و صمیمیت و پیگیری هم مهمه، تو اوضاعی که خانواده ها بچه هاشون رو رها کردن و یا به دغدغه هاشون بی تفاوتن، وجود آدمی تو سن و سال خودشون که حرفشون رو بفهمه و از تعارفات مرسوم هم دور باشه خیلی خوبه

اما خوب مثل همیشه که هر نعمتی دو وجه داره، این نعمت توانایی مدیریت کردن هم کار دست خودم داده، خسته شدم از بس خواستم به همه کمک کنم و این وجه رو از خودم نشون دادم که خودم نیازی ندارم، به وضوح می بینم که تو خانواده به بچه های بزرگتر و کوچکتر از من توجه بیشتری می شه، خانواده بیشتر نگران و پیگیر کارهاشون هستن و وقتی از خودم سوال می کنم، جواب می شنوم ما که از تو مطمئنیم و کسی بیشتر از خودت نمی تونه به تو کمک کنه

کار به جایی رسیده که همسرم رو هم دارم مدیریت می کنم، دوست دارم تکیه گاهم باشه، اونقدر تو کاراش موفق باشه که به من هم خط بده، اما برعکس شده، شاید هم من عادت کردم تو کار همه دخالت کنم و همه رو کنترل کنم و از بالا به همه نگاه کنم

تو تحلیلی که یوسف از شخصیتم داشت گفت که بی اندازه منطقی و حساس هستی(نه احساسی) و این آدما رو از اطرافت می رونه، منطقی هستی پس می گن که صلاح مملکت خویش ... و حساس هستی و آدما باید چند بار کارا و عکس العمل هاشون رو چک کنن تا بروز بدن پس حوصله ندارم و بی خیال می شن.

نمی دونم، تا جاییکه خودم رو میشناختم خیلی با محبت بودم، کافی بود احساس کنم کسی نیاز داره یا کمک می خواد، اگه تو عمل هم نبود احساسم رو بهتر از هرکی می دونم، اما این طرز تربیت ما، وقتی تو خونه ای باشی که هیچ گونه احساساتی بروز داده نمی شه، هیچ گونه محبتی نمی بینی، فقط باید موفق باشی و بری جلو و دردسر درست نکنی، باید غرور داشته باشی تا تاب بیاری و له نشی، شاید هم یه رقابت پنهان بین من و مامان که نشون بدم من هیچ وقت کم نمیارم، حتی وقت بیماری، وقت ازدواج، وقت اوج مشکلات و درس ها.

آخه وقتی هم که بروز نیاز کردم جوابی نبوده جز اینکه از تو انتظار نمی ره، بزرگ شدی، خانم شدی، تو باید برادرهای بزرگ و کوچیک رو هم درس بدی و الگو باشی.

نمی دونم، الان بیشتر از همیشه احساس نیاز می کنم، که یکی جلوم واسته و بگه این راه رو بره، اون کار رو نکن، و خودش رو هم قبول داشته باشم، شرایط من رو درک کنه، مثل خودم باشه، نه مثل یوسف که شرایط و گذشته دیگه ای داشته، که کسی ازش انتظاری نداره، همین که با حداقل تلاشش به این جا رسیده، خیلیه و انتظاری نمی ره...

خدایا کمکم کن، تو زندگیم رو مدیریت کن، نمی تونم مطمئن بشم، می ترسم باز اشتباه کنم، دیگه وقت برا آزمون و خطا ندارم، دیگه حوصله کنکور دادن هم ندارم، دوست دارم یه راهی باشه و توانم رو تو طی اون بسنجن نه تو ورود به اون، کاش کسی بود اون موقعی که باید باشه...

ای آخرین منجی، تو که همیشه هستی، نگاهی ...


 
 
لم یلد و لم یولد
نویسنده : - ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٤
 

امشب بار دیگه به این نتیجه رسیدم که خانواده یکی از بزرگترین نعمت های خداست.

اون موقع که تصمیم داشتیم با یوسف برا ادامه تحصیل بریم،‌ هرچند به دلایل دیگه ای نرفتیم اما اگه درک الان رو داشتم و یا همین الان می خواستیم بریم،‌ به خاطر خانواده نمی رفتیم.

حیفه این عمر نیست که در کنار اون ها سپری نشه،‌ این همه محبت، این همه دوست داشتن و از خودگذشتگی

آدم بدون محبت کردن و محبت دیدن نمی تونه ادامه بده،‌ خدا رو شکر خدا ما رو از این نظر بی نیاز کرده

هرچند شاید از دید ایده آل توقعاتی وجود داشته باشه،‌ اما باید یاد بگیریم که نسبت به آدم ها کمترین توقع و بیشترین محبت رو داشته باشیم.

کلاً‌ تو زندگی باید طرفت خدا باشه نه مردم،‌ اگه طرفت خدا باشه می دونی که می بینه و درکت می کنه،‌ به خدا گله و شکایت می کنی و سر اون منت میذاری و چه کسی بهتر  از اون برا خریدن ناز بنده اش

خدایا شکرت که پدر و مادر و برادر دارم،‌ پدرهمسر و مادر همسر دارم،‌ خدا رو شکر که با محبتن و محبت آدم رو درک می کنن،‌ خدایا تا روزی که صلاح می دونی،‌ سالم نگهشون دار و عاقبت به خیر کن

این هم از تولد امام حسین امسال و سوری که داداش داد،‌ امسال این تولد یه جور دیگست،‌ با سال های قبل فرق می کنه،‌ چون رفتم پیشش‌،‌ حرمش رو دیدم و وقتی به حرم راهم دادن،‌ یعنی نزدیک تر شدم،‌ مهمون ویژه بودم. چقدر احساسم به علی اکبر(ع) عوض شده،‌ کاش ...

فردا باید برا مصاحبه برم،‌ یا امام حسین،‌ اگه جور شه،‌ یک فصل جدید تو زندگیم باز می شه،‌ کاهش یقین تو رو داشتم،‌ چیزی که زیر قبه ازت خواستم،‌ کاش دید تو رو داشتم به زندگی،‌ کاش این از جانب تو جلو پام قرار گرفته باشه،‌ کاش توش غرور و حرص دنیایی نباشه

خسته شدم از ریا و ادای حرکت تو مسیر تو رو درآوردن،‌ به قول دکتر م. خسته شدم از کارهای سطحی و دانشجویی

امشب داداش می گفت،‌ وقتی فطرس ملک به شفاعت امام حسین برگشت به بهشت‌، مامور شد که تا قیامت،‌ ندای یاحسین رو  از فرش به عرش برسونه

ای امام حسین همه ما‌، همه ساکنای این کره خاکی،‌ از طرف همشون می خوام ما رو به جایی برسونی که هیچی نخواییم از تو و خدات،‌ جز خدات و تو، و راضی باشیم به رضای خدا

مثل همون آبی آرام بلند..


 
 
بوی نوستالژی
نویسنده : - ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢
 

بوی قرمه سبزی که تو خونه بلند شده

یوسف که روبروم نشسته و از بودنش آرامش دارم و اطمینان

چایی که دم خواهم کرد و با خرما و نون و پنیر و گردو و خیار و ...

اولین سفره افطار ماه شعبان

یاد رمضان های قبل بخیر

رمضان اولین سال زندگی دوتایی، همش مهمونی و آش های مامان جون و فرنی باباجون

یاد رمضون سال دوم زندگی دوتایی، خرید جهاز و بدوبدو و گرسنگی و مترکردن خیابون ها

یاد رمضون های قبل،‌ تا سحر بیدار- مثلاً‌درس خوندن، صداکردن های مامان، سرکارگذاشتن داداش که الان وقت افطاره

رمضون های خوابگاه- غذای سلف-سوپ های .. - حلواهای...

شب های قدر - کوی دانشگاه - قبل سحر رسیدن به خونه - گریه ها - نمازهای قضا - اعتکاف سه روز آخر- نمایشگاه قرآن - کلیه ای که خونریزی کرد

مهمون های افطاری - تگرگ اون روز و دویدن تو باغ دنبال جوجه ها و خشک کردنشون با سشوار

چند تا رمضان دیگه ... دوست داری ۴٠ سالگی چی بگی ؟

دوست دارم اونموقع وقت یاد کردن از رمضون، یاد یک آبی آرام بلند بیافتم، یاد ...


 
 
امید
نویسنده : - ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢
 

ماه رجب که از دست رفت

ماهی دیگر و امیدی دیگر

گاهی فکر می کنم،‌ چقدر اومدند و رفتند،‌ فرصتها،‌ روزها‌، مراسم ها

گاهی ناامید میشم،‌ گاهی می گم ۴٠ سالگی هم میاد و هنوز پیامبر نشدم.

گاهی فکر می کنم برآیند کل این زندگی در جهت خوبی بوده،‌ هرچند بردارهای خلاف جهت کم نبوده،‌ ولی برا امیدوار شدن خوبه که بردارهای موافق جهت بیشتر بوده.

هرچند ایام اخیر در زندگیم بی سابقه بوده،‌ همه چی با سرعت چند برابر،‌ بدون تامل،‌ بدون فکر

این نیز بگذرد.

یادش بخیر،‌ کنفرانس حکمت صدرا،‌ در بخش عرفان خانومه می گفت،‌ دوتاقوس صعود و نزول یا همچین چیزهایی هست،‌ آنقدر فاصله می گیری و از مبدا (یک نقطه شروع رو دایره) دور می شی تا به دورترین نقطه می رسی و بعد مجدداً‌ میافتی رو دور نزدیکی

انگار نمی شه زیاد دور شی،‌ یه جا می رسه که حوصله خودت و خدا سرمیره و برمی گردی. گرچه به نظرم ریشه های عرفان غیربومی درش دخیله اما برا امید دادن بد نیست.

آقای پناهیان خلاف این رو می گفت،‌ یادمه می گفت، مثل یک بادبادک تو دست شیطون می مونه،‌ یه کم نختون رو شل می کنه تا بالاتر برین خوشتون بیاد،‌ نختون دست اونه...

فکر کنم وضع ما امر بین الامرین باشه

خدایا شکرت


 
 
بازیافت
نویسنده : - ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢
 

برای بازیافت آنچه درونم است.

شاید روزی به درد خورد