گذرگاه

انی مهاجر الی ربی انه هو العزیز الحکیم (یادداشت های یک طلبه دانشجو)

حالا
نویسنده : - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳۱
 

از کتاب های درسی آن سال ها

         عکس صفحه اولشان یادم است

          که امیدش

          به ما دبستانی ها بود

حالا بزرگ شده ایم آقا!

حال امیدتان چطور است؟


بی خوابی عمیق-محمد مهدی سیار


 
 
امر یا امل-1
نویسنده : - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳٠
 

همیشه فکر می کنم،‌ احساس و عمل مردمی که در زمان ائمه زندگی می کردند چگونه بوده است،‌ یعنی در تمامی خطبه ها و سخنرانی های آنها شرکت می کردند و نت برمی داشتند،‌ وقتی الان یک حدیث امام معصوم در موضوعی بسیار کلیدی و تعیین کننده است،‌ آیا آن زمان هم این حرص به دانستن و غنیمت شمردن سخنان آنان وجود داشته است؟

در توضیحی که ابتدای دعای کمیل آمده است،‌ می گوید این دعا،‌ دعای خضر نبی است که امام علی علیه السلام به کمیل می آموزد،‌ آمده است که امام در خطبه ای پس از نماز از اهمیت این دعا و اثر آن در غفران معاصی و فیض نعمات سخن می گوید و اینکه این دعا مربوط به خضر است،‌ جالب است که هیچ یک از کسانی که در مسجد بوده اند از امام نمی پرسند که خوب این دعایی که می گویید چیست؟ بعد از آن تنها کمیل به خدمت امام می رسند و دعا را می خواهند.

در زمان ما که دستمان از محضر ائمه کوتاه است،‌ طبق فرمایشات خودشان،‌ ولی فقیه نقشی مشابه نقش امام دارد و به نظر من اینکه ما چقدر به سخنان رهبرمان توجه می کنیم نشانی از توجه ما به سخنان ائمه است و این بهانه که اگر مثلاً‌ امام حسین سخن می گفت با تمام وجود به دنبالش می رفتیم به نظرم چندان قابل توجه نیست زیرا هم کتب و سخنان ائمه هم اکنون موجود است و هم سخنان امام وقت.

به نظر می رسد یکی از دلایل عدم ظهور ،‌ همین بی نیازی ما از نصایح و گاهی بدیهی دانستن و ارزش ندادن به اهمیت و نقش این فرمایشات است که نشانی از درک  و توجه ما به فرمایشان امام زمان خواهد بود.

خلاصه کلام اینکه در نماز عید امسال‌،‌ آقا سه محور کلیدی رعایت اخلاق،‌ اهمیت علم در پیشرفت کشور و اصلاح الگوی مصرف را عنوان کردند. به نظرم به جای اینکه به سرعت به دنبال نهاد مسئول اجرای این موارد بگردیم و خیالمان راحت شود و به دنبال زندگی قبلیمان برویم،‌ ببینیم در زندگی فردی و اجتماعی خودمان برای هر کدام از این موارد چه برنامه ای مشخص و عملی در نظر گرفته ایم.

وقتی فکر می کنم که نصایح و دستورات استاد راهنمای دانشگاهمان را چطور مو به مو اجرا می کنیم و برای سر رسیدن ددلاین ها‌ نگران می شویم،‌ خجالت می کشم که چرا عین خیالم نیست که استاد راهنمای زندگی دینی و اجتماعیمان که امیدش هم به ما جوانان است،‌ با چه دلسوزی و آینده نگری نگران زندگی بهتر ماست.

ان شاءالله در پست های آینده ام،‌ برنامه ای که برای زندگی خودم در این سه محور دارم را پیدا کنم و برای دسترسی و ارجاع قرار دهم.

 


 
 
یوم الحساب
نویسنده : - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٩
 

پروژه رمضان در حال اتمام است.

اولین روزهای ماه مبارک نوشته ای داشتم با عنوان سال نو مبارک و اهدافی برای این ماه تنظیم کرده بودم،‌ مقرر شده بود که عذر موجه و غیر موجه نیز پذیرفته نمی شود.

از آنجاییکه دانشجو جماعت به معجزه دقیقه نود اعتقاد دارد. هنوز قرآنم تمام نشده و تا صبح ماراتن دارم.

خدا رو شکر که این رمضان،‌ اولین سفره های مهمانی افطاری در خانه دو نفره مان برپا شد و توفیقاتی حاصل شد و  مواردی که بیشترشان شامل اولین بار می شد.

در این ماه در هر موقعیتی سخنرانی های استاد پناهیان را گوش دادم و قویاً‌ تجربه کردم که بیشتر از یک فیلم سینمایی روز دنیا،‌ برایم هیجان انگیز و تازه است.

افرادی را دعا کردم که پیش از این در دعاهایم نبودند و هر روز به تعدادشان افزوده می شد و روزهای آخر دیگر حافظه یاری نمی کرد و به لیست فیدها ارجاع می شد.


شب اول ماه شوال کم از شب قدر نیست،‌ جاماندگان بشتابند که درهای رحمت در حال بسته شدن است. لای در نمانید

عید مبارک





 
 
الا من عطی الله بقلب سلیم
نویسنده : - ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٥
 

داستان سیطره صهیونیست ها بر رسانه ها،‌ داستان جدیدی نیست.

سال ها قبل کتاب های تکنوپولی و زندگی در عیش مردن در خوشی را می خواندم،‌ این کتابها نوشته آقای نیل پستمن یکی از اساتید دانشگاه های آمریکا است که آقای صادق طباطبایی آنها را ترجمه کرده و مقدمه های طولانی نیز بر آنها نوشته که در آن،‌ کتابهای دیگری را نیز که در ارتباط با رسانه ها و نظام تکنولوژیک جدید است مانند دنیای قشنگ نو،‌ نقد و بررسی کرده است.

در این کتاب ها از انواع ترفندهای اولیای رسانه ها صحبت می کند،‌ از قراردادن نوارهایی با فرکانس هایی که برای گوش قابل شنیدن نیست اما توسط مغز انسان پردازش می شود و در آن کالاهای تجاری گوناگون یا انجام رفتارهایی را تبلیغ می کند یا قراردادن فریم هایی در میان هر چند فریم فیلم ها که باز هم توسط چشم دیده نمی شود اما در مدت نمایش فیلم توسط چشم دریافت و در مغز پردازش شده و مثلاً‌ تبلیغ کوکاکولا است و شما در مدت نمایش فیلم بدون آنکه بدانید این تصاویر را بارها می بینید و در نهایت پس از خروج از سینما یا پایان تماشای فیلم در منزل دلتان می خواهد یک بطری کوکاکولا بنوشید و با قرار دادن فروشگاهی درست در بیرون سینما،‌ شاهد فروش بالای محصولات خود هستند.

علاوه بر اعمال بالا که در شکل های گوناگون و متنوع انجام می شود،‌ انواع ترفندهای تنظیم اخبار و ترتیب خواندن آنها نیز وجود دارد،‌ مثلاً‌ ابتدا یک خبری را می شنوید و دو خبر بعدی‌، خبری قرار می گیرد که تلویحاً‌ خبر قبلی را تایید می کند و ... که از این دست بسیار است و وقتی با شیوه های آن آشنا می شوید دیگر بدتان می آید اخبار چه خارجی و چه داخلی را گوش دهید،‌ چون احساس می کنید چطور دارند بر روی احساس و تصمیمتان تاثیر می گذارند و شما احساس آزادی می کنید که مثلاً‌ دارید اخبار را از کانال های گوناگون می شنوید و می توانید آزاد اندیشانه دست به انتخاب بزنید،‌ اگر سیطره صهیونیست ها را بر رسانه ها نیز در نظر بگیریم‌،‌ این سراب جریان آزاد اطلاعات بیشتر خودش را نشان می دهد.

انگیزه این نوشته بیشتر نگرانیم از دانشجویان ایرانی خارج از کشوری بود که در معرض این سیل خبری مخالف قرار می گیرند،‌ از خانواده درجه یک و دوستانم تعداد زیادی در کشورهای اروپایی و آمریکایی در حال تحصیل هستند و وقتی می شنوم که بچه مثبت ترین آنها هم از ورود به ایران ترس دارد و می گوید در فرودگاه بازداشت می شویم،‌ نمی دانم تعجب من بیشتر است یا تعجب او از شگفتی من.

نمی دانم چرا هر فردی که به جریان خبری مخالف نزدیک می شود،‌ به نظرم بسیار ساده لوح و زودباور  می شود،‌ مثال بسیار است،‌ از اینکه روز را برایشان شب جلوه می دهند،‌ آنها هم حق دارند،‌ وقتی روزنامه داخلی دانشگاه هایشان و روزنامه محلی شهرشان که در حالت عادی جذاب ترین بخشش پیش بینی وضعیت آب و هوا است‌، عکس های ایران را می زند،‌ در ورودی فروشگاه های زنجیره ای، عکس ایران را در آتش و خون نشان می دهد،‌ باید نگران باشند،‌ حتی اساتیدشان هم القا می کنند که چون وضعیت کشورت به سامان نیست، می توانی مدتی استراحت کنی و پروژه ات را به تاخیر بیاندازی. جالب است وقتی می پرسی در ایام محاصره غزه که عده ای مرد و زن و کودک در قفسی محاصره شده اند و رویشان بمب می ریزند،‌ خبری در همین رسانه ها بود؟ جوابی نمی شنوی،‌ عده ای می گویند گور پدر غربی ها ما نگران کشورمان هستیم،‌ اما من دوست دارم اگر نگران هم می شوم،‌ این نگرانی از جانب دشمن شناخته شده نباشد...

با بسیاری که صحبت می کنی،‌ سردرگمی و بلاتکلیفی بیشتر خودش را نشان می دهد،‌ خبرهای بسیار،‌ متناقض،‌ تکذیبیه ها،‌ دیوار حاشا که اینروزها سر به فلک می کشد و ... همه به این عدم قطعیت کمک می کند،‌ تو هم که فرصت نداری و امکاناتش را نداری که ته و توی حتی یکی از این جریانات را دربیاوری،‌ مثل یک معمای پلیسی که افراد بیشماری در آن دست دارند و در شرایط عادی هم نیست که بشود حقیقت را دریافت‌، این اوضاع به گفته خیلی از بزرگان،‌ از فتنه های آخرالزمان است،‌ که به بزرگانت هم شک می کنی،‌ در این شرایط قلب پاک راهنمای خوبی است،‌ وقتی دیگر در بیرون جای امنی نیست،‌ راهنمایی در درونت هست که می بینی هرچند تو را بمباران اطلاعاتی می کنند،‌ قلبت چیز دیگری می گوید..

قلب پاک سرمایه ای است که انسان را از فتنه های آخرالزمان نجات می دهد

که وقتی خورشید طلوع کرد،‌ نماز صبحت قضا نشده است...



 
 
و ما ادراک ما لیله القدر...
نویسنده : - ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۱
 

خیلی دوست دارم امسال به حقیقت این شب ها نزدیک تر شم... آرزویی که هر ساله دارم و می دانم تا رسیدن به آن،‌ هنوز باید بزرگتر شوم

امسال حال کسی رو دارم که پشت در اتاق عمل منتظره،‌ درون اون اتاق خودشه که درباره مرگ و زندگیش تصمیم گیری میشه، تو بیرون خبر نداری که در نهایت چه میشه و یک شب تا صبح فرصت داری که دعا کنی،  تصمیمی که برات گرفته میشه براساس کارهایی هست که این یک ساله کردی و از این نظر شبیه فردی هستی که تو صحرای محشر حیران و سرگردانی،‌ اما هنوز امیدی هست و می تونی با توبه، اشتباهات رو جبران کنی اما چقدر باید توبه کنی،‌ برای اون همه گناه...

اگه التماس کنی،‌ ضجه بزنی،‌ استیصالت رو ببینه،‌ شاید نتیجه تصمیم گیری عوض بشه،‌ اما کماکان تو بی اطلاعی،‌ که این یک سال می مونی یا میری،‌ چه اتفاقاتی بر تو می افتد،‌ با چه کسانی همنشین خواهی بود،‌ شاید همین یک سال بهشتی یا جهنمی شدی...

می دونی که خاری به پات نمیره و کوچکترین اتفاقی برات نمی افته که اتفاقی باشه...

این احساس رو که داشته باشی دیگه نمی تونی بشینی، پا به پا می شی،‌ وامیستی،‌ نماز می خونی،‌ دوست نداری ثانیه ها بگذره،‌ استغفار می کنی،‌ قول می دی،‌ ائمه رو شفیع قرار می دی...

شاید تا مطلع فجر فرجی شد...‌


سلام هی حتی مطلع الفجر


 
 
اولین فضیلت، آخرین امت
نویسنده : - ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٠
 

خیلی وقت ها دوست دارم، یک باره پشت از زیر بار به اصطلاح امانت خالی کنم و بگم هر چه بادا باد. خسته شدم از این همه مسئولیت و سختی و حداقل یک فکر راحت می خوام، نه اینکه کار زیادی می کنم که توانم را بگیرد، فکر اینکه مسئولم و باید فکری کرد و کاری، طاقتم را گرفته

با دوستان دانشگاه که صحبت می کنیم، می گویند فلان افراد که همیشه انتقاد می کنند، بیشتر تحویل گرفته می شوند، ما همیشه باید بی ادعا کارمان را بکنیم و جور بقیه را هم بکشیم،‌ در صورتیکه می توان با اعتماد به نفس و رها و با احساس عدم تعلق به هیچ جریان و جناحی از عالم و آدم انتقاد کنی و به خودت افتخار کنی.

22 سال زندگی در خانه پدری و سازگاری با کار پدر که رویاروی سیل مطالبات مردمی است و حتی 3.5 نیمه شب و سفر و حضر و زمان فراغت هم نمی شناسد، خواندن نامه های دختر جوانی که سم برنج خورده و پسر جوانی که در تهران آواره است، مادر رنج کشیده ای که هرچه در می آورد به جای خرج فرزند بیمارش پول مواد شوهرش می شود، مرد محترمی که حاضر نیست زیرپوشش کمیته امداد برود اما شرمنده خانواده اش است، بازنشسته کرمانشاهی که به صورت برنامه هفتگی هر دفعه یک ربع فحش می دهد تا دلش خالی شود و بعد تشکر و خداحافظی، جانباز موج گرفته در فلان آسایشگاه بی امکاناتی که پوست موز را لیس می زند و طلبه های فلان حوزه علمیه که ماهی یک بار، دو تا سیب یک پرتقال بینشان توزیع می شود و باید با برنامه ریزی همان را تا ماه دیگر بخورند... این احساس را در تو ایجاد می کند که انگار غیر تو کس دیگری نیست.

این موقع سال که می شود، بازار شکایت به نتایج آزمون و انتقالی و قبولی مصاحبه و ... داغ است. دانشجویانی که با افتخار به هوشی که در بهترین حالت،‌ تکامل یافته هوش مورچه و زنبور و دلفین است،‌ دو دوتایش رو خوب بلد بوده و رتبه ای و حالا تمام نظام از صدر تا ذیل،‌ باید قدر ایشان را بداند که فلان ثبت اختراع و فلان المپیاد و ... هر که هوشش بیش،‌ کارش بیشتر، وقتی استعدادی داری،‌ مسئولیتت هم بیشتر

شاید خیلی از نارضایتی ها و مطالبات، به حق هم باشه،‌ اما احساسی که در ما وجود داره و یک جورایی اپیدمی شده بینمون،‌ آزارم میده

وقتی برآیند این سال ها رو حساب می کنم، می بینم یه احساس مشترکی بین خیلی از ما هست، خیلی از ما مردم هنوز حس سلطنت طلبی داریم، انگار یک عادت 2500 ساله سبب شده که هنوز امیدواریم یکی دیگه بیاد و حل کنه معضلات رو، هر کدوم منتظر یکی دیگه هستیم و این لوپ سال ها داره به کار خودش ادامه می ده، بی مسئولیتی حتی در قبال زندگی خودت و حداکثر توقع، از دو نفر دیگه که اونها هم انسانند مثل تو، واقعاً مگه چه کسی نشسته در مسند ریاست جمهوری و زارت و استانداری و مدیرکلی و چه می دونم رئیس اتحادیه صنف نونواها، برادر من و پدر تو و پسرخاله اون یکی هست، اما عادت داریم یک حوزه ای می کشیم بین خودمون و مسئولین، انگار که عده ای از مریخ آمده اند و دارند برما حکومت می کنند، دقیقاً حسی که به جایگاه شاه و اعوان و انصارش داشتیم.

رئیس دانشکده و فلان اداره و ... هم وقتی می نشیند به صحبت از یک چیز موهومی انتقاد می کند و انگار کار به دست کس دیگری است. جالب بود سال ها قبل مجلسی زنانه بود برای ولادت حضرت فاطمه  و در آن دف می زدند و عده ای می رقصیدند، خواهر رئیس جمهور اصلاح طلب آن زمان هم بود و بعد مجلس یکسره انتقاد که این چه وضع فرهنگ مملکت است، ما فاطمه (س) را نشناختیم که اینطور برایش شادی می کنیم، صحبت من دقیقاً همین جاست، اگر شما هم بگویید وای به حال فرهنگ، دیگر پس که باید وسط میدان باشد. حالا این روند ادامه دارد از بالا تا پایین و همه شاکی و چشم به دست یکی که مسئوله،‌ این مسئول به نظر من یک چیز خودساخته و توهمی است که برای از زیربار مسئولیت شانه خالی کردن به درد می خورد.

بودن در موضع انتقاد خیلی خوب است، این که توقعی از تو، خود جنابعالی برود، خیلی سخت است، منتقد بودن به انسان اعتماد به نفس می دهد و بی ادعا کار کردن و کار خودت را کردن البته برای خیلی از ما جذابیت ندارد.

به نظر من دانشجویی که کوشا و درس خوان نیست، بی خود از سیستم آموزشی اشکال می گیرد، اصلاً اجازه این کار را ندارد و جوانی که نمی تواند یک نظم یک هفته ای در زندگیش برقرار کند، بی خود از پدر و مادرش برای بی توجهی به او ایراد می گیرد.

کاش سخن رئیس جمهور کندی را حداقل قبول کنیم که نگویید کشورم برای من چه کرد بگویید من برای آن چه کردم.در جلسه مدرسین،‌استادی که اتفاقاً‌ کارش خیلی خوب است،‌ قصد مهاجرت دارد و با تبختر به رئیس گروهی که انگار او مسئول همه چیز است می گوید،‌ هرجا طالب باشند می روم،‌ اگر اینجا طالب بودند این وضع زندگیم نبود.‌ قبول آنها طالب نیستند،‌ نمی فهمند،‌شعورش را ندارند که با استاد چطور باید رفتار کرد، این مسئولیت آنهاست،‌ کار آنهاست،‌تو چرا برای آنها فکر می کنی،‌ مسئولیت تو الان چیست؟ اینکه به دلیل بی مسئولیتی دیگران تو هم مسئولیت خودت را تعطیل کنی؟

متاسفانه دیگر نمی توان از قضیه مرغ و تخم مرغ استفاده کرد، اگر به خدا اعتقادی داریم، او همه مان را مسئول سرنوشت خودمان که نه، دیگران هم می داند. این چشم به دست دیگران داشتن جواب نمی دهد

ماحصل کلام اینکه در هر موقعیت توقع زایی، دو طرف وجود دارند، که هر کدام مسئولیتی دارند، اما ما عادت کرده ایم که حتی با سرنوشت خودمان بازی کنیم به این دلیل که طرف مقابل کارش را درست انجام نمی دهد، تو باید وظیفه خودت رو انجام بدی، اگر کشورت استعداد تو را تشخیص نمی دهد، این کشف استعداد وظیفه دولت است نه تو، وظیفه تو تلاش با تمام وجود برای اثبات استعدادت و کمک به کشورت است، اگر همسرت کارش را درست انجام نمی دهد، وظیفه تو تغییر نکرده، مگر در زندگی طرف حساب ما چند نفر است؟

کاش به جای شرطی شدن با پول و تعریف و قدرشناسی یا تنبیه با جریمه و دوربین مدار بسته و ماکت پلیس و حفظ نظم و ایجاد سیستم و ساختار که انتهای مسیر و غایت القصوای نظام های غربی است،‌ فکر می کردیم آیا خدا ما را برای رسیدن به این نظم آفریده که تکامل یافته تر از آن را خودش در زندگی زنبورعسل و موریانه ها قرار داده یا چیز دیگری است،‌ اتوپیای ما زمانی خواهد بود که طرف مقابلم کارش را انجام دهد و منم کارم را انجام دهم و مفتخر به نظم و ساختاری که بوجود آمده؟

می گویند، حضرت موسی از خدا می خواهد امت آخر الزمان را نشانش دهند، خداوند می گوید طاقت تحمل آن را نداری، عاقبت موسی می بیند و بی هوش می شود، فضیلت امت آخر، ایثار بوده، چیزی که مردمان قبل آن، ظرفیت روحی آن را نداشتند، اما مردم آخر الزمان به پیروی از امامشان حسین بن علی(ع) مردمان ایثارگری خواهند بود.

 


 
 
کفتر بازی
نویسنده : - ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۸
 

مقالات علمی در هر رشته و تخصصی،‌روشی مطمئن برای به دست آوردن آخرین یافته ها و نظرات صاحب نظران آن رشته و راهی برای پیشبرد مجموعه دانش بشری است، نوشتاری که به صورت مختصر و صریح و روشن (در مورد کنفرانس حداکثر ١٠ یا ١٨ صفحه و مجله علمی تا ٣٠ صفحه گاه بیشتر)  در مقایسه با کتاب علمی،‌می تواند مواد و محتوای علمی را به مخاطب خود منتقل کند.

در بسیاری از رشته های دانشگاهی،‌یکی از بندهای نمره پایان نامه کارشناسی ارشد،‌دارا بودن تعدادی مقاله در مجلات یا کنفرانس های داخلی و خارجی است و البته این داخلی و خارجی بودن و کنفرانس یا مجله بودن،‌ هر کدام نمره خاص خودش را دارد که هم اکنون حالت اجبار و نه اختیار یا نمره اضافه به خود گرفته است

در مصاحبه دکتری و عضویت هیئت علمی و میزان حقوق و مزایا و درجه علمی هم تعداد مقالات، ‌المان مهمی است که تاکید فراوانی پیرامونش می شود،‌برای دفاع از پروپوزال دکتری هم وجود حداقل یک مقاله ژورنال لازم است و دفاع دکتری هم که جای خود دارد.

گاهی می بینی تعداد این مقالات وسیله ای برای تفاخر و چشم هم چشمی علمی می شود، البته در تولید علم و پیشبرد دانش بشری این رقابت بد نیست،‌ اما باید خروجی موضوع را برای قضاوت درمورد مفید بودنش بررسی کرد،‌چون سیستم علمی و آموزشی ما کپی سعی شده بر اصل بودن با موارد خارجیش است و به وفور در آنجا می بینی که شعار علم برای علم، محلی از اعراب ندارد،‌ اساتید در برخی کشورها با دریافت بودجه های پژوهشی اقدام به پذیرش دانشجوی دکتری می کنند که این بودجه ها از محل کارخانجات و ‌صنایع تامین می شود و با ظهور شرکت های مشاوره ای و تحقیقاتی،‌دانشگاه برای حفظ موقعیت رقابتی خود و تامین درآمد (اکثراً‌ پولی هستند به جز محدود دانشگاه هایی در حوزه اسکاندیناوی) باید پاسخگوی نیاز بازار و صنعت و جامعه باشند بنابراین جهت گیری علمی کاملاً‌ خروجی محور و با ارزیابی توان پاسخگویی پژوهش ها در مقابل نیازهای جامعه وجود دارد.

یکی از دانشجویان دکتری مکانیک در کانادا می گفت پروژه اش بر روی ترمز ای بی اسی است که او مدت ها قبل در ایران خودرو، رویش کار کرده و تصور می کرده دانشگاه کانادایی باید به قول معروف روی لبه علم حرکت کند، ‌اما می بیند که بورس دکترای او توسط شرکتی تامین می شود که نیازش فعلاً‌ کار روی این ترمزهاست و دانشجو هم باید همان کار را بکند.

برادرم که در یکی از  کشورهای نوردیک درس می خواند، برای ادامه دوره دکتری مشکل دارد زیرا باید کارش را در کارخانه اسپانسر دانشگاه انجام دهد و زبان محلی کارگران کارخانه انگلیسی نیست. و وقتی تعداد ٢٠٠ یا ٣٠٠ مقاله اساتید ایرانیش را با ٢ یا ٣ تا مقاله اساتید اینجا که در حقیقت مدیران صنعتی هستند که در دانشگاه تدریس می کنند، مقایسه می کند و تاثیری که این دو در رفع نیازهای کشورشان دارند، به نتایج جالبی می رسد

دانشجویان دیگری که در انگلیس  دوره مشترک با یک دانشگاه ایرانی دارند،‌وقتی از الزام تهیه مقاله با استاد راهنمای انگلیسی صحبت می کنند،‌عنوان می کند، به سیستم ایران آشنایی ندارد و از نظر او نوشتن مقاله در صورت معلوم نبودن مخاطب خاص و هدف مشخص توجیه ندارد.

گروهی از دانشجویان دانشگاه شریف رباتی ساخته اند که مقاله می نویسد و جالب اینکه مقاله آنها در ژورنال های علمی  پذیرفته هم می شود و آنقدر بازار این مقاله دادن و کلاس گذاشتن داغ شده که این وسط مقالات کپی و تقلبی هم به وفور یافت می شود و حتی وبلاگی  برای معرفی آنها و راهکارهای بررسی این مقالات ایجاد کرده اند.

با استادم در مورد علل عقب ماندگی جهان سوم صحبت می کنیم،‌استادم می گوید،‌به گفته فلان عالم جهان اول،‌جهان سوم عقب مانده است،‌چون عقب مانده است.

بینشی که خودم در ارتباط با بررسی این کشورها به دست آورده ام،‌چیزی جز زودتر شروع کردن آنها نیست،‌فنلاند و نروژ و دانمارک و سوئد زودتر از کره و سنگاپور و مالزی و آنها هم زودتر از مصر و تونس و آفریقای جنوبی شروع کرده اند، نیاز را زودتر تشخیص داده اند و بعد چون جلوتر بوده اند،‌سریع قوانینی گذاشته اند و استانداردهایی که  پیشرفت را بایستی اینطور اندازه گرفت،‌خودشان در ابتدا با برنامه مشخص جلو نرفته اند، تنها به روی تکنولوژی های جدید روی خوش نشان دادند و بعد آن را کردند برنامه برای جهان سوم،‌حالا ما بدون بصیرت که کجا هستیم،‌از کجا آغاز کرده ایم و نتیجه کارمان چیست،‌یکسره چسبیده ایم به رسیدن به آمارها و محدوده های مشخص شده،‌اینکه تعداد مقالات علمی در سال باید فلان عدد باشد مثلا ١٠ میلیون تا،‌حالا این ١٠ میلیون در هر رشته ای و هر نوع تحقیقی و برای رفع چه نیاز بود یا نبود فرقی نمی کند مهم عدد است. حتی می بینی تعداد ارجاع به مقالات ایرانی کم است و در موارد بسیار خودشان به مقالات قبلیشان ارجاع می دهند.

این موضوع در خیلی شاخص های دیگر هم قابل مشاهده است، ما آنقدر عجله داریم به این شاخص ها برسیم و زودتر از جهان سومی بودن دربیاییم که بیشتر در آن دست و پا می زنیم و جهان اول با خیال راحت برای ما دستور کار جدید برای قبولی در معیارهای خودساخته تعریف می کند و این چرخه ادامه دارد.

خلاصه اینکه ما در زمین که می کاریم، در چرخه تولید علم می گویند،‌جامعه که تشکیل شده از عموم مردم و صنایع و سازمان ها و شرکت ها،‌نیاز می آفریند و دولت یا قوه حاکمه به این نیازها جهت می دهد و موسسات پژوهشی و دانشگاه ها نیز به این نیازها پاسخ می دهد،‌وقتی ارتباط میان این ستون ها برقرار باشد، چرخه تولید علم به درستی کار می کند اما وقتی دانشگاه ما پاسخ نیاز صنعت دیگری خارج از کشور را می دهد،‌نیازها مطابق سیاست های کشور جهت دهی نمی شود، و جامعه هم نیازهایش را به طریقی که صلاح دانست حل و فصل می کند، ‌این چرخه معیوب است و به جای کیفیت برایش کمیت ها و اعداد و ارقام مهم می شود‌. جالب اینجاست که ما در مقالاتمان پاسخ نیاز  بیرون از کشورمان را می دهیم و بعد برای ثبت همان مقاله در فلان کنفرانس خارجی تا نیم میلیون تومن پول هم هزینه می کنیم و چون تحریم هستیم حاضریم هزینه های بالاتری هم بپردازیم برای کسب افتخاری که من فلان تا مقاله ژورنال دارم.

 به نظرم این شکل جدیدی از حماقت و توجیه در دنیای علمی است و بدجوری خیلی از ما را سرکار گذاشته. استادی بود در دانشگاه که بیزینس من خوبی بود و می فهمید چطور از علمش پول درآورد و کتاب های درسی زیادی هم تالیف و ترجمه کرده و به نظرم یک سال فعالیتش می ارزید به اساتید ٢٠٠ ، ٣٠٠ تا پیپری که ریخت اتوکشیده شان را یارای تحمل هیچ صنعتگر و کارگری نبود،‌سال ها قبل می گفت،‌روزی عده ای بیکار بودند و کفتر بازی می کردند،‌حال هم عده ای مجدد بیکارند و پیپر بازی می کنند..

 


 
 
ازدواج (زن در اسلام)
نویسنده : - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٧
 

در ادامه پست قبلی پیرامون زن در موازنه حق و تکلیف، قرار بر این بود که مطالبی رو از کتاب زنان در موازنه حق و تکلیف به مرور ذکر کنم،‌ هر کدام از این مطالب، مستقیم یا غیرمستقیم،‌سبب خرده گیری و اشکال و اتهام نقض حقوق بشر از سوی افراد گوناگونی با اهداف متفاوت شده،‌در این بخش به مبحث ازدواج البته به طور خلاصه می پردازم:

ازدواج پیوندی است که بقا و پایداری آن در گرو میل باطنی زن و مرد است. یکی از امتیازات دین اسلام، اعتقاد راسخ به لزوم رضایت هر یک از دختر و پسر در ازدواج است و تحمیل در ازدواج به شدت در اسلام نفی شده است.

هنگامیکه اسلام توسط پیامبر ختمی مرتبت به مردم آن دوره عرضه شد، ‌بسیاری از انواع ازدواج هایی را که در آن دختران به ابزاری جهت حل و فصل مشکلات و جنگ های قبیله ای یا تفاخر تبدیل شده بودند،‌ باطل اعلام کرد.

نکته قابل توجه در این میان،‌ تفکیک بین ازدواج دختر باکره و زن بیوه است. درباره ازدواج دختر باکره در اسلام اجازه پدر در مواردی شرط شده است. تفسیر و تبیین اصلی این حکم در واقع به امری بس مهم باز می گردد. تبیین ما از لزوم اجازه پدر این است که اسلام خواسته است با این روش،‌ درصد خطا و خطر را در ازدواج دختران به حداقل ممکن برساند.

بدین صورت که با اجازه پدر در واقع تجربه و مشورت مردی از جنس مردان، ‌به شور و اشتیاق دختری مرد ناآزموده ضمیمه می شود و در نتیجه، تصمیمی که اتخاذ می شود به واقعیت نزدیک تر خواهد بود.

در هر یک از گروه مردان و زنان، سیاست ها و رفتارهای پنهان و آشکاری هست که ما می توانیم نام آن را پلتیک جنس بگذاریم. بدیهی است که مردان و زنان به پلتیک های جنس خود آگاهترند.

در نتیجه، پدران که در حالت طبیعی بیش از هر کس دیگری به صلاح و سعادت دختران خود علاقه مندترند،‌ راهنمایان خوبی باشند. در حاشیه این حکم، ‌توجه به دو امر ضروری است:

اول اینکه تصمیم گیرنده اصلی در پذیرش ازدواج،‌دختر است و او آزادی کامل در "نه گفتن" دارد و بر این اساس تحمیل در ازدواج به هیچ وجه مورد تایید اسلام نیست.

دوم اینکه اگر حکم شرعی مربوطه یعنی "لزوم اجازه گرفتن از پدر" به وسیله ای جهت سوءاستفاده تبدیل شود و یا اینکه پدران بدون دلیل موجه از ازدواج دختران خود جلوگیری کنند،‌اگر شخص مورد نظر دختر،‌از صلاحیت کافی برای ازدواج برخوردار باشد،‌ حکم مربوطه منتفی است و دختر می تواند بدون رضایت پدر ازدواج کند.

گفتنی است که در ایران برای آنکه راه تدلیس و فریب بسته شود و امر ازدواج دچار هرج و مرج نشود،‌ دختر و پسری که به رغم میل باطنی پدر دختر،‌ اقدام به ازدواج می کنند،‌ می بایست این پیوند را تحت نظارت دادگاه انجام دهند تا در صورت بروز مشکلات احتمالی،‌ وجاهت قانونی امر حفظ شده باشد.

 

به امید خدا در ادامه این مباحث،‌موضوع حضانت رو بررسی کنیم

شاید به نظرتون بیاد که اینها مواردی پیش پاافتاده است و همه می دانند،‌ اما به کمال تعجب وقتی با کسی در مورد قوانین اسلام صحبت می کنی،‌ بسیار پیش آماده که از همین نواحی اسلام را می کوبند و در واقع موارد بدیهی که تصور می کنی مشکلی پیرامونش نیست،‌ به دلیل ندانستن بسیاری ظرایف یا روح قوانین اسلام،‌ سبب احساس و موضع گیری غلط شده است.

همونطور که در چند پست قبل تر گفته بودم،‌به نظر من دلیل خیلی از مخالفت ها با دستورات دین اسلام در میان خودمون و نه بیگانه، مشکلات فرهنگی هست،‌قویاً‌ معتقدم که جامعه ما از مشکلات فرهنگی بیشمار رنج میبره،‌ و این وسط چون مسلمون هم هستیم،‌ مشکل رو به دین ربط می دیم،‌تنبلی و سخن چینی و وسواس و بددلی و ... خیلی چیزهای دیگه رو اگه مسیحی و زرتشتی هم بودیم،‌داشتیم مثلاً‌ می بینی دختر جوونی که به دلیل رفتارهای غلط پدرش که حالا مسلمون هم هست به این نتیجه میرسه که اسلام مردسالاره یا فردی که والدینش وسواسی بودن و میگه که اسلام موجب وسواس و بددلی میشه و خیلی چیزهای دیگه،‌ خیلی دوست دارم این باور در ما جا بیفته که اسلام رو از اصلش و آنچه پیامبر و امامان گفتند بگیریم نه از روی عمل چهارنفر آدم معمولی پراشکال مثل خودمون،‌می تونیم این کار رو بکنیم،‌اما ضرر اصلی به خودمون برمی گرده

فک کنم از امام خمینی بود صحبتی با این مضمون که:  اگه دیدید مسلمونی دروغ میگه (یا هر گناه دیگه) این یک دروغگو هست که ادعای مسلمونی کرده و همچنین جمله ای که شهید رجایی در بالای سرش در محل کارش زده بود که: اشتباه من رو به حساب مکتبم نگذارید


 
 
سرانجام بادکنک ها
نویسنده : - ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٤
 

دادگاه بعدی هم برگزار شد و عده دیگری و اعترافات دیگری

فکر می کنم برای همه ما، چه جریان معترض و چه منتقد و چه موافق، موجبات شگفتی شده است،‌ یعنی ما که در سن جوانی هستیم، مشابه آنرا قبلاً‌ ندیده ایم و سوال های بیشماری که برخی هم به دلیل القائات و جو روانی است که جریان معترض شروع کرده است که بالاخره همیشه علامت سوالی در ذهنت باشد که واقعاً‌ این ها در شرایط عادی هستند؟ دادگاه منصفانه است و ...

برای من بحث شکنجه کردن کاملاً‌ منتفی است،‌دیگر این را هر بچه ای می داند که با تئوریسین یک جریان نمی توان از راه شکنجه روانی و جسمی وارد شد،‌ این را وقتی من و امثال من می دانیم،‌ دیگر آن بازجویی که برای این موقعیت های حساس آموزش دیده هم می داند،‌ اما برخی از بچه سوسول هایی که به دلیل مثلاً‌ پلکیدن جلو دبیرستان دخترانه یا مشکوک بازی دستگیر شدن  وگوشمالی داده شدن،‌می گن، ما که کاری نکرده بودیم اونطوری باهامون تا شد‌،‌چه برسه به اینها و نمی دونن که هرچه کله گنده تر،‌ گوشمالی کمتر

البته افرادی هم بودند که حاضر نشدند اعترافاتی داشته باشند و در مورد آنها همان اسناد و مدارکی که جمع آوری شده مبنای حکمشان است و اینطور نیست که همه صف بسته اند برای دفاعیات و اعترافات

اما برای من در ورای همه این جریانات، نکته و درس بزرگی وجود داره،‌ ما معمولاً‌ آدم های سیاسی رو از پشت شیشه تلویزیون و فوقش از پشت یک تریبونی که خیلی از ما دور هست می بینیم،‌ همین عدم دسترسی نزدیک و دوری و همیشه خبر شنیدن از اونها و ایضاً‌ شایعات،‌باعث میشه که کم کم فراموش کنیم اونها هم انسانهایی هستند مشابه ما، درسته که بالاخره به دلیل ویژگی هایی که  داشتند،‌یکی سخنوری،‌یکی هوش،‌یکی پول،‌یکی پارتی،‌یکی خوش تیپی،‌یکی خدمت یکی اتفاقی که براش افتاده و برا بقیه نیفتاده که خدا رو شکر در سیستم شایسته سالاری ما از این مردان و زنان هزار چهره کم نیست، ‌واجد این مقام یا موقعیت شده،‌اما  بزرگی و حساب جدایی که براشون باز شده،‌بیشتر زاییده فکر و اعمال و سخنان ما بوده و وقتی مدتی باهاشون باشی،‌مثلاً‌ پدرت،‌عموت،‌برادرت یا یکی تو آشنایانت باشن که از نزدیک در جریان زندگیشون بودی،‌به معمولی بودنشون بیشتر پی میبری

اینکه اونها هم به راحتی اشتباه می کنند،‌تاسف می خورند،‌به خودشون فحش هم می دن، به ‌استیصال می رسن و خیلی چیزهای دیگه که ما داریم،‌ اما ما یا با سلام و صلوات و حاج آقا حاج آقا،‌یا با سوت و کف و دور گرفتن،‌یکی رو بادکنک می کنیم و می بریم بالا و غافلیم که اون همون آدمه سابقه و می بینی که هر چی هم که نخ بادکنک رو شل تر کنی،‌بیشتر باد می خوره زیرش و بالاتر میره

در راستای صحبت های بالا،‌یادمه زمان آقای خاتمی،‌دوست پسرعموم که هنوز دانشجوی لیسانس بود،  مدیر کل حراست یکی از استان ها شد و از این موردها کم نبود و حداقل یه حکم بخشداری به هر دانشجوی فعال در ستادها رسید، کسی که گذشته و روحیات این آدم رو میدونه،‌شاید زیاد تحویلش نگیره یا حداقل متناسب شایستگی و تواناییش باهاش برخورد کنه،‌اما کسی که از گذشته و روند رشد این آدم بی اطلاعه،‌حسابی باز می کنه که بعداً‌ انتظار نداره اون حتی اگر مرتکب اشتباهی هم شد،‌کوتاه بیاد. یا مثلاً‌ چندماه قبل از ریاست جمهوری دوره هفتم (دور اول آقای خاتمی)  وقتی در جمع ‌خصوصی سخنرانی ایشون، ‌آقای حجاریان مرتب وسط حرفش می پرید و تذکر می داد که سید تپق نزن،‌سید صدات نلرزه،‌امامه ات رو درست کن و ...اگه کسی از بیرون همچین چیزی رو می دید،‌مسلماً‌ شخصیت دست نیافتنی که در ذهنش ساخته ترک برمی داشت

از این موارد در هر دو جریان هست،‌اما بنده به نوبه خودم،‌ویژگی هایی در این جریان دیدم و با جو همراه شدن ها و عدم پایبندی به دستورات دینی که این خطر چهره سازی را پررنگ تر می کرد و البته همیشه در هر جمعیتی،‌اقلیت و اکثریت هست و حکم کلی برای تمام موارد نمی توان داد

باز هم به نقش رسانه ها می رسم و چهره سازی و ستاره سازی که در ذهن ما می کنند و آدم های دور از دسترسی که انتظار نداری راه بروند و غذا بخورند و با مردم نشست و برخاست کنند یا ‌اشتباه کنند و اعتراف کنند و ... آنها به اشتباهات خود پی می برند اما ما محکمتر از قبل،‌ به عقاید و سخنان آنان باقی می مانیم،‌اینجاست که خطری که آقا برای نخبگان ترسیم می کنند را بیشتر درک می کنم و آفتی که لغزش آنها برای جامعه دارد.

 

ان اکرمکم عندالله اتقیکم


 
 
زن در موازنه حق و تکلیف
نویسنده : - ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳
 

همیشه به مسائل مربوط به زنان ‌علاقه مند بودم،‌باور به اینکه خدا به هیچ بنده ای ظلم نکرده و مطمئناً‌ با علم ازلی و ابدی و حکمتش،‌ راهی رو ترسیم کرده که اگه به پیروی از اون زندگی کنی راهت رو با مشکل کمتر و سریع تر طی می کنی و از افراط و تفریط دوری و عمرت رو که بزرگترین سرمایه زندگیته موش آزمایشگاهی عقاید و نظرات دو نفر مثل خودت نمی کنی

‌از اینکه هاج و واج چشم به دهن این دانشمند فمینیست غربی یا اون متفکر روشن فکر ایرانی بدوزی که یا بر اثر اشتباهات فرهنگیشون و تحریف دینشون یا اشتباهات خود زنان به زنانشون ظلمی شده و حالا اون خانم می خواد نسخه ای بپیچه برای تمام دنیا که بدتر از همه در موارد بیشمار می بینی این حنا دیگه برا خودشون رنگی نداره،‌ اما این طرف،‌این طرف دنیا،‌همچین با حسرت به گفته ها و یافته های شخصی و اجتماعیشون استناد میشه‌،که بیش از پیش به سخن جلال آل احمد در غرب زدگی ایمان میاری،‌وقتی تقلید می کنی دو قدم از طرف تقلیدت هم پافراتر می ذاری و اینکه چون از اول از خودت چیزی نداشتی‌،نه تفکری،‌نه تحلیلی و با ذهن خالی رفتی جلو،‌حالا جرئت تحلیل و تغییر هم به خودت نمی دی

بعضی هامون هم منتظریم تا همون دانشمند عالم نسخه پیچ،‌مثلاً‌ سر پیری از نظرش برگرده و باز تو میفتی دنبال نظر جدیدش،‌ و وقتی می گی،‌بابا جان خدا هم که همینو می گفت از اول،‌اما باز اعتمادش به اونیه که دم مرگ مثلاً بر اثر کثرت تجربیات و خسته شدن از کوبیدن بر طبل بی حاصلی و واقع گرایی رسیده به حرف الهی

در دوران دانشگاه در رشته مون 10 تا دختر بودیم که از بینشون 2 نفر بودیم که به قول معروف به دین اعتقاد داشتیم و  نفر دوم هم بعد یه سال همرنگ جماعت شد، یادم میاد هر وقت پای صحبتشون می نشستم و ارتباط نزدیکی که داشتیم، فقط موقعیت درسی و دوستی باعث میشد که دیگه مثلاً فحش ندن، وگرنه هیچ استدلال و دلیلی رو  قبول نداشتن و با ذهنی به شدت بایاس شده و عدم اعتماد به نفس که تو هم می تونی نظری بدی که خلاف نظر  خانوادت و فلان شبکه هایی که نگاه می کنی و دوست پسرهات باشه، یکسره با دید منفی به همه چیز نگاه می کردن و حاضر هم نبودن اسلام رو از رو پیامبر و اماماش و نه مسلمانان و اشکالاتی که بعضاً می تونن داشته باشن، بگیرن

خلاصه اینکه بعد مدتی، دختری از دانمارک اومد دانشکده ما و برای یک ترم مهمان شد، اول که بچه ها با چشم های گشاد و آب دهان راه افتاده می خواستن ازش داستان های موفقیت و خوشبختی زنان غربی رو بشنون و اون هم تایید کنه که ما چقدر بدبختیم، جدا از اینکه به نظر من اگه اینقدر که به ما حرف حق رسیده به این اروپایی های به شدت منطق پذیر می رسید، خیلی زودتر از ما مسلمان شده بودن اون هم دو آتیشه،

این دختر خانم دانمارکی که دانشجوی فوق لیسانس پیوسته بود و همزمان در یک رستوران هم ظرف میشست برای درآوردن خرج تحصیل (در دانمارک) می گفت اونجا خانم هایی که خرج زندگیشون رو داشته باشن، مثلاً شوهرشون حقوق می گیره و کفاف زندگی رو میده، اکثراً تو خونه هستن و به فعالیت های هنری و اجتماعی می پردازن، کلاً فرهنگ اینجا اینطوره که خانمی که کار نمی کنه، کلاس اجتماعی بالاتری داره و یعنی که محتاج نیست و می تونه هرکاری دلش می خواد بکنه و به علایق خودش بپردازه و با توجه به روحیات خانم ها، معمولاً تو NGOها و انجمن های خیریه فعالیت می کنن. جالب بود می گفت، کار می کنیم چون مجبوریم، خرج تحصیل و مالیات و .. هست و اگه اینها نبود مثلاً دور دنیا رو می گشتم، پژوهشگر می شدم و ... می گفت اینجا به جریانات فمینیستی و کسایی که برا کار کردن زنان تبلیغ می کنن به چشم سودجوهایی نگاه می شه که از این حربه برا به دست آوردن نیروی کار ارزون قیمت استفاده می کنن.

این دختر خانم دانمارکی در مدتی که ایران بود، خیلی از این حرف ها زد، هرچند دوستان هم رشته ای من، چندجلسه بیشتر پای حرفاش ننشستن و مثل اعترافات اخیر اغتشاش گران، لابد اون هم در بدو ورود به ایران چیز خور شده بود، کار نداریم، حرف حق رو اگه با ذهنی باز و بایاس نشده و بدون پیش داوری بشنوی، ایمان میاری اما وقتی پای غرور و حرص و منافع میاد وسط، باز همون نفاق قدیمی رو می بینی که ..

خلاصه کلام اینکه، کتابی رو جدیداً می خونم به اسم زنان در موازنه حق  و تکلیف، این کتاب به قلم خانم فریبا علاسوند و گروه تحقیقاتیشون نوشته شده و تک تک مسائلی که به خاطرش اسلام رو می کوبونن و اونو دینی مردسالار و متحجر و ظالم می دونن، بررسی و موشکافی کرده و پاسخ اعلامیه های حقوق بشر مختلفی که بر ضد قوانین اسلامی داده میشه رو به دقت داده.

از این به بعد سعی می کنم، به صورت دنباله دار، این مباحث رو در این وبلاگ قرار بدم

یادم باشه بعداً چهل و خوردی اشکال حقوقی و نقض حقوقی که در مستند حقوق بشر هست رو هم بیارم.(دیگه بخوام نخوام برام اینطوری جا افتاده که اعتقاد به حقوق بشر برابر با اعتقاد به قانون جنگل هست)

خوبه برا چیزهایی که قراره یه عمر باهاشون زندگی کنیم از جوونی سرمایه فکری خوبی جمع کنیم، حداقل همه حرفها رو بشنویم.