گذرگاه

انی مهاجر الی ربی انه هو العزیز الحکیم (یادداشت های یک طلبه دانشجو)

هوای دل
نویسنده : - ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٠
 

یه نفر میاد که دلم داره هواش،

تو گوش دلم پیچیده زنگ صداش ،

خورشید نگاش اگه نتابه تو شب سیاهمون ، در قطب ظلمت یخاجی میشه کویر دلامون

 ، وای اگه نیادونی که اسمش رو لب بهاره اونی که اسمش آخرین برگ باغ انتظاره ...

بی تو در تقدیر مرداب دلم...
خسته تر از روح گردابه دلم...


تو بیا که آخرین برگ منی،

آرزوی لحظه مرگ منی،

تو بیا که خسته ام ،زجهان گسسته ام....


ای که اسم تو طلوع باورصبح، آه اگه نیای با خنده از در صبح...

وقتی شب میرسه مثل یه همزاد پیر تو گلوم میشکنه فریاد دستمو بگیر ....


بی تو در تقدیر مرداب دلم...
خسته تر از روح گردابه دلم...

تو بیا که آخرین برگ منی،

آرزوی لحظه مرگ منی

توبیا که خسته ام ،زجهان گسسته ام....

 

[ترجیحاً با صدای بلند -شبه فریاد- در فضای آزاد خونده بشه]