گذرگاه

انی مهاجر الی ربی انه هو العزیز الحکیم (یادداشت های یک طلبه دانشجو)

عکس العمل سریع
نویسنده : - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۱
 

یه موضوعی که همیشه ذهنمنو به خودش مشغول کرده اینه که ما چرا برا آشپزی، رانندگی،‌تعمیرات،‌تدریس، توسعه یک نرم افزار یا سخت افزار و خیلی چیزهای دیگه روش و متدولوژی و مهارت و شیوه انجام کار و ... داریم و کمی تا قسمتی به اهمیت داشتن روش پی بردیم،‌چرا برا زندگی با روش، زیاد اهمیت نمی دیم؟

البته جدیداً‌ هم در رسانه و هم در محیطهای آموزشی به این موضوع با نام مهارت های زندگی یا مهارت های زندگی اجتماعی و ... پرداخته می شه،‌اما احساس می کنم،‌هنوز در میان عموم مردم این مطلب جا نیفتاده،‌هنوز احساس نیاز واقعی نشده و بیشتر این آموزش ها از رو شکم سیری و ادا در آوردن هست.

عمیقاً‌ احساس می کنم که ما تا احساس نیاز شدید به چیزی نکنیم،‌ هر آموزش و مهارتی کاربرد واقعی و تاثیر حقیقی نداره،‌مثلاً‌ تمام نهادهای  اجتماعی رو هم در ایران داریم هم خارج از کشور،‌اما تاثیر این کجا و اون کجا،

تو صنف خودم،‌اینجا دانشجو داریم،‌اونور هم داریم،‌اما این کجا اون کجا،‌اینجا استاد هست،‌دانشگاه هست،‌اما کارکرد اونور رو نداره،‌ خیلی دوست دارم یه وقتی مفصل به این موضوع فکر کنم،‌که واقعاً‌ چیه دلیلش که ما خیلی چیزها رو کپی برداری کردیم،‌اما کارکرد اونور رو نداره.

یه دلیلی که تا الان به نظرم اومده،‌اینه که ما قبل از احساس نیاز،‌اونها رو ترجمه می کنیم تا عقب موندگی و جهان سومی بودنمون رو زودتر حل کنیم،‌اما به نظر من جلو نمی افتیم که هیچ،‌چون الان نیازمون نیست،‌بیشتر منابعمون رو با چیزهایی که برامنون مفید نیست هدر می دیم و زیربناهاش رو هم به دست نمیاریم.

مثلاً‌ موضوع پایان نامه من درباره مدیریت دانش بود،‌الان که فکر می کنم می بینم وقتی ما هنوز زیرساخت سیستم های اطلاعاتی قوی نداریم و نمی تونیم اطلاعاتمون رو درست مدیریت کنیم،‌ چه اجباری هست که بیاییم فراتر از داده و اطلاعات،‌دانشمون رو مدیریت کنیم.

اما خوب،‌یه موج مدیریت دانش راه میفته و همه فکر می کنیم،‌راه حل مشکل ما در اینه،‌همون طور که قبلاً‌ برا ICT، نانو، بیو و بقیه فناوری ها هم پیش اومد، بعد یه مدت موج سواری می کنیم، و چون همشون کارهای سطحی و پاسخ به نیاز واقعی نیست، بعد یه مدت شکست می خوره و از مد میفته بدون اینکه واقعاً دردی رو دوا کرده باشه و از سطح فاصله گرفته باشه و تبدیل به عادت زندگی افراد شده باشه..

فک کنم یکی از دلایل اینکه متاسفانه تو ایران بیشتر مدیران پروژه ها رو افرادی میذارن که مهندسی خوندن هم همین باشه، من خودم به شدت مخالفم با اینکه مدیر یه پروژه ICT یه کارشناس ارشد فاوا باشه، چون اونقدر دیدش مهندسی و تکنیکی هست که اصلاً ریسک های فرهنگی و اجتماعی رو در نظر نمی گیره،

البته هر پروژه و سخنرانی و مستندی که دیدم، یه فصل مفصل رو به مسائل فرهنگی اختصاص می ده، اما همون رو هم عادت کرده مشابه موارد خارجی که به فرهنگ اهمیتی دادن، این هم از فرهنگ یه چیزی بگه که کاملاً مطابقت رو حفظ کرده باشه.

خلاصه که خسته شدم از این همه بازی کردن و ادا در آوردن.

برا آسون ترین سیستمی که مشکلی از این مملکت حل می کنه و شاید یه دودو تا چهارتای ساده رو انجام می ده هیچ پیاده سازی عملی نداریم به جای اینکه اون سیستم رو بیاریم که کار کنه و کار ملت راه بیفته، انگار برامون افت داره، حتماً باید یه چیز هوش مصنوعی و فازی و ... قاطیش کنیم که کلاسمون حفظ بشه،

وقتی به استادم می گم، کار مملکت ما با آسونتر از این حل می شه، می گه کاری که بقیه کردن رو اگه انجام بدی یعنی یک شوخی علمی کردی، آخه بابا جان، اونکه جلوتر از منه، کشورش، فرهنگش و تکنولوژیش هم جلوتر از منه، کشور اون الان این نیاز رو احساس کرده دانشجوش داره رو اون تحقیق می کنه..

برگردم به بخش اول صحبتم، داشتم فکر می کردم که آموزش مهارت های زندگی چقدر می تونه مفید باشه، حالا تو علم، ما روش و مهارت داریم اما تو خالی و برا یه نیاز مبهم ازش استفاده می کنیم، تو زندگی فک کنم همون روش رو هم نداریم که بگم حالا از چه فلسفه ای نشئت گرفته و ...

ماها خیلی به زعم من، بدوی و غریزی زندگی می کنیم، تا ناراحت می شیم، بروز میدیم، تا عصبانی می شیم داد می زنیم، تا کسی بهمون حرف بدی زد، چهارتا می ذاریم روش بهش تحویل می دیم، یعنی ما آسون ترین کارها رو انجام می دیم

رفتارمون اصلاً ظرافت نداره، حوصله فکر کردن هم نداریم، چون همیشه وقت کم داریم، عجله داریم، میخواییم وقتمون رو ذخیره کنیم برا یه کار مهم تر، که وقتی موقع اون کار می رسه، باز گند میزنیم به اون کار چون کارهای مهمتری بعدش داریم ...

نوشته های بالا، حاصل یه تفکر 3 دقیقه ای در مترو بود، بعد دیدن دو تا دختر جوونی که به محض اینکه چادر یکی تو پله برقی رفت زیر پای یکی دیگه، به بهترین شکل ممکن از خجالت هم دراومدن و خودشون هیچی، برا چند دقیقه ای، آرامش اطرافیان رو بهم زدن، چرا اینقدر ظرافت نداریم که این خودش یه حق الناسه، حالا اینها به کنار، چرا ما اولین کاری که به ذهنمون میاد رو انجام می دیم، کی این رو به ما یاد داده، منظورم اولین عکس العمله.

اینکه اگه به هر دلیلی، تو راه رفتن سکندری خوردی، به طرفت بگی دست و پا چلفتی و بی مصرف، و طرفت هم بدون فکر بگه خودتی و چهارتا چیز دیگه و این وسط هم موضوع به سرعت به مقدسات ربط پیدا می کنه و ...

هرچقدر بزرگتر می شم، بیشتر به این نتیجه می رسم که ما انسان های رشد نیافته ای هستیم که مشکلات فرهنگی بسیاری داریم و این وسط، به اتفاق، مسلمان هم هستیم، اگر مسیحی، زرتشتی یا هر چیز دیگری هم بودیم، تفاوتی نمی کرد، مشکل ما فرهنگی است که تا خودمون یعنی به صورت جوشش مردمی، حل نکنیم، نباید از هیچ موضوعی از اقتصادی و سیاسی گرفته تا فرهنگی و اجتماعی و علمی.. انتقاد کنیم. از ماست که برماست

ان الله لا یغیر مابقوم حتی یغیروا ما بانفسهم