گذرگاه

انی مهاجر الی ربی انه هو العزیز الحکیم (یادداشت های یک طلبه دانشجو)

اولین فضیلت، آخرین امت
نویسنده : - ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٠
 

خیلی وقت ها دوست دارم، یک باره پشت از زیر بار به اصطلاح امانت خالی کنم و بگم هر چه بادا باد. خسته شدم از این همه مسئولیت و سختی و حداقل یک فکر راحت می خوام، نه اینکه کار زیادی می کنم که توانم را بگیرد، فکر اینکه مسئولم و باید فکری کرد و کاری، طاقتم را گرفته

با دوستان دانشگاه که صحبت می کنیم، می گویند فلان افراد که همیشه انتقاد می کنند، بیشتر تحویل گرفته می شوند، ما همیشه باید بی ادعا کارمان را بکنیم و جور بقیه را هم بکشیم،‌ در صورتیکه می توان با اعتماد به نفس و رها و با احساس عدم تعلق به هیچ جریان و جناحی از عالم و آدم انتقاد کنی و به خودت افتخار کنی.

22 سال زندگی در خانه پدری و سازگاری با کار پدر که رویاروی سیل مطالبات مردمی است و حتی 3.5 نیمه شب و سفر و حضر و زمان فراغت هم نمی شناسد، خواندن نامه های دختر جوانی که سم برنج خورده و پسر جوانی که در تهران آواره است، مادر رنج کشیده ای که هرچه در می آورد به جای خرج فرزند بیمارش پول مواد شوهرش می شود، مرد محترمی که حاضر نیست زیرپوشش کمیته امداد برود اما شرمنده خانواده اش است، بازنشسته کرمانشاهی که به صورت برنامه هفتگی هر دفعه یک ربع فحش می دهد تا دلش خالی شود و بعد تشکر و خداحافظی، جانباز موج گرفته در فلان آسایشگاه بی امکاناتی که پوست موز را لیس می زند و طلبه های فلان حوزه علمیه که ماهی یک بار، دو تا سیب یک پرتقال بینشان توزیع می شود و باید با برنامه ریزی همان را تا ماه دیگر بخورند... این احساس را در تو ایجاد می کند که انگار غیر تو کس دیگری نیست.

این موقع سال که می شود، بازار شکایت به نتایج آزمون و انتقالی و قبولی مصاحبه و ... داغ است. دانشجویانی که با افتخار به هوشی که در بهترین حالت،‌ تکامل یافته هوش مورچه و زنبور و دلفین است،‌ دو دوتایش رو خوب بلد بوده و رتبه ای و حالا تمام نظام از صدر تا ذیل،‌ باید قدر ایشان را بداند که فلان ثبت اختراع و فلان المپیاد و ... هر که هوشش بیش،‌ کارش بیشتر، وقتی استعدادی داری،‌ مسئولیتت هم بیشتر

شاید خیلی از نارضایتی ها و مطالبات، به حق هم باشه،‌ اما احساسی که در ما وجود داره و یک جورایی اپیدمی شده بینمون،‌ آزارم میده

وقتی برآیند این سال ها رو حساب می کنم، می بینم یه احساس مشترکی بین خیلی از ما هست، خیلی از ما مردم هنوز حس سلطنت طلبی داریم، انگار یک عادت 2500 ساله سبب شده که هنوز امیدواریم یکی دیگه بیاد و حل کنه معضلات رو، هر کدوم منتظر یکی دیگه هستیم و این لوپ سال ها داره به کار خودش ادامه می ده، بی مسئولیتی حتی در قبال زندگی خودت و حداکثر توقع، از دو نفر دیگه که اونها هم انسانند مثل تو، واقعاً مگه چه کسی نشسته در مسند ریاست جمهوری و زارت و استانداری و مدیرکلی و چه می دونم رئیس اتحادیه صنف نونواها، برادر من و پدر تو و پسرخاله اون یکی هست، اما عادت داریم یک حوزه ای می کشیم بین خودمون و مسئولین، انگار که عده ای از مریخ آمده اند و دارند برما حکومت می کنند، دقیقاً حسی که به جایگاه شاه و اعوان و انصارش داشتیم.

رئیس دانشکده و فلان اداره و ... هم وقتی می نشیند به صحبت از یک چیز موهومی انتقاد می کند و انگار کار به دست کس دیگری است. جالب بود سال ها قبل مجلسی زنانه بود برای ولادت حضرت فاطمه  و در آن دف می زدند و عده ای می رقصیدند، خواهر رئیس جمهور اصلاح طلب آن زمان هم بود و بعد مجلس یکسره انتقاد که این چه وضع فرهنگ مملکت است، ما فاطمه (س) را نشناختیم که اینطور برایش شادی می کنیم، صحبت من دقیقاً همین جاست، اگر شما هم بگویید وای به حال فرهنگ، دیگر پس که باید وسط میدان باشد. حالا این روند ادامه دارد از بالا تا پایین و همه شاکی و چشم به دست یکی که مسئوله،‌ این مسئول به نظر من یک چیز خودساخته و توهمی است که برای از زیربار مسئولیت شانه خالی کردن به درد می خورد.

بودن در موضع انتقاد خیلی خوب است، این که توقعی از تو، خود جنابعالی برود، خیلی سخت است، منتقد بودن به انسان اعتماد به نفس می دهد و بی ادعا کار کردن و کار خودت را کردن البته برای خیلی از ما جذابیت ندارد.

به نظر من دانشجویی که کوشا و درس خوان نیست، بی خود از سیستم آموزشی اشکال می گیرد، اصلاً اجازه این کار را ندارد و جوانی که نمی تواند یک نظم یک هفته ای در زندگیش برقرار کند، بی خود از پدر و مادرش برای بی توجهی به او ایراد می گیرد.

کاش سخن رئیس جمهور کندی را حداقل قبول کنیم که نگویید کشورم برای من چه کرد بگویید من برای آن چه کردم.در جلسه مدرسین،‌استادی که اتفاقاً‌ کارش خیلی خوب است،‌ قصد مهاجرت دارد و با تبختر به رئیس گروهی که انگار او مسئول همه چیز است می گوید،‌ هرجا طالب باشند می روم،‌ اگر اینجا طالب بودند این وضع زندگیم نبود.‌ قبول آنها طالب نیستند،‌ نمی فهمند،‌شعورش را ندارند که با استاد چطور باید رفتار کرد، این مسئولیت آنهاست،‌ کار آنهاست،‌تو چرا برای آنها فکر می کنی،‌ مسئولیت تو الان چیست؟ اینکه به دلیل بی مسئولیتی دیگران تو هم مسئولیت خودت را تعطیل کنی؟

متاسفانه دیگر نمی توان از قضیه مرغ و تخم مرغ استفاده کرد، اگر به خدا اعتقادی داریم، او همه مان را مسئول سرنوشت خودمان که نه، دیگران هم می داند. این چشم به دست دیگران داشتن جواب نمی دهد

ماحصل کلام اینکه در هر موقعیت توقع زایی، دو طرف وجود دارند، که هر کدام مسئولیتی دارند، اما ما عادت کرده ایم که حتی با سرنوشت خودمان بازی کنیم به این دلیل که طرف مقابل کارش را درست انجام نمی دهد، تو باید وظیفه خودت رو انجام بدی، اگر کشورت استعداد تو را تشخیص نمی دهد، این کشف استعداد وظیفه دولت است نه تو، وظیفه تو تلاش با تمام وجود برای اثبات استعدادت و کمک به کشورت است، اگر همسرت کارش را درست انجام نمی دهد، وظیفه تو تغییر نکرده، مگر در زندگی طرف حساب ما چند نفر است؟

کاش به جای شرطی شدن با پول و تعریف و قدرشناسی یا تنبیه با جریمه و دوربین مدار بسته و ماکت پلیس و حفظ نظم و ایجاد سیستم و ساختار که انتهای مسیر و غایت القصوای نظام های غربی است،‌ فکر می کردیم آیا خدا ما را برای رسیدن به این نظم آفریده که تکامل یافته تر از آن را خودش در زندگی زنبورعسل و موریانه ها قرار داده یا چیز دیگری است،‌ اتوپیای ما زمانی خواهد بود که طرف مقابلم کارش را انجام دهد و منم کارم را انجام دهم و مفتخر به نظم و ساختاری که بوجود آمده؟

می گویند، حضرت موسی از خدا می خواهد امت آخر الزمان را نشانش دهند، خداوند می گوید طاقت تحمل آن را نداری، عاقبت موسی می بیند و بی هوش می شود، فضیلت امت آخر، ایثار بوده، چیزی که مردمان قبل آن، ظرفیت روحی آن را نداشتند، اما مردم آخر الزمان به پیروی از امامشان حسین بن علی(ع) مردمان ایثارگری خواهند بود.