گذرگاه

انی مهاجر الی ربی انه هو العزیز الحکیم (یادداشت های یک طلبه دانشجو)

تردید
نویسنده : - ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٤
 

یادمه یک زمانی داداش می گفت کاش تو زندگی مجبور بودیم، کاش یکی ما رو مجبور می کرد که چه کاری بکنیم یا چه راهی رو بریم، کاش انتخاب نبود تا مسئولیتش و استرس انتخاب بد هم نبود، یک بزرگتری برات تصمیم می گرفت و تو بهش ایمان داشتی

راست می گفت داداش، یه جورایی خسته شدم از اینکه مدام زندگی خودم و حتی بقیه رو مدیریت کنم، دلم می خواد یه بزرگتری که خیلی بهش اعتماد دارم و کارش درسته بهم بگه که چی کار کنم و بعدش هم دنبال کارم رو بگیره و مراقبم باشه

از بس نیاز به یک راهنما و استاد داشتم و پیدا نکردم، خودم شدم یک استاد و راهنما برا بقیه، یکی از بزرگترین دلایم برای تدریس تو دانشگاه، راهنمایی بچه ها بوده، حالا تا همون حدی که بلدم، بالاخره چند تا پیرهن که بیشتر پاره کردم.

اما غیر این بحث تجربه، دلسوزی و صمیمیت و پیگیری هم مهمه، تو اوضاعی که خانواده ها بچه هاشون رو رها کردن و یا به دغدغه هاشون بی تفاوتن، وجود آدمی تو سن و سال خودشون که حرفشون رو بفهمه و از تعارفات مرسوم هم دور باشه خیلی خوبه

اما خوب مثل همیشه که هر نعمتی دو وجه داره، این نعمت توانایی مدیریت کردن هم کار دست خودم داده، خسته شدم از بس خواستم به همه کمک کنم و این وجه رو از خودم نشون دادم که خودم نیازی ندارم، به وضوح می بینم که تو خانواده به بچه های بزرگتر و کوچکتر از من توجه بیشتری می شه، خانواده بیشتر نگران و پیگیر کارهاشون هستن و وقتی از خودم سوال می کنم، جواب می شنوم ما که از تو مطمئنیم و کسی بیشتر از خودت نمی تونه به تو کمک کنه

کار به جایی رسیده که همسرم رو هم دارم مدیریت می کنم، دوست دارم تکیه گاهم باشه، اونقدر تو کاراش موفق باشه که به من هم خط بده، اما برعکس شده، شاید هم من عادت کردم تو کار همه دخالت کنم و همه رو کنترل کنم و از بالا به همه نگاه کنم

تو تحلیلی که یوسف از شخصیتم داشت گفت که بی اندازه منطقی و حساس هستی(نه احساسی) و این آدما رو از اطرافت می رونه، منطقی هستی پس می گن که صلاح مملکت خویش ... و حساس هستی و آدما باید چند بار کارا و عکس العمل هاشون رو چک کنن تا بروز بدن پس حوصله ندارم و بی خیال می شن.

نمی دونم، تا جاییکه خودم رو میشناختم خیلی با محبت بودم، کافی بود احساس کنم کسی نیاز داره یا کمک می خواد، اگه تو عمل هم نبود احساسم رو بهتر از هرکی می دونم، اما این طرز تربیت ما، وقتی تو خونه ای باشی که هیچ گونه احساساتی بروز داده نمی شه، هیچ گونه محبتی نمی بینی، فقط باید موفق باشی و بری جلو و دردسر درست نکنی، باید غرور داشته باشی تا تاب بیاری و له نشی، شاید هم یه رقابت پنهان بین من و مامان که نشون بدم من هیچ وقت کم نمیارم، حتی وقت بیماری، وقت ازدواج، وقت اوج مشکلات و درس ها.

آخه وقتی هم که بروز نیاز کردم جوابی نبوده جز اینکه از تو انتظار نمی ره، بزرگ شدی، خانم شدی، تو باید برادرهای بزرگ و کوچیک رو هم درس بدی و الگو باشی.

نمی دونم، الان بیشتر از همیشه احساس نیاز می کنم، که یکی جلوم واسته و بگه این راه رو بره، اون کار رو نکن، و خودش رو هم قبول داشته باشم، شرایط من رو درک کنه، مثل خودم باشه، نه مثل یوسف که شرایط و گذشته دیگه ای داشته، که کسی ازش انتظاری نداره، همین که با حداقل تلاشش به این جا رسیده، خیلیه و انتظاری نمی ره...

خدایا کمکم کن، تو زندگیم رو مدیریت کن، نمی تونم مطمئن بشم، می ترسم باز اشتباه کنم، دیگه وقت برا آزمون و خطا ندارم، دیگه حوصله کنکور دادن هم ندارم، دوست دارم یه راهی باشه و توانم رو تو طی اون بسنجن نه تو ورود به اون، کاش کسی بود اون موقعی که باید باشه...

ای آخرین منجی، تو که همیشه هستی، نگاهی ...