گذرگاه

انی مهاجر الی ربی انه هو العزیز الحکیم (یادداشت های یک طلبه دانشجو)

بازگشت
نویسنده : - ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٥
 

بالاخره مامان ها اومدند،‌بعد از حدود ١ ماه سفر مامان و ١٠ روز سفر مامان جون،‌با فاصله ٢ روز دارای ٢ فروند مامان شدم.

هر دوشون رو دوست دارم،‌مامان جون از اون زن هایی هست که بعضی اوقات بهش حسودیم میشه،‌به صبوریش به مهربونیش و اعتماد به نفسش و این که ناامید و عصبانی نمی شه،‌هرچند شوهرش یک دهم شوهر مامان خودم و همسرم شاید مراقبش نباشه،‌اما صبوری و احترامش برام الگو هست.

مامان خودم رو بیشتر می شناسم،‌نمی دونم چی بگم،‌گاهی خیلی ازش دلگیر می شم،‌گاهی عصبانی،‌از دستش بعضی وقتا گریه می کنم اما همیشه بزرگترین آرزوم سلامتیش بوده و این که مدل مامان اینجوریه،‌و خوب من هم مدلی دارم.

برا اینکه تو هر جریانی و موقعیتی،‌شبیه آونگ عمل نکنم،‌یا اینکه فقط به لذت خودم و خانوادم فکر نکنم که راحت ترین کار ممکنه،‌باید اصول ثابتی داشته باشم،‌اصولی که بهش فکر شده باشه و از جای درستی گرفته شده باشه،‌از کسیکه می دونه من کی ناراحت میشم و کی شاد،‌می دونه ظرفیتم چقدره،‌به جای اینکه خودم رو اذیت کنم و یا تجربیاتی کنم که قیمتش کم نیست.

راستی،‌هیچ وقت به این اصولم فکر نکرده بودم،‌وقتی می رفتیم فرودگاه استقبال مامان،‌فهمیدیم عمه یوسف هم تو همون پرواز هست،‌وقت خریدن گل،‌گفتیم دو دسته گل بخریم تا یکی رو بدیم به عمه و زشت نباشه،‌تا اینجا خوب بود. اما وقت انتخاب گل گفتم که یک دسته رو کوچیکتر درست کنه و استدلالم این بود که گل مامان باید متفاوت باشه و اون مامانمونه و اون یکی عممون.

تو  رفتن داشتم به این موضوع فکر می کردم که چرا این تصمیم رو گرفتم،‌در کسری از ثانیه و بدون فکر،‌این تصمیم از چه اصولی از چه ارزشی اومده بود؟ از حس غرور و خودبرتر بینی،‌از حس ترجیح خانوادگی که اگه الان از من بپرسی می گم کسی که فقط نفع خود و خانوادش رو در نظر می گیره،‌زندگیش با زندگی در دامپروری فرقی نمی کنه،‌یا از یک حس ...

نمی دونم،‌ فقط می دونم که در یک روز در معرض تصمیمات بیشماری قرار می گیرم،‌که فکر می کنم به دلیل ماهیت زندگی که مثل یک بازی می مونه،‌موقعیت های بعدیم بر اساس تصمیم قبلیم شکل می گیره،‌

از طرفی اونقدر وقت ندارم که بخوام سر هر تصمیمی،‌ بشینم و تجزیه و تحلیل کنم،‌باید در اوقات بیکاری وقتی احساس خاصی هم ندارم و خیلی ناراحت یا احساسی و جو گیر یا .. نیستم،‌بشینم بر اساس اصولی که خدا برا زندگی زمینی قرار داده اصولم رو تنظیم و بهشون فکر کنم،‌باید سعی کنم با این اصول زندگی کنم و تجربه پیدا کنم تا برام ملکه بشه،‌تا بدون فکر مثل راننده ای که در مواجه با موقعیت خطر، رفلکس سریعی داره و تجزیه و تحلیل و عکس العمل سریع انجام می ده،‌با بایاس درستی که شدم،‌درست عمل کنم،‌نباید بذارم غرور و خودبرتر بینی به اسم سیاست زندگی و موقعیت سنجی اصولش رو بهم قالب کنه.

در پایان از یوسف عزیزم ممنوم که با اون اخم کوچولوش،‌منو به رفتارم عمیق تر کرد. از این به بعد یادم باشه هر چند وقت یک بار از اصولی که دارم بنویسم.