گذرگاه

انی مهاجر الی ربی انه هو العزیز الحکیم (یادداشت های یک طلبه دانشجو)

تفاوت ره
نویسنده : - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱۸
 

هفته ای که گذشت چند تا مسافر از سفر برگشته داشتم،‌مامان از سفر اروپا،‌بابا از سفر چشم بادومی ها و داداش ... از سفر کربلا

مامان خیلی سرحاله،‌کلی کشور تاریخی رو دیدن کرده،‌ساعت ها تو کلوزیوم و کلیسای سن پترزگ بوده،‌شانزه لیزه رو متر کرده و ... با کلی عکس و فیلم و خاطرات و بوژیو مادام و سوغاتی های رنگ و وارنگ،‌شکلات های ژله ای که نمیشه به خاطر ژله خوکی خوردشون و کیف و کفش های چرم که نمیشه به خاطر ذبح شرعی پوشیدشون..

بابا اومده با کلی تیشرت آی لاو شانگهای و بیژین و کت های تنگ دختر چینی ها که حتی سایز ۴۶ اندازه یک مانکن ٣۶ ما نمیشه،‌گوشی موبایل های نوکیا ٩٨ که پشتش مارک آی فون داره و تلوزیون داره و تاچ اسکرین هست و کلاً‌ هرچی تو بخوای با نود هزار تومن،‌عکس های کاخ های چینی و دیوارشون و غذاهای اجق وجق و الخ

داداش کوچولو اومده،‌انگار پسرم اومده،‌از یک سفر دور،‌ خیلی دور برا من و دوربریا،‌از گرمای بالای ۵٠ کربلا،‌با یک دل گرم،‌چشمای گرم،‌داغ... بدون عکس و فیلم،‌اشاره می کنه به سینه اش،‌میگه همش اینجاست

از بین ٧ میلیون زائر اومده، نمی دونم تو اون فضای کوچیک چه جوری جا شده،‌با خیابون های خاکی،‌با آب ناسالم، با روزی چند ساعت برق...

برام سوغات آورده،‌عکس غروب حرم حضرت عباس،‌که پشتش حرم برادرشه،‌انگار می خواد بگه باید اول از من اجازه بگیری تا حرم برادرمو ببینی، اصرار دارم بگم که عکس ماله دمه صبحه،‌انگار عکس دم صبح به آدم امید بیشتری می ده،‌ هنوزم کنار منبع آرامش،‌آرامشو از جای دیگه می خوام...

جالبیش اینجاست که بعد یک بار نگاه کردن عکس های بابا رغبت نمی کنی یه بار دیگه بازشون کنی،‌عکس های مامانو تا نصف که نگاه می کنی،‌انگار همه مجسمه ها و تابلوها و کلیساها شبیه هم میشن،‌ رغبتم برا دیدن یونان و ایتالیا و فرانسه و ... صفر میشه،‌فقط انگار هواشو استشمام نکردم،‌همین.

اما از دیدن چشمای داداش، چشمام سیر نمیشه،‌انگار هر دفعه می خواد بگه خواهر،‌تو کجا بودی ببینی من چی حس کردم.. عشق با همه عظمتش اول و آخر یک کوچه بود،‌توی یک گودی بود،‌لب یک شریعه بود،‌بالای یک تل بود،‌تو کوچه های خاکی،‌تو چشمای سبز بچه شیعه ها،‌تو آسمون نمناک کربلا..

همیشه می گم کربلا بوی آب می ده،بوی نم داره،‌پر از آبه،‌پر ،‌حتی از زیر ضریح عباس بیرون می زنه...

همه عالم دیر رسیدن