گذرگاه

انی مهاجر الی ربی انه هو العزیز الحکیم (یادداشت های یک طلبه دانشجو)

خوش گمانی به خدا یا بی مبالاتی در دین
نویسنده : - ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱
 

در ادامه مطلب قبلی، خوبه که به یه آفت در عقایدمون اشاره کنم و اونم خوش گمانی زیاد به خداست..

حتماً تو همین محیط نت آدم های زیادی رو دیدید که علناً اعلام می کنند که از انجام خیلی از واجباتی که تو دین اومده سرباز می زنند و این درحالی هست که اطلاعات مذهبیشون هم خوبه و از حکم و اصل و فرعش خوب خبر دارند اما مثلاً دلپاکی رو بهانه می کنند یا اینکه این خدایی که من می شناسم مثل خدای شما نیست و معمولاً این جور موقع ها برای اینکه مخاطب رو هم تحت تاثیر قرار بدن شروع می کنن به انواع و اقسام تهمت های ریز و درشت زدن به دین و نقل قول از آدم های مذهبی که نمی دونم چرا تو محیط واقعی و از بین این همه سخنان علما و وعاظ از این چیزا نمی بینیم

مثلاً می گن تو دینی که شما ساختین نباید با لبخند با خدا حرف زد و باید حتماً اخم و گریه باشه، توجه داشته باشین که طرف از موسیقی و شعرخونی مسیحی ها خوشش میاد و این انگ رو به دین خودش می چسبونه تا به شیوه اونها عمل کنه

یا اینکه میگه من از زن بودن خودم شرمنده نیستم که بخوام حجاب رعایت کنم، در صورتیکه نمی دونم این پیش فرض غلط غیر از ذهن خود این فرد کجا تبلیغ شده که بهش استناد می کنه

خلاصه اینکه اخیراً هر چی انتقاد از دین اصیل و تبلیغ هرهری مذهبی می بینم، از ذهنیات فردی نشات گرفته و به افراد دین دار و مبلغان دین ربط داده میشه. در مواجهه با این افراد باید همون اول پیش فرضش رو رد کرد و اینکه این گفته تهمت این فرد به دین است تا اینکه بخوای از دین دفاع کنی...

و اینکه حتی اگر گناهی هم فردمی کنه، اعتقاد داره که خدا می بخشه و اینکه مثلاً خدا اینقدر محتاج و ظالم نیست که بخواد یک عده آدم ناتوان مخلوق خودش رو عذاب کنه و یا به چار تار مو یا یک رکعت نماز گیر بده..

در زمینه خوش گمانی به خدا تو کتاب المراقبات از میرزا جوادآقا ملکی تبریزی می خونیم:

روایات می گوید: کسی به خدا خوش گمان نبوده، مگر اینکه خداوند با همان گمان، با او رفتار کرده است. ولی خیلی ها فریب خورده و بی مبالاتی در دین را با خوش گمانی به خدا اشتباه گرفته اند. اگر شیطان برای انسان چنین وانمود کند که گناه او ناشی از خوش گمانی او به خداست باید از او دلیل خواسته و بگوید:

اگر واقعاً چنین است پس چرا در مورد رزق خود خوش گمان نیستم - رزقی که خداوند آن را تضمین نموده و با سوگند بر آن تاکید کرده است. و اگر به عنایت و لطف و کرم او خوش گمانی، این صفات، فقط مربوط به امور اخروی نیست و اگر در امور دنیایت نیز به کرم او معتقد هستی چرا وقتی اسباب رزق را از دست می دهی مضطرب شده و به کرم او تکیه نمی کنی؟ چرا به خاطر حاجت های دنیوی این همه غصه خورده و اندوهگین می شوی؟ اگر پدری پولدار و با محبت که روزی تو را تضمین کرده بود، می داشتی به سخن او اعتماد و ضمانت او را قبول نمی کردی؟ آیا عنایت خدا را کمتر از لطف پدرت می دانی؟ ...

و اینکه بسیاری از این افراد و خود ما، هنگام غم و غصه دنیایی آنقدر بی تاب و شاکی می شویم از زمین و زمان و هنگام گناه آنقدر به لطف خدا امیدواریم که اگر همین حس و حال این دنیایمان را ملاکی برای آن دنیا قرار دهیم، این امید واهیمان را بهتر درک می کنیم


 
 
اسلام سوپرمارکتی
نویسنده : - ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٩
 

قبل از ازدواج عموماً با آدم هایی رفت و آمد و معاشرت داشتم که هم عقیده و هم فرهنگ و هم کف و خیلی از این هم ها بودند، البته دوستان دانشگاهی از طیف های مختلف داشتم اما باز با افرادی که تو فضاهای دیگه بودند در حد محدود و معمولاً موردی معاشرت می کردم..

این افراد معمولاً افراد مذهبی از طیف خیلی با اعتقاد تا شل اعتقاد رو شامل می شدن که به ضروریات دین مثل نماز و روزه و حج و حجاب و جهاد و خمس و ... معتقد بودند

بعد ازدواج با نوع جدیدی از مسلمونی آشنا شدم، افرادی که مثلاً سه ماه رجب و شعبان و رمضان رو روزه می گیرن اما حجاب ندارند و با مینی ژوپ در مهمانی ها حاضر می شن، یا اینکه دعای کمیل و زیارت عاشوراشون ترک نمیشه اما حکم خمس رو قبول ندارن، یا اینکه بارها به زیارت خونه خدا و هر امامزاده ای تو تهران می رن اما باز هم به همون حجاب و برخی ضروریات معتقد نیستند...

اوایل که کلاً در شوک بودم، نمی دونستم باید چه طور تعاملی با این عده داشته باشم، خدا رو شکر هم سرم از این فضاها خیلی فاصله داشت اما خوب اینها چیزهایی بود که در میان این فامیل بود و جالب اینکه اینها بسیار انسان های مهربون و خونگرمی هستند و من هرگز غیبت و بدبینی از اونها ندیدم..

متاسفانه این دیدگاه سوپرمارکتی به دین، این روزها تو خیلی از خانواده های مذهبی هم دیده میشه، اینکه هدف از زندگی رو به شیوه تفکر اومانیستی، انسان محور و رسیدن به خوشبختی(با تعریف های خودساخته) و حداکثر رضایت از زندگی تعریف می کنن و اونوقت دست به انتخاب می زنند و از دین هم یک چیزهایی که بشه با رضایت از زندگی (باز هم با تعریف اومانیستی) جور دربیاد سوا می کنند.

به نظر من نتیجه اینجور برخورد کردن با دین یا همون قرائت های مختلف از دین و  وجود هزار تا صراط مستقیم، خسران این دنیا و اون دنیاست، چون در بعضی از اعتقادات مشکلات اساسی وجود داره که باقی اعمال هم معلوم نیست قبول بشه، مثلاً در حدیث داریم که تا خمس مالت رو ندی اصلاً به محاسبه نمازت و خیرات و کمک های زیادی که کردی یا روزه هایی که گرفتی نمی رسند..

متاسفانه خیلی از مذهبی ها هم در برخورد با این افراد آنقدر دل خوشی بی خود و امیدواری و تایید می دهند که بنده خداها هیچ وقت فکر نمی کنند شاید جایی از کارشان ایرادی داشته باشد، نمی گویم اخم و تخم و دعوا باشد بلکه روشنگری و دادن اطلاع درست، اما ما معمولاً به دلیل نداشتن اعتماد به نفس یا اینکه از تعداد دوستانمان کم نشود، سرپوش می گذاریم و به زعم خودمان دنبال دعوا نمی گردیم.

افراد مختلف، انگیزه های مختلفی دارند، برخی فکر می کنند فلان دستور اصلاً در اسلام نیست و علما از خودشان در آورده اند، برخی قبول دارند که در دین است اما با فلسفه اش مشکل دارند، برخی قدرت درونی لازم را برای اجرا ندارند و باقی موارد را قبول دارند، برخی آنقدر ما اطرافیان کاری به کارشان نداشته ایم که واقعاً فکر می کنند این موارد سلیقه ای است..البته من با افرادی که عناد دارند کاری ندارم اما باید مخاطب را شناخت و متناسب با نیازش پاسخش را داد...

گرچه اوایل حسرت زیادی می خوردم که چرا در خانواده ای یک دست و هم فکر وارد نشده ام، اما می دانم خدا راه رشد هر فردی را در جایی قرار داده، شاید غرور ناشی از وجود هم فکران یا آسایشی که در هم نشینی  با آنها نصیبم شده بود یا عدم انعطاف و افزودن بر اطلاعات و قدرت مناظره و یا دلایل بیشمار دیگر... سبب این تقدیر بوده

در هر صورت می دانم که خدا همیشه چندکار را با هم می کند، در جایی شنیده ام که زمین هیچ گاه از حجت خدا خالی نمی شود یعنی در هر منطقه ای، کشوری، شهری، محله ای، جمعی، خانواده ای؛ افرادی خواهند بود که حرف حق را بگویند و حجت را بر دیگران تمام کنند..

در این باره بعدها بیشتر خواهم نوشت، حرف بسیار است


 
 
و تواصو بالحق و تواصو بالصبر
نویسنده : - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢
 

یک ویژگی مثبت جریانات اخیر پس از انتخابات،‌ به عقیده من کمتر شدن بحث های بی حاصل و بیهوده است‌،‌ پیش از این به دلیل عمق نفاقی که آشکار نشده بود،‌ ساعت ها وقت صرف می کردی برای مقایسه دو رویداد،‌ دو سیاست،‌ دو شخص که در اصول،‌ معیارها و اولویت ها تفاوتشان از زمین تا آسمان بود و اکثراً‌ دو طرف بحث هم این را نمی فهمیدند که در اصول با هم مشکل دارند.

مثلاً‌ برای فردی عزت و دفاع از مظلوم در اولویت بود برای آن یکی دیپلماسی و جایگاه جهانی، تازه تلقی ها هم از واژه های یکسان متفاوت بود،‌ مثلاً‌ هنگام سخنرانی رئیس جمهور در سوییس،‌ مدت ها بحث می شد که خوب شد که صندلی ها خالی شد یا نه، بدون اینکه بدانی طرف صحبتت اصلاً‌ به اصول تو معتقد نیست.

اما الان به راحتی و بدون بحث، زندگیت را می کنی،‌ فوقش می گویی معیار ما این است و در معیار ما، اگر غیر این روی می داد عجیب بود،‌ اگر یک عده مستکبر که منافعشان در تعارض با گفته های ماست بنشینند، جای تعجب دارد.

یا وقتی سخنرانی رئیس جمهور اصلاحات با خبرگزاری سی. ان. ان را گوش می دهی که ذلیلانه به هر ابزاری از جمله یکی دانستن انقلاب اسلامی با انقلاب سیاه ها برای نان و زمین،‌ متوسل می شود تا بگوید ما منافع و نقاط مشترک بسیار داریم،‌ تعجب نمی کنیم.

حال می توان روی اصول صحبت کرد و تلقی ها را درست کرد.

مدت هاست به دنبال پاسخ این سوالم که وظیفه مان برای زمینه سازی ظهور چیست؟ به تازگی پاسخی یافته ام که تکلیفمان را مشخص تر کرده و آن تمیز حق و باطل است که کسی در جبهه باطل نماند که بی خودی آنجا مانده و در جبهه حق هم کسی سطحی و اتفاقی باقی نماند. باید دین را کامل شناساند،‌ اتمام حجت شود و نیروهای دو جبهه غربال شوند. برای این کار باید لباس عمل پوشید  و به عمل مجهز شد نه کار کتابخانه ای و نظری.

هم اکنون در دنیا بسیاری از احکام اسلامی اجرا می شود بدون اینکه مردم بدانند از اسلام است،‌ کار تبلیغی جدید می تواند این باشد که بدون ذکر اسم اسلام،‌ مردم را زودتر به بن بست ها و حرف حق برسانیم.

برادران و خواهران جبهه سبز،‌ با تمام توانتان به سوی هدر دادن انرژی هایتان،‌ اتهام و تمسخر ادامه دهید،‌ ما هم با تمام توان به شناساندن حق و تبلیغ آن می پردازیم. مسئول شوک های آینده تان مانند گذشته، توهم و کوتاهی و دوریتان از قاطبه ی مردم است.



 
 
الا من عطی الله بقلب سلیم
نویسنده : - ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٥
 

داستان سیطره صهیونیست ها بر رسانه ها،‌ داستان جدیدی نیست.

سال ها قبل کتاب های تکنوپولی و زندگی در عیش مردن در خوشی را می خواندم،‌ این کتابها نوشته آقای نیل پستمن یکی از اساتید دانشگاه های آمریکا است که آقای صادق طباطبایی آنها را ترجمه کرده و مقدمه های طولانی نیز بر آنها نوشته که در آن،‌ کتابهای دیگری را نیز که در ارتباط با رسانه ها و نظام تکنولوژیک جدید است مانند دنیای قشنگ نو،‌ نقد و بررسی کرده است.

در این کتاب ها از انواع ترفندهای اولیای رسانه ها صحبت می کند،‌ از قراردادن نوارهایی با فرکانس هایی که برای گوش قابل شنیدن نیست اما توسط مغز انسان پردازش می شود و در آن کالاهای تجاری گوناگون یا انجام رفتارهایی را تبلیغ می کند یا قراردادن فریم هایی در میان هر چند فریم فیلم ها که باز هم توسط چشم دیده نمی شود اما در مدت نمایش فیلم توسط چشم دریافت و در مغز پردازش شده و مثلاً‌ تبلیغ کوکاکولا است و شما در مدت نمایش فیلم بدون آنکه بدانید این تصاویر را بارها می بینید و در نهایت پس از خروج از سینما یا پایان تماشای فیلم در منزل دلتان می خواهد یک بطری کوکاکولا بنوشید و با قرار دادن فروشگاهی درست در بیرون سینما،‌ شاهد فروش بالای محصولات خود هستند.

علاوه بر اعمال بالا که در شکل های گوناگون و متنوع انجام می شود،‌ انواع ترفندهای تنظیم اخبار و ترتیب خواندن آنها نیز وجود دارد،‌ مثلاً‌ ابتدا یک خبری را می شنوید و دو خبر بعدی‌، خبری قرار می گیرد که تلویحاً‌ خبر قبلی را تایید می کند و ... که از این دست بسیار است و وقتی با شیوه های آن آشنا می شوید دیگر بدتان می آید اخبار چه خارجی و چه داخلی را گوش دهید،‌ چون احساس می کنید چطور دارند بر روی احساس و تصمیمتان تاثیر می گذارند و شما احساس آزادی می کنید که مثلاً‌ دارید اخبار را از کانال های گوناگون می شنوید و می توانید آزاد اندیشانه دست به انتخاب بزنید،‌ اگر سیطره صهیونیست ها را بر رسانه ها نیز در نظر بگیریم‌،‌ این سراب جریان آزاد اطلاعات بیشتر خودش را نشان می دهد.

انگیزه این نوشته بیشتر نگرانیم از دانشجویان ایرانی خارج از کشوری بود که در معرض این سیل خبری مخالف قرار می گیرند،‌ از خانواده درجه یک و دوستانم تعداد زیادی در کشورهای اروپایی و آمریکایی در حال تحصیل هستند و وقتی می شنوم که بچه مثبت ترین آنها هم از ورود به ایران ترس دارد و می گوید در فرودگاه بازداشت می شویم،‌ نمی دانم تعجب من بیشتر است یا تعجب او از شگفتی من.

نمی دانم چرا هر فردی که به جریان خبری مخالف نزدیک می شود،‌ به نظرم بسیار ساده لوح و زودباور  می شود،‌ مثال بسیار است،‌ از اینکه روز را برایشان شب جلوه می دهند،‌ آنها هم حق دارند،‌ وقتی روزنامه داخلی دانشگاه هایشان و روزنامه محلی شهرشان که در حالت عادی جذاب ترین بخشش پیش بینی وضعیت آب و هوا است‌، عکس های ایران را می زند،‌ در ورودی فروشگاه های زنجیره ای، عکس ایران را در آتش و خون نشان می دهد،‌ باید نگران باشند،‌ حتی اساتیدشان هم القا می کنند که چون وضعیت کشورت به سامان نیست، می توانی مدتی استراحت کنی و پروژه ات را به تاخیر بیاندازی. جالب است وقتی می پرسی در ایام محاصره غزه که عده ای مرد و زن و کودک در قفسی محاصره شده اند و رویشان بمب می ریزند،‌ خبری در همین رسانه ها بود؟ جوابی نمی شنوی،‌ عده ای می گویند گور پدر غربی ها ما نگران کشورمان هستیم،‌ اما من دوست دارم اگر نگران هم می شوم،‌ این نگرانی از جانب دشمن شناخته شده نباشد...

با بسیاری که صحبت می کنی،‌ سردرگمی و بلاتکلیفی بیشتر خودش را نشان می دهد،‌ خبرهای بسیار،‌ متناقض،‌ تکذیبیه ها،‌ دیوار حاشا که اینروزها سر به فلک می کشد و ... همه به این عدم قطعیت کمک می کند،‌ تو هم که فرصت نداری و امکاناتش را نداری که ته و توی حتی یکی از این جریانات را دربیاوری،‌ مثل یک معمای پلیسی که افراد بیشماری در آن دست دارند و در شرایط عادی هم نیست که بشود حقیقت را دریافت‌، این اوضاع به گفته خیلی از بزرگان،‌ از فتنه های آخرالزمان است،‌ که به بزرگانت هم شک می کنی،‌ در این شرایط قلب پاک راهنمای خوبی است،‌ وقتی دیگر در بیرون جای امنی نیست،‌ راهنمایی در درونت هست که می بینی هرچند تو را بمباران اطلاعاتی می کنند،‌ قلبت چیز دیگری می گوید..

قلب پاک سرمایه ای است که انسان را از فتنه های آخرالزمان نجات می دهد

که وقتی خورشید طلوع کرد،‌ نماز صبحت قضا نشده است...



 
 
اولین فضیلت، آخرین امت
نویسنده : - ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٠
 

خیلی وقت ها دوست دارم، یک باره پشت از زیر بار به اصطلاح امانت خالی کنم و بگم هر چه بادا باد. خسته شدم از این همه مسئولیت و سختی و حداقل یک فکر راحت می خوام، نه اینکه کار زیادی می کنم که توانم را بگیرد، فکر اینکه مسئولم و باید فکری کرد و کاری، طاقتم را گرفته

با دوستان دانشگاه که صحبت می کنیم، می گویند فلان افراد که همیشه انتقاد می کنند، بیشتر تحویل گرفته می شوند، ما همیشه باید بی ادعا کارمان را بکنیم و جور بقیه را هم بکشیم،‌ در صورتیکه می توان با اعتماد به نفس و رها و با احساس عدم تعلق به هیچ جریان و جناحی از عالم و آدم انتقاد کنی و به خودت افتخار کنی.

22 سال زندگی در خانه پدری و سازگاری با کار پدر که رویاروی سیل مطالبات مردمی است و حتی 3.5 نیمه شب و سفر و حضر و زمان فراغت هم نمی شناسد، خواندن نامه های دختر جوانی که سم برنج خورده و پسر جوانی که در تهران آواره است، مادر رنج کشیده ای که هرچه در می آورد به جای خرج فرزند بیمارش پول مواد شوهرش می شود، مرد محترمی که حاضر نیست زیرپوشش کمیته امداد برود اما شرمنده خانواده اش است، بازنشسته کرمانشاهی که به صورت برنامه هفتگی هر دفعه یک ربع فحش می دهد تا دلش خالی شود و بعد تشکر و خداحافظی، جانباز موج گرفته در فلان آسایشگاه بی امکاناتی که پوست موز را لیس می زند و طلبه های فلان حوزه علمیه که ماهی یک بار، دو تا سیب یک پرتقال بینشان توزیع می شود و باید با برنامه ریزی همان را تا ماه دیگر بخورند... این احساس را در تو ایجاد می کند که انگار غیر تو کس دیگری نیست.

این موقع سال که می شود، بازار شکایت به نتایج آزمون و انتقالی و قبولی مصاحبه و ... داغ است. دانشجویانی که با افتخار به هوشی که در بهترین حالت،‌ تکامل یافته هوش مورچه و زنبور و دلفین است،‌ دو دوتایش رو خوب بلد بوده و رتبه ای و حالا تمام نظام از صدر تا ذیل،‌ باید قدر ایشان را بداند که فلان ثبت اختراع و فلان المپیاد و ... هر که هوشش بیش،‌ کارش بیشتر، وقتی استعدادی داری،‌ مسئولیتت هم بیشتر

شاید خیلی از نارضایتی ها و مطالبات، به حق هم باشه،‌ اما احساسی که در ما وجود داره و یک جورایی اپیدمی شده بینمون،‌ آزارم میده

وقتی برآیند این سال ها رو حساب می کنم، می بینم یه احساس مشترکی بین خیلی از ما هست، خیلی از ما مردم هنوز حس سلطنت طلبی داریم، انگار یک عادت 2500 ساله سبب شده که هنوز امیدواریم یکی دیگه بیاد و حل کنه معضلات رو، هر کدوم منتظر یکی دیگه هستیم و این لوپ سال ها داره به کار خودش ادامه می ده، بی مسئولیتی حتی در قبال زندگی خودت و حداکثر توقع، از دو نفر دیگه که اونها هم انسانند مثل تو، واقعاً مگه چه کسی نشسته در مسند ریاست جمهوری و زارت و استانداری و مدیرکلی و چه می دونم رئیس اتحادیه صنف نونواها، برادر من و پدر تو و پسرخاله اون یکی هست، اما عادت داریم یک حوزه ای می کشیم بین خودمون و مسئولین، انگار که عده ای از مریخ آمده اند و دارند برما حکومت می کنند، دقیقاً حسی که به جایگاه شاه و اعوان و انصارش داشتیم.

رئیس دانشکده و فلان اداره و ... هم وقتی می نشیند به صحبت از یک چیز موهومی انتقاد می کند و انگار کار به دست کس دیگری است. جالب بود سال ها قبل مجلسی زنانه بود برای ولادت حضرت فاطمه  و در آن دف می زدند و عده ای می رقصیدند، خواهر رئیس جمهور اصلاح طلب آن زمان هم بود و بعد مجلس یکسره انتقاد که این چه وضع فرهنگ مملکت است، ما فاطمه (س) را نشناختیم که اینطور برایش شادی می کنیم، صحبت من دقیقاً همین جاست، اگر شما هم بگویید وای به حال فرهنگ، دیگر پس که باید وسط میدان باشد. حالا این روند ادامه دارد از بالا تا پایین و همه شاکی و چشم به دست یکی که مسئوله،‌ این مسئول به نظر من یک چیز خودساخته و توهمی است که برای از زیربار مسئولیت شانه خالی کردن به درد می خورد.

بودن در موضع انتقاد خیلی خوب است، این که توقعی از تو، خود جنابعالی برود، خیلی سخت است، منتقد بودن به انسان اعتماد به نفس می دهد و بی ادعا کار کردن و کار خودت را کردن البته برای خیلی از ما جذابیت ندارد.

به نظر من دانشجویی که کوشا و درس خوان نیست، بی خود از سیستم آموزشی اشکال می گیرد، اصلاً اجازه این کار را ندارد و جوانی که نمی تواند یک نظم یک هفته ای در زندگیش برقرار کند، بی خود از پدر و مادرش برای بی توجهی به او ایراد می گیرد.

کاش سخن رئیس جمهور کندی را حداقل قبول کنیم که نگویید کشورم برای من چه کرد بگویید من برای آن چه کردم.در جلسه مدرسین،‌استادی که اتفاقاً‌ کارش خیلی خوب است،‌ قصد مهاجرت دارد و با تبختر به رئیس گروهی که انگار او مسئول همه چیز است می گوید،‌ هرجا طالب باشند می روم،‌ اگر اینجا طالب بودند این وضع زندگیم نبود.‌ قبول آنها طالب نیستند،‌ نمی فهمند،‌شعورش را ندارند که با استاد چطور باید رفتار کرد، این مسئولیت آنهاست،‌ کار آنهاست،‌تو چرا برای آنها فکر می کنی،‌ مسئولیت تو الان چیست؟ اینکه به دلیل بی مسئولیتی دیگران تو هم مسئولیت خودت را تعطیل کنی؟

متاسفانه دیگر نمی توان از قضیه مرغ و تخم مرغ استفاده کرد، اگر به خدا اعتقادی داریم، او همه مان را مسئول سرنوشت خودمان که نه، دیگران هم می داند. این چشم به دست دیگران داشتن جواب نمی دهد

ماحصل کلام اینکه در هر موقعیت توقع زایی، دو طرف وجود دارند، که هر کدام مسئولیتی دارند، اما ما عادت کرده ایم که حتی با سرنوشت خودمان بازی کنیم به این دلیل که طرف مقابل کارش را درست انجام نمی دهد، تو باید وظیفه خودت رو انجام بدی، اگر کشورت استعداد تو را تشخیص نمی دهد، این کشف استعداد وظیفه دولت است نه تو، وظیفه تو تلاش با تمام وجود برای اثبات استعدادت و کمک به کشورت است، اگر همسرت کارش را درست انجام نمی دهد، وظیفه تو تغییر نکرده، مگر در زندگی طرف حساب ما چند نفر است؟

کاش به جای شرطی شدن با پول و تعریف و قدرشناسی یا تنبیه با جریمه و دوربین مدار بسته و ماکت پلیس و حفظ نظم و ایجاد سیستم و ساختار که انتهای مسیر و غایت القصوای نظام های غربی است،‌ فکر می کردیم آیا خدا ما را برای رسیدن به این نظم آفریده که تکامل یافته تر از آن را خودش در زندگی زنبورعسل و موریانه ها قرار داده یا چیز دیگری است،‌ اتوپیای ما زمانی خواهد بود که طرف مقابلم کارش را انجام دهد و منم کارم را انجام دهم و مفتخر به نظم و ساختاری که بوجود آمده؟

می گویند، حضرت موسی از خدا می خواهد امت آخر الزمان را نشانش دهند، خداوند می گوید طاقت تحمل آن را نداری، عاقبت موسی می بیند و بی هوش می شود، فضیلت امت آخر، ایثار بوده، چیزی که مردمان قبل آن، ظرفیت روحی آن را نداشتند، اما مردم آخر الزمان به پیروی از امامشان حسین بن علی(ع) مردمان ایثارگری خواهند بود.

 


 
 
کفتر بازی
نویسنده : - ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۸
 

مقالات علمی در هر رشته و تخصصی،‌روشی مطمئن برای به دست آوردن آخرین یافته ها و نظرات صاحب نظران آن رشته و راهی برای پیشبرد مجموعه دانش بشری است، نوشتاری که به صورت مختصر و صریح و روشن (در مورد کنفرانس حداکثر ١٠ یا ١٨ صفحه و مجله علمی تا ٣٠ صفحه گاه بیشتر)  در مقایسه با کتاب علمی،‌می تواند مواد و محتوای علمی را به مخاطب خود منتقل کند.

در بسیاری از رشته های دانشگاهی،‌یکی از بندهای نمره پایان نامه کارشناسی ارشد،‌دارا بودن تعدادی مقاله در مجلات یا کنفرانس های داخلی و خارجی است و البته این داخلی و خارجی بودن و کنفرانس یا مجله بودن،‌ هر کدام نمره خاص خودش را دارد که هم اکنون حالت اجبار و نه اختیار یا نمره اضافه به خود گرفته است

در مصاحبه دکتری و عضویت هیئت علمی و میزان حقوق و مزایا و درجه علمی هم تعداد مقالات، ‌المان مهمی است که تاکید فراوانی پیرامونش می شود،‌برای دفاع از پروپوزال دکتری هم وجود حداقل یک مقاله ژورنال لازم است و دفاع دکتری هم که جای خود دارد.

گاهی می بینی تعداد این مقالات وسیله ای برای تفاخر و چشم هم چشمی علمی می شود، البته در تولید علم و پیشبرد دانش بشری این رقابت بد نیست،‌ اما باید خروجی موضوع را برای قضاوت درمورد مفید بودنش بررسی کرد،‌چون سیستم علمی و آموزشی ما کپی سعی شده بر اصل بودن با موارد خارجیش است و به وفور در آنجا می بینی که شعار علم برای علم، محلی از اعراب ندارد،‌ اساتید در برخی کشورها با دریافت بودجه های پژوهشی اقدام به پذیرش دانشجوی دکتری می کنند که این بودجه ها از محل کارخانجات و ‌صنایع تامین می شود و با ظهور شرکت های مشاوره ای و تحقیقاتی،‌دانشگاه برای حفظ موقعیت رقابتی خود و تامین درآمد (اکثراً‌ پولی هستند به جز محدود دانشگاه هایی در حوزه اسکاندیناوی) باید پاسخگوی نیاز بازار و صنعت و جامعه باشند بنابراین جهت گیری علمی کاملاً‌ خروجی محور و با ارزیابی توان پاسخگویی پژوهش ها در مقابل نیازهای جامعه وجود دارد.

یکی از دانشجویان دکتری مکانیک در کانادا می گفت پروژه اش بر روی ترمز ای بی اسی است که او مدت ها قبل در ایران خودرو، رویش کار کرده و تصور می کرده دانشگاه کانادایی باید به قول معروف روی لبه علم حرکت کند، ‌اما می بیند که بورس دکترای او توسط شرکتی تامین می شود که نیازش فعلاً‌ کار روی این ترمزهاست و دانشجو هم باید همان کار را بکند.

برادرم که در یکی از  کشورهای نوردیک درس می خواند، برای ادامه دوره دکتری مشکل دارد زیرا باید کارش را در کارخانه اسپانسر دانشگاه انجام دهد و زبان محلی کارگران کارخانه انگلیسی نیست. و وقتی تعداد ٢٠٠ یا ٣٠٠ مقاله اساتید ایرانیش را با ٢ یا ٣ تا مقاله اساتید اینجا که در حقیقت مدیران صنعتی هستند که در دانشگاه تدریس می کنند، مقایسه می کند و تاثیری که این دو در رفع نیازهای کشورشان دارند، به نتایج جالبی می رسد

دانشجویان دیگری که در انگلیس  دوره مشترک با یک دانشگاه ایرانی دارند،‌وقتی از الزام تهیه مقاله با استاد راهنمای انگلیسی صحبت می کنند،‌عنوان می کند، به سیستم ایران آشنایی ندارد و از نظر او نوشتن مقاله در صورت معلوم نبودن مخاطب خاص و هدف مشخص توجیه ندارد.

گروهی از دانشجویان دانشگاه شریف رباتی ساخته اند که مقاله می نویسد و جالب اینکه مقاله آنها در ژورنال های علمی  پذیرفته هم می شود و آنقدر بازار این مقاله دادن و کلاس گذاشتن داغ شده که این وسط مقالات کپی و تقلبی هم به وفور یافت می شود و حتی وبلاگی  برای معرفی آنها و راهکارهای بررسی این مقالات ایجاد کرده اند.

با استادم در مورد علل عقب ماندگی جهان سوم صحبت می کنیم،‌استادم می گوید،‌به گفته فلان عالم جهان اول،‌جهان سوم عقب مانده است،‌چون عقب مانده است.

بینشی که خودم در ارتباط با بررسی این کشورها به دست آورده ام،‌چیزی جز زودتر شروع کردن آنها نیست،‌فنلاند و نروژ و دانمارک و سوئد زودتر از کره و سنگاپور و مالزی و آنها هم زودتر از مصر و تونس و آفریقای جنوبی شروع کرده اند، نیاز را زودتر تشخیص داده اند و بعد چون جلوتر بوده اند،‌سریع قوانینی گذاشته اند و استانداردهایی که  پیشرفت را بایستی اینطور اندازه گرفت،‌خودشان در ابتدا با برنامه مشخص جلو نرفته اند، تنها به روی تکنولوژی های جدید روی خوش نشان دادند و بعد آن را کردند برنامه برای جهان سوم،‌حالا ما بدون بصیرت که کجا هستیم،‌از کجا آغاز کرده ایم و نتیجه کارمان چیست،‌یکسره چسبیده ایم به رسیدن به آمارها و محدوده های مشخص شده،‌اینکه تعداد مقالات علمی در سال باید فلان عدد باشد مثلا ١٠ میلیون تا،‌حالا این ١٠ میلیون در هر رشته ای و هر نوع تحقیقی و برای رفع چه نیاز بود یا نبود فرقی نمی کند مهم عدد است. حتی می بینی تعداد ارجاع به مقالات ایرانی کم است و در موارد بسیار خودشان به مقالات قبلیشان ارجاع می دهند.

این موضوع در خیلی شاخص های دیگر هم قابل مشاهده است، ما آنقدر عجله داریم به این شاخص ها برسیم و زودتر از جهان سومی بودن دربیاییم که بیشتر در آن دست و پا می زنیم و جهان اول با خیال راحت برای ما دستور کار جدید برای قبولی در معیارهای خودساخته تعریف می کند و این چرخه ادامه دارد.

خلاصه اینکه ما در زمین که می کاریم، در چرخه تولید علم می گویند،‌جامعه که تشکیل شده از عموم مردم و صنایع و سازمان ها و شرکت ها،‌نیاز می آفریند و دولت یا قوه حاکمه به این نیازها جهت می دهد و موسسات پژوهشی و دانشگاه ها نیز به این نیازها پاسخ می دهد،‌وقتی ارتباط میان این ستون ها برقرار باشد، چرخه تولید علم به درستی کار می کند اما وقتی دانشگاه ما پاسخ نیاز صنعت دیگری خارج از کشور را می دهد،‌نیازها مطابق سیاست های کشور جهت دهی نمی شود، و جامعه هم نیازهایش را به طریقی که صلاح دانست حل و فصل می کند، ‌این چرخه معیوب است و به جای کیفیت برایش کمیت ها و اعداد و ارقام مهم می شود‌. جالب اینجاست که ما در مقالاتمان پاسخ نیاز  بیرون از کشورمان را می دهیم و بعد برای ثبت همان مقاله در فلان کنفرانس خارجی تا نیم میلیون تومن پول هم هزینه می کنیم و چون تحریم هستیم حاضریم هزینه های بالاتری هم بپردازیم برای کسب افتخاری که من فلان تا مقاله ژورنال دارم.

 به نظرم این شکل جدیدی از حماقت و توجیه در دنیای علمی است و بدجوری خیلی از ما را سرکار گذاشته. استادی بود در دانشگاه که بیزینس من خوبی بود و می فهمید چطور از علمش پول درآورد و کتاب های درسی زیادی هم تالیف و ترجمه کرده و به نظرم یک سال فعالیتش می ارزید به اساتید ٢٠٠ ، ٣٠٠ تا پیپری که ریخت اتوکشیده شان را یارای تحمل هیچ صنعتگر و کارگری نبود،‌سال ها قبل می گفت،‌روزی عده ای بیکار بودند و کفتر بازی می کردند،‌حال هم عده ای مجدد بیکارند و پیپر بازی می کنند..

 


 
 
سرانجام بادکنک ها
نویسنده : - ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٤
 

دادگاه بعدی هم برگزار شد و عده دیگری و اعترافات دیگری

فکر می کنم برای همه ما، چه جریان معترض و چه منتقد و چه موافق، موجبات شگفتی شده است،‌ یعنی ما که در سن جوانی هستیم، مشابه آنرا قبلاً‌ ندیده ایم و سوال های بیشماری که برخی هم به دلیل القائات و جو روانی است که جریان معترض شروع کرده است که بالاخره همیشه علامت سوالی در ذهنت باشد که واقعاً‌ این ها در شرایط عادی هستند؟ دادگاه منصفانه است و ...

برای من بحث شکنجه کردن کاملاً‌ منتفی است،‌دیگر این را هر بچه ای می داند که با تئوریسین یک جریان نمی توان از راه شکنجه روانی و جسمی وارد شد،‌ این را وقتی من و امثال من می دانیم،‌ دیگر آن بازجویی که برای این موقعیت های حساس آموزش دیده هم می داند،‌ اما برخی از بچه سوسول هایی که به دلیل مثلاً‌ پلکیدن جلو دبیرستان دخترانه یا مشکوک بازی دستگیر شدن  وگوشمالی داده شدن،‌می گن، ما که کاری نکرده بودیم اونطوری باهامون تا شد‌،‌چه برسه به اینها و نمی دونن که هرچه کله گنده تر،‌ گوشمالی کمتر

البته افرادی هم بودند که حاضر نشدند اعترافاتی داشته باشند و در مورد آنها همان اسناد و مدارکی که جمع آوری شده مبنای حکمشان است و اینطور نیست که همه صف بسته اند برای دفاعیات و اعترافات

اما برای من در ورای همه این جریانات، نکته و درس بزرگی وجود داره،‌ ما معمولاً‌ آدم های سیاسی رو از پشت شیشه تلویزیون و فوقش از پشت یک تریبونی که خیلی از ما دور هست می بینیم،‌ همین عدم دسترسی نزدیک و دوری و همیشه خبر شنیدن از اونها و ایضاً‌ شایعات،‌باعث میشه که کم کم فراموش کنیم اونها هم انسانهایی هستند مشابه ما، درسته که بالاخره به دلیل ویژگی هایی که  داشتند،‌یکی سخنوری،‌یکی هوش،‌یکی پول،‌یکی پارتی،‌یکی خوش تیپی،‌یکی خدمت یکی اتفاقی که براش افتاده و برا بقیه نیفتاده که خدا رو شکر در سیستم شایسته سالاری ما از این مردان و زنان هزار چهره کم نیست، ‌واجد این مقام یا موقعیت شده،‌اما  بزرگی و حساب جدایی که براشون باز شده،‌بیشتر زاییده فکر و اعمال و سخنان ما بوده و وقتی مدتی باهاشون باشی،‌مثلاً‌ پدرت،‌عموت،‌برادرت یا یکی تو آشنایانت باشن که از نزدیک در جریان زندگیشون بودی،‌به معمولی بودنشون بیشتر پی میبری

اینکه اونها هم به راحتی اشتباه می کنند،‌تاسف می خورند،‌به خودشون فحش هم می دن، به ‌استیصال می رسن و خیلی چیزهای دیگه که ما داریم،‌ اما ما یا با سلام و صلوات و حاج آقا حاج آقا،‌یا با سوت و کف و دور گرفتن،‌یکی رو بادکنک می کنیم و می بریم بالا و غافلیم که اون همون آدمه سابقه و می بینی که هر چی هم که نخ بادکنک رو شل تر کنی،‌بیشتر باد می خوره زیرش و بالاتر میره

در راستای صحبت های بالا،‌یادمه زمان آقای خاتمی،‌دوست پسرعموم که هنوز دانشجوی لیسانس بود،  مدیر کل حراست یکی از استان ها شد و از این موردها کم نبود و حداقل یه حکم بخشداری به هر دانشجوی فعال در ستادها رسید، کسی که گذشته و روحیات این آدم رو میدونه،‌شاید زیاد تحویلش نگیره یا حداقل متناسب شایستگی و تواناییش باهاش برخورد کنه،‌اما کسی که از گذشته و روند رشد این آدم بی اطلاعه،‌حسابی باز می کنه که بعداً‌ انتظار نداره اون حتی اگر مرتکب اشتباهی هم شد،‌کوتاه بیاد. یا مثلاً‌ چندماه قبل از ریاست جمهوری دوره هفتم (دور اول آقای خاتمی)  وقتی در جمع ‌خصوصی سخنرانی ایشون، ‌آقای حجاریان مرتب وسط حرفش می پرید و تذکر می داد که سید تپق نزن،‌سید صدات نلرزه،‌امامه ات رو درست کن و ...اگه کسی از بیرون همچین چیزی رو می دید،‌مسلماً‌ شخصیت دست نیافتنی که در ذهنش ساخته ترک برمی داشت

از این موارد در هر دو جریان هست،‌اما بنده به نوبه خودم،‌ویژگی هایی در این جریان دیدم و با جو همراه شدن ها و عدم پایبندی به دستورات دینی که این خطر چهره سازی را پررنگ تر می کرد و البته همیشه در هر جمعیتی،‌اقلیت و اکثریت هست و حکم کلی برای تمام موارد نمی توان داد

باز هم به نقش رسانه ها می رسم و چهره سازی و ستاره سازی که در ذهن ما می کنند و آدم های دور از دسترسی که انتظار نداری راه بروند و غذا بخورند و با مردم نشست و برخاست کنند یا ‌اشتباه کنند و اعتراف کنند و ... آنها به اشتباهات خود پی می برند اما ما محکمتر از قبل،‌ به عقاید و سخنان آنان باقی می مانیم،‌اینجاست که خطری که آقا برای نخبگان ترسیم می کنند را بیشتر درک می کنم و آفتی که لغزش آنها برای جامعه دارد.

 

ان اکرمکم عندالله اتقیکم


 
 
زن در موازنه حق و تکلیف
نویسنده : - ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳
 

همیشه به مسائل مربوط به زنان ‌علاقه مند بودم،‌باور به اینکه خدا به هیچ بنده ای ظلم نکرده و مطمئناً‌ با علم ازلی و ابدی و حکمتش،‌ راهی رو ترسیم کرده که اگه به پیروی از اون زندگی کنی راهت رو با مشکل کمتر و سریع تر طی می کنی و از افراط و تفریط دوری و عمرت رو که بزرگترین سرمایه زندگیته موش آزمایشگاهی عقاید و نظرات دو نفر مثل خودت نمی کنی

‌از اینکه هاج و واج چشم به دهن این دانشمند فمینیست غربی یا اون متفکر روشن فکر ایرانی بدوزی که یا بر اثر اشتباهات فرهنگیشون و تحریف دینشون یا اشتباهات خود زنان به زنانشون ظلمی شده و حالا اون خانم می خواد نسخه ای بپیچه برای تمام دنیا که بدتر از همه در موارد بیشمار می بینی این حنا دیگه برا خودشون رنگی نداره،‌ اما این طرف،‌این طرف دنیا،‌همچین با حسرت به گفته ها و یافته های شخصی و اجتماعیشون استناد میشه‌،که بیش از پیش به سخن جلال آل احمد در غرب زدگی ایمان میاری،‌وقتی تقلید می کنی دو قدم از طرف تقلیدت هم پافراتر می ذاری و اینکه چون از اول از خودت چیزی نداشتی‌،نه تفکری،‌نه تحلیلی و با ذهن خالی رفتی جلو،‌حالا جرئت تحلیل و تغییر هم به خودت نمی دی

بعضی هامون هم منتظریم تا همون دانشمند عالم نسخه پیچ،‌مثلاً‌ سر پیری از نظرش برگرده و باز تو میفتی دنبال نظر جدیدش،‌ و وقتی می گی،‌بابا جان خدا هم که همینو می گفت از اول،‌اما باز اعتمادش به اونیه که دم مرگ مثلاً بر اثر کثرت تجربیات و خسته شدن از کوبیدن بر طبل بی حاصلی و واقع گرایی رسیده به حرف الهی

در دوران دانشگاه در رشته مون 10 تا دختر بودیم که از بینشون 2 نفر بودیم که به قول معروف به دین اعتقاد داشتیم و  نفر دوم هم بعد یه سال همرنگ جماعت شد، یادم میاد هر وقت پای صحبتشون می نشستم و ارتباط نزدیکی که داشتیم، فقط موقعیت درسی و دوستی باعث میشد که دیگه مثلاً فحش ندن، وگرنه هیچ استدلال و دلیلی رو  قبول نداشتن و با ذهنی به شدت بایاس شده و عدم اعتماد به نفس که تو هم می تونی نظری بدی که خلاف نظر  خانوادت و فلان شبکه هایی که نگاه می کنی و دوست پسرهات باشه، یکسره با دید منفی به همه چیز نگاه می کردن و حاضر هم نبودن اسلام رو از رو پیامبر و اماماش و نه مسلمانان و اشکالاتی که بعضاً می تونن داشته باشن، بگیرن

خلاصه اینکه بعد مدتی، دختری از دانمارک اومد دانشکده ما و برای یک ترم مهمان شد، اول که بچه ها با چشم های گشاد و آب دهان راه افتاده می خواستن ازش داستان های موفقیت و خوشبختی زنان غربی رو بشنون و اون هم تایید کنه که ما چقدر بدبختیم، جدا از اینکه به نظر من اگه اینقدر که به ما حرف حق رسیده به این اروپایی های به شدت منطق پذیر می رسید، خیلی زودتر از ما مسلمان شده بودن اون هم دو آتیشه،

این دختر خانم دانمارکی که دانشجوی فوق لیسانس پیوسته بود و همزمان در یک رستوران هم ظرف میشست برای درآوردن خرج تحصیل (در دانمارک) می گفت اونجا خانم هایی که خرج زندگیشون رو داشته باشن، مثلاً شوهرشون حقوق می گیره و کفاف زندگی رو میده، اکثراً تو خونه هستن و به فعالیت های هنری و اجتماعی می پردازن، کلاً فرهنگ اینجا اینطوره که خانمی که کار نمی کنه، کلاس اجتماعی بالاتری داره و یعنی که محتاج نیست و می تونه هرکاری دلش می خواد بکنه و به علایق خودش بپردازه و با توجه به روحیات خانم ها، معمولاً تو NGOها و انجمن های خیریه فعالیت می کنن. جالب بود می گفت، کار می کنیم چون مجبوریم، خرج تحصیل و مالیات و .. هست و اگه اینها نبود مثلاً دور دنیا رو می گشتم، پژوهشگر می شدم و ... می گفت اینجا به جریانات فمینیستی و کسایی که برا کار کردن زنان تبلیغ می کنن به چشم سودجوهایی نگاه می شه که از این حربه برا به دست آوردن نیروی کار ارزون قیمت استفاده می کنن.

این دختر خانم دانمارکی در مدتی که ایران بود، خیلی از این حرف ها زد، هرچند دوستان هم رشته ای من، چندجلسه بیشتر پای حرفاش ننشستن و مثل اعترافات اخیر اغتشاش گران، لابد اون هم در بدو ورود به ایران چیز خور شده بود، کار نداریم، حرف حق رو اگه با ذهنی باز و بایاس نشده و بدون پیش داوری بشنوی، ایمان میاری اما وقتی پای غرور و حرص و منافع میاد وسط، باز همون نفاق قدیمی رو می بینی که ..

خلاصه کلام اینکه، کتابی رو جدیداً می خونم به اسم زنان در موازنه حق  و تکلیف، این کتاب به قلم خانم فریبا علاسوند و گروه تحقیقاتیشون نوشته شده و تک تک مسائلی که به خاطرش اسلام رو می کوبونن و اونو دینی مردسالار و متحجر و ظالم می دونن، بررسی و موشکافی کرده و پاسخ اعلامیه های حقوق بشر مختلفی که بر ضد قوانین اسلامی داده میشه رو به دقت داده.

از این به بعد سعی می کنم، به صورت دنباله دار، این مباحث رو در این وبلاگ قرار بدم

یادم باشه بعداً چهل و خوردی اشکال حقوقی و نقض حقوقی که در مستند حقوق بشر هست رو هم بیارم.(دیگه بخوام نخوام برام اینطوری جا افتاده که اعتقاد به حقوق بشر برابر با اعتقاد به قانون جنگل هست)

خوبه برا چیزهایی که قراره یه عمر باهاشون زندگی کنیم از جوونی سرمایه فکری خوبی جمع کنیم، حداقل همه حرفها رو بشنویم.


 
 
بل گرفتن
نویسنده : - ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٩
 

خیلی وقت است که دوست دارم از نظر روانشناسی،‌به وقایع اخیر بنگرم،‌اینکه چه خصوصیاتی در ما وجود داره که سبب موضع گیریمون میشه یا اون رو تشدید می کنه،‌ حتماً‌ باید مطالبی بنویسم تا سعی کنم ریشه های اون رو در خودم  از بین ببرم  و اگر فردی مفید دید در مورد خودش اجرا کنه.

عجالتاً‌ همان موضوع نفاق، مجدد در نظرم میاد،‌اینکه همه ما تا حدودی نفاق داریم،‌اینکه وقت موضع گیری ها،‌تنها رضای خدا رو در نظر نمی گیریم،‌خاطرم هست شنیده بودم که مرجعی بوده که حکمی برای شرایط نجس شدن آب چاه داده بوده و بعد مدتی به خاطرش میاد که در حیاط خونه خودش هم چاهی داره،‌از ترس اینکه نکنه این موضوع که خودش چاه داشته در کیفیت فتواش تاثیری داشته و شاید شرایط رو سهل تر گرفته میده چاه خونه رو پر می کنن و بعد دوباره مشغول تفکر و مطالعه برای فتواش میشه

خیلی اوقات این عادت ها و صفات بد اخلاقی ماست که داره خودش رو نشون میده نه یک موضع گیری سیاسی

مثلاً‌ اینکه من میرم برای کشته شدن فردی عزاداری می کنم،‌اون فرد در اثر ظلمی کشته شده و وقتی کذب این خبر رو میشنوم خوب اگر نفاق ندارم،‌باید قائدتاً‌ خوشحال شوم،‌در غیر اینصورت ناراحتی من تنها وسیله ای بوده برای هدفی که تصور می کردم و یک دورویی بوده از اینکه برای اون فرد نگرانم و از کشته شدن انسان های مظلوم غمگینم تنها یک وسیله بوده اما وقتی می بینی فردی که پیش خودش مجلس ختم دختر جوونی رو می گیره و بعد می فهمه که اون دختر اونور دنیا داره زندگی می کنه چرا باز هم باید خشمگین بشه و به زمین و زمان ناسزا بگه

این بل گرفتن ما از همدیگه خیلی بد شده،‌ منتظریم فرصتی پیش بیاد تا اونو چماق کنیم بکوبیم تو سر همدیگه،‌یعنی کافیه از یه منبع دست دهم یه چیزی بشنویم برخلاف وقت هایی که به نفعمون هست و هزار تا منبع و سند جور می کنیم تا خودمون رو امین نشون بدیم،‌بدون مراجعه به اصل منبع با استفاده از یک تکنیک قدیمی ایجاد جو روانی فقط سعی می کنیم با تکرار زیاد با مردم مثل یک طوطی رفتار کنیم تا یاد بگیرند و تکرار کنند

چنین کسانی به نظر من،‌بر اثر نفاق ابتدا شعارهایی مثل آزادی بیان و گفتمان و زنده باد مخالف من می دهند،‌تا وجه ای کسب کنند و بعد در مقابل همان شعارها وظیفه ای در خود نمی بینند،‌ابتدا چهره یک فرد پرسوال ایجاد می کنند،‌سعی می کنند سوال های زیادی در ذهن مردم ایجاد کنند و به موازات آن،‌کانال های پاسخ به آن سوالات را هم می کوبیدند تا از این طریق جوانانی که شاید وقت کافی برای جستجوی پاسخ نداشته باشند را درگیر کنند و اعتماد به کانال های پاسخگو را هم که گرفته اند و به آزادی بیان و احترام به مخالف هم که بی توجهند و در این شرایط ماهی خود را می گیرند.

اول اینکه همه اینها را گفتم که مواظب نفاق درونیمان باشیم،‌هم کسانی که سخنرانی آقای صانعی را استدلال می کنند:‌ به نظر بنده ایشان در انتهای سخنرانیشان یک مثل آوردند که به دلیل سابقه تلاش ایشان در دروغ گو خواندن رئیس جمهور و موارد مربوط به امام زمان اینطور به ذهن می آمد که ایشان تهمت زده اند جدا از اینکه موضع ایشان را نمی پسندم ولی ایشان این را هم نگفته اند.

دوم اینکه کاش میشد که جریان موافق ایشان با وجود گذشت نزدیک به ٢ ماه،‌در میان منابع بیشماری که در مواقعی که به نفعشان است،‌تهیه می کنند و لینک می دهند‌،سر مجددی به سخنرانی رئیس جمهور در مقابل چشم هزاران نفر می زدند تا تکرار عبارت خس و خاشاک از جانب آنان ما را به بی اعتبار دانستن باقی صحبت هایشان نرساند


 
 
توقع
نویسنده : - ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٩
 

بعضی ها دوست ندارن کسی توقعی ازشون داشته باشه،‌اینو خیلی دور و برم می بینم، انگار راحت تر می تونی زندگی  کنی وقتی کسی کاری به کارت نداره.

به نظرم وقتی کسی توقعی از تو داره یعنی تو رو شایسته برطرف کردن اون میدونه درحالیکه فرد دیگه ای رو در این شایستگی نمی دونه،‌در میان دیگران،‌به تو امید برطرف کردنش رو بسته و این به خاطر یه برتری هست که تو داری

مثلاً‌ منطقی تری،‌آروم تری،‌اهل حلال حرومی، از خود گذشته تری،‌صبورتری،‌ اهل مقابله به مثل نیستی، هدفت وسیلت رو توجیه نمی کنه و ...

به نظرم وقتی از کسی توقع نداری،‌یعنی در ذهنت دیگه شخصیتی براش قائل نیستی،‌اونقدر دیدی که به اینجا رسیدی که دیگه نمی تونی اعتماد کنی دیگه نمی تونی توقع کنی،‌انتظار داشته باشی...

و وقتی هنوز انتظار داری،‌ یعنی هنوز امیدی هست.

شخصاً‌ خیلی خوشحالم که متحجران مدرن جدید،‌ توقعات زیادی از جریان مخالفشون دارن،‌اینکه ادب رو رعایت کنن،‌ با ادله صحبت کنن،‌ پاسخگو باشن و ...

و شخصاً دیگه توقعی ندارم که متحجران مدرن جدید،‌ناسزا نگویند،‌ سانسور نکنند،‌وقتی کذب خبری را شنیدند مانند قبل در بوق و کرنا کنند،‌‌غرور نداشته باشند،‌به دیگران هم حق آزادی بیان بدهند،‌گوش کنند،‌منطقی باشند،‌بازیچه نباشند و بگذارند باز هم مثل قبل با هم دوست باشیم

می دونم که زمان لازمه تا دوباره متوقع باشیم و منتظر

 


 
 
معیار
نویسنده : - ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٦
 

بیشتر از هر زمان دیگه به لزوم داشتن یک نقطه وحدت آفرین و معیار پی می برم، پس از قضایای اخیر، چقدر دوستانی دیدم که با وجود هم عقیده بودن، به دلیل ایمان نداشتن به لزوم داشتن یک معیار که خدا و ائمه برا همچین روزهایی تدارک دیدند، چه راحت با جو همراه شدند، چه راحت افکار و اعتقاداتی که داشتند کم کم کمرنگ شد و چطور با کسانی که دیروز بحث می کردند و مخالفت، امروز در یک جبهه قرار گرفته اند و اینطور نیست که مخالفانشان حرف دیگری بزنند، آنها همان هستند که بودند، اینها تغییر کرده اند و چه خوشحالند که همگرا شده اند و چه ساده لوحانه خوشحالند که آنها را به راه آورده اند و تحت تاثیر قرار داده اند، غافل از اینکه برای آنها بازی می کنند و حالیشان نیست.

در دوران دانشجویی، زمان انتخابات دوره نهم، خوب یادم می آد که انجمن اسلامی به تصور اینکه جدی ترین رقیب کاندیدایشان، آقای معین، هاشمی رفسنجانی است، تمام بردهای انجمن را یکسره با بدگویی و افشاگری و آمارهای ریز و درشت از مال و املاک ایشان پر کرده بود.

تاسف می خورم چرا همان زمان یه عکسی از بردهای انجمن نگرفتم، خنده دار بود، اگر کسی از خارج دانشگاه می آمد نمی فهمید این ها طرفدار کی هستند، یعنی دریغ از یک تبلیغ برای کاندیدایشان و از آن طرف، یکسر تبلیغات منفی علیه هاشمی، مثلاً اینکه هاشمی سهامدار رستوارن های مک دونالد در فلان جا، عامل فلان و فلان بی قانونی و شکنجه و توقیف و ...

البته دوستان انجمنی آن زمان، به اینها افشاگری و خوراک شب انتخابات نمی گفتند، جالب بود بچه های جنبش عدالت خواهی تمام این موارد را در طول سال فریاد می زد ند و نشریه می دادند و تحصن می کردند، این ها تازه یادشان افتاده بود.

بگذریم، چون از نزدیک با سحر لاهوتی (دختر فایزه و نوه هاشمی) رفت و آمد و دوستی ناخواسته ای داشتم، می دانستم که الحق خیلی از این صحبت ها درست است، اما به اینگونه افشاگری انجمن بدبین بودم و اینکه اینها چرا همیشه سلبی حرکت می کنند.

گذشت تا دور دوم انتخابات شد، و همین برد انجمن شد محل تبلیغات آقای هاشمی، یادم میاد که ساعت ها فکر می کردم که اینها جوانند، جوان با سیاسی بازی و مصلحت اندیشی و ... کنار نمی آید، چطور وجدانشان اجازه می دهد، آخر سر هم توجیهم این بود که قانعشان کرده اند و بین بد و بدتر باید بد را انتخاب کرد(البته در دیدگاه آنها). اما حداقل باید پیگیر حرف هایی که پیش از این زده بودند می بودند و حداقل بعد از انتخابات سراغ خورد و بردهای هاشمی می رفتند،

اگر حق را نگویی، وجودت نمی تواند خلأ باشد، می رسی به جاییکه باطل را در بوق و کرنا می کنی و برایش تبلیغ راه می اندازی.

خلاصه در این انتخابات که مجدد سری زدم ، با کمال تعجب انجمنی هایی را می دیدم که گوشه و کنار چند نفر را جمع کرده اند که ای آقا، این هاشمی از اول پولدار بوده، اینا می خوان همه مردم ندار و بدبخت باشن، اینا همونایی هستن که اول انقلاب زندگی مردمو به ناحق مصادره می کردن، اینا حالیشون نیست، دخترش این فضایلو داره و پسرش این کمالات و ...

خلاصه این نفاق داره از سر و کوله خیلیهامون بالا میره، شاخ و دم هم نداره، ذره ذره وارد می شه و در هر موضع گیریت، یک قدم جلو یا عقب میره، به نظرم همین دوری ما از حق گویی و خیلی از نخبگان، دلیل اصلی تاخیر ظهور هست.

خوشبختانه، بیش از هر زمان دیگه ای، افراد رو در تلاش برای ظهور، جدی و مصمم می بینم، انگار یک اپیدمی بین بچه ها ایجاد شده، وقتی پای حرفشون می شینی، می گن آقا چطور جدی وارد کار شیم، باور اینکه کار به دست خودمونه خیلی عمیق تر و جدی تر شده، انگار دیگه حس می کنی به خاطر رفتار و کردار و گفتار فلان روز و فلان ساعتت، داره ظهور چند ساعت و چند روز و چند سال عقب می افته.


 
 
نشت نشا
نویسنده : - ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٥
 

نشت نشا،‌عنوان کتابیه از رضا امیرخانی و جستاری در پدیده فرار مغزها

چند سال پیش این کتاب رو خوندم و چند روز پیش به بهانه دعوت شدن به یک گودبای پارتی برا سفر یکی از دوستان همسرم،‌مجدد سری بهش زدم.

این دوست همسرم،‌با وجود یک سال تحصیل در دوره دکترا در ایران،‌به دلیل پذیرش خانمش از یکی از دانشگاه های معتبر اونور آب،‌قید تحصیل در داخل رو زده و با وجود پیشنهادات شغلی خوب در حد مدیر عاملی یک شرکت نرم افزاری،‌قصد مهاجرت و ادامه تحصیل اونور رو داره.

امسال از گروه ۵ نفره دوستان خوابگاهی قدیمیم،‌نفر سوم هم رفت اونور،‌و من و یکی دیگه موندیم که نمی دونم اون با وجود المپیادی بودن و داشتن تمامی ویژگی های اولیه چرا تا حالا مونده.

یاد چند سال قبل خودم افتادم،‌تو جمع دوستان،‌تقریباً‌ اولین نفری بودم که کارهای اپلای رو شروع کردم،‌شده بودم دایره المعارف دانشگاه های دنیا و کسی که می خواست شروع کنه،‌اول یه سری اطلاعات من رو چک می کرد،‌چند کشور رو نهایی کردم و کارهام رو کردم،‌در همین اثنا، بحث ازدواج پیش اومد و خوب یادم هست که اولین چیزی که گفتم اینه که من فلان جا اپلای کردم و دارم میرم و همسرم هم گفت که اتفاقاً اون هم در همون کشور اقدام کرده و در این زمینه مشکلی نیست و رفتیم باقی مسائل

تو همون زمان بود که کتاب نشت نشا به دستم رسید،‌قویاً‌ می گم که یکی از مهمترین دلایلمون برا نرفتن،‌همین کتاب بود،‌ کتابی از فردی دردآشنا که انگار داره تمام تجربیات و حرفهای تو رو بازگو می کنه،‌ قسمت هایی از این کتاب رو می گم:

"دانش گاه صنعتی شریف،‌یک شعبه ی بد از دانش گاه های آمریکا است. در آن چیزی تدریس می شود که مسئولان دوست دارند آن را علم بنامند،‌اما این علم،‌ترجمه ای نادقیق و ناکارآمد از علم تجربی غربی. بی ریشه و بی اصالت. از زیر بته به عمل آمده. و پرروشن است چیزی که ریشه ندوانیده باشد،‌بزرگ نمی شود. از روزی که شروع کردیم به ترجمه ی علم،‌حالی مان نشد که علم تجربی غرب،‌بر اساس تجربه ی غربیان از جهان راست شده است و ما اگر بخواهیم علم تجربی داشته باشیم،‌دست کم باید خودمان تجربه کنیم".

و یا این قسمت:

"استیون اسپیلبرگ فیلمی به نام آمیستاد ساخته است. این فیلم سفارشی،‌برای تخفیف معضل بحران هویت سیاهان آمریکایی به روی پرده رفت. پژوهش های چند ساله ای مسئولان ایالات متحده را به این نتیجه می رساند که ناامیدی،‌فقر اقتصادی و فرهنگی سیاهان که موجد معضلاتی جدی برای جامعه ی آمریکا است،‌از بحران هویت آنها ناشی شده است،‌به همین دلیل در فعالیت های اجتماعی،‌راه کار رواج تورهای مسافرتی به آفریقا برای سیاهان را آزمودند و در عرصه ی فرهنگی چنین فیلمی ساخته شد... (تورهای مسافرتی با هم کاری شرکت هایی فریب کار راه افتاده بودند. شرکت ها در حقیقت همان نسابه های دوره ی جاهلی خودمان هستند،‌اما نه مسلط به علم الانساب! سیاه پوست ها دسته دسته به این شرکت ها می روند و فرمی پر می کنند و نام پدر و پدربزرگ و ... بعد هم پولی می دهند تا شرکت ها برای آن ها رسماً‌ هویت سازی کنند که مثلاً‌ جد و آبائت اهل روستایی بوده اند در کنیا و فلان سال با فلان کشتی به فلان ایالت آورده شده اند و ... قس علی هذا!) اما فیلم آمیستاد پشت وانه ای بود برای تقویت بنیه ی فرهنگی این جبهه،‌فیلمی که سفر چند برده ی شورشی را از شرق به غرب نمایش می دهد.

زمانی که کشتی آمیستاد بنادر اسپانیا را به مقصد آمریکا ترک می کرد،‌تجار برده آن ها را در غل و زنجیر می کردند و از پیرها و لاغرها و بیمارهای شان هم نمی گذشتند.

اما امروز قضیه متفاوت است. آمیستاد گنجایشش محدود است و برده گان فراوان. پس تجار دست به انتخاب می زنند. چاق ها،‌سالم ها و باهوش ها را سوا می کنند. کسانی که ولیوی (value ارزش؟) بیش تری داشته باشند... امروز آمریکا به نیروی کار با تخصص بالا نیاز دارد، به نیروهای سخت کوش نیاز دارد، به تیزهوشانی از جنس پیش رفته ی تحصیلی نیاز دارد، نیاز به کارگرانی باهوش و مبدع دارد تا چرخ هایش را بچرخانند ... سرکنسول برای همین توی سفارت خانه می نشیند به مصاحبه. امروز بردگانند که برای سوار شدن به کشتی سر و دست می شکنند...

اما اون چیزهایی که من رو مطمئن کرد به موندن این قسمت ها بود:

" و باز در علوم تجربی می توان زیرسبیلی منبع و ماخذ را رد کرد،‌اما در علوم انسانی چه گونه میتوان با قول خدای عز و جل در افتاد که: فلینظر الانسان الی طعامه؟ با تفسیر امام صادق (ع) که از ایشان چیستی طعام را پرسیدند و طعام را چنین معنا نمودند:

- علمه الذی یاخذه،‌عمن یاخذه؟

و البته تفاوتی است میان علم و حکمت که چنین باید مراقب بود در اخذ علم که از چه کسی فرا می گیری اش اما حکمت،‌حقیقت علم است،‌پس:

خذ الحکمه ولو من المنافق...

و خیال همه تخت که در متون دانش گاهی،‌حکمت را درس نمی دهند!

و البته باید نوشت - حتی برای آنها که می روند تا برگردند - خبر صفوان جمال را. صفوان که جمال موالی بود و از شترداری اش پرسید و این که شترانش را نه برای لهو و لعب و فسق که برای سفر مکه به هارون الرشید کرایه داده بود. و امام موسی بن جعفر (ع) که پاسخش فرمود:

- همه چیز تو خوب است الا این مطلب که شترانت را به هارون الرشید کرایه می دهی. تو آیا نمی خواهی که او زنده باشد تا زمانی که کرایه ی شتران تو را بدهد؟ پس هر که زنده بودن ایشان را خواهد،‌از ایشان و هر که از ایشان باشد...