گذرگاه

انی مهاجر الی ربی انه هو العزیز الحکیم (یادداشت های یک طلبه دانشجو)

تو برو خود را باش
نویسنده : - ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٤
 

بسم الله الرحمن الرحیم

این روزها در اغلب وبلاگ هایی که از رنگ و رویش مشخص است نویسنده اش، سعی می کند بنده باشد، مطالبی می بینی در تبلیغ کمک به همسایگان مسلمانمان یا در محکومیت اهانت به قرآن(آنقدر عملش شرم آور است که نمی توانم بنویسم)...

از آن طرف در صفحاتی که نویسنده به هر دری می زند تا فریاد بزند که من آزادم، هنوز درگیر زنیت و مردیت و لایحه و قانون و حق و حقوق و ... هستند. به نظر من تا قیام قیامت هم مشکل این آزادها با زن بودنشان حل نخواهد شد و ایضاً هیچ موضوع جالب انگیزتری از مسائل مختلف حول و حوش آن برای بحث و بررسی ندارند...

قویاً معتقدم، خدا هیچگاه معطل ما نبوده، در تاریخ که این را می بینیم، حتی اگر هیچ کس هم نبوده، کار خدا پیش رفته، حالا شاید عده ای، یکی دو نفری هم از حق دفاع کرده باشند، اما می بینی که مشیت الهی به راحتی با یک پشه، یک میخ کوفته شده به زمین، یک مورچه، یک نشانه کوچک، یک احساس قلبی در دل کسی، پیش رفته و    می رود....

پس در این مواقع هم نگران کار خدا نیستم، نه نگران بندگانش که چطور با بیماری و نداری ناشی از سیل گذران خواهند کرد و نه نگران قرآنش که معجزه پیامبر ماست تا ایمان بیاوریم به او....

نگران خودم هستم، این ماجراها خواهد گذشت و به قول مادربزرگ ها، روسیاهی به ذغال خواهد ماند. اما موضع گیری من، کمک من، عکس العمل من، پیش من و در خاطر معبودم می ماند....

نیک که بنگری، کسی که به بهانه روا بودن چراغ به خانه اش، کمک نمی کند، هیچ گاه خبر از نداری همسایه دیوار به دیوار و فامیلش هم نداشته، به غریبه که هیچ، به خودی هم رحم نکرده...و معمولاً این مواقع کسی که همیشه دستش به خیر بوده، شکایتی ندارد و کمکش را می کند، الا همین آزادها که تاکنون قدمی هم برای بنده خدایی برنداشته اند، مگر پز روشنفکریشان اقتضا می کرده... اهانت به قرآن احساسی در او ایجاد نمی کند که تا کنون رابطه احساسی با آن نداشته و منشور قانون جنگل حقوق بشر برایش مقدس تر است، حالا از این صفر بگیر تا آن صد که اول کلام گفتم، هر کدام از ما جایی هستیم، برحسب خاطره و تعلق خاطری که به قرآن خدا و بندگان خدا داریم....

پس خدایا شکرت که با این رخدادهایت، عیار وجودم را پس از ماه مبارک به من گوشزد می کنی، تا قدر سال بعد، فرصت کمی نیست، باید مواظب باشم که باز هم زود دیر نشود...


 
 
اسلام سوپرمارکتی
نویسنده : - ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٩
 

قبل از ازدواج عموماً با آدم هایی رفت و آمد و معاشرت داشتم که هم عقیده و هم فرهنگ و هم کف و خیلی از این هم ها بودند، البته دوستان دانشگاهی از طیف های مختلف داشتم اما باز با افرادی که تو فضاهای دیگه بودند در حد محدود و معمولاً موردی معاشرت می کردم..

این افراد معمولاً افراد مذهبی از طیف خیلی با اعتقاد تا شل اعتقاد رو شامل می شدن که به ضروریات دین مثل نماز و روزه و حج و حجاب و جهاد و خمس و ... معتقد بودند

بعد ازدواج با نوع جدیدی از مسلمونی آشنا شدم، افرادی که مثلاً سه ماه رجب و شعبان و رمضان رو روزه می گیرن اما حجاب ندارند و با مینی ژوپ در مهمانی ها حاضر می شن، یا اینکه دعای کمیل و زیارت عاشوراشون ترک نمیشه اما حکم خمس رو قبول ندارن، یا اینکه بارها به زیارت خونه خدا و هر امامزاده ای تو تهران می رن اما باز هم به همون حجاب و برخی ضروریات معتقد نیستند...

اوایل که کلاً در شوک بودم، نمی دونستم باید چه طور تعاملی با این عده داشته باشم، خدا رو شکر هم سرم از این فضاها خیلی فاصله داشت اما خوب اینها چیزهایی بود که در میان این فامیل بود و جالب اینکه اینها بسیار انسان های مهربون و خونگرمی هستند و من هرگز غیبت و بدبینی از اونها ندیدم..

متاسفانه این دیدگاه سوپرمارکتی به دین، این روزها تو خیلی از خانواده های مذهبی هم دیده میشه، اینکه هدف از زندگی رو به شیوه تفکر اومانیستی، انسان محور و رسیدن به خوشبختی(با تعریف های خودساخته) و حداکثر رضایت از زندگی تعریف می کنن و اونوقت دست به انتخاب می زنند و از دین هم یک چیزهایی که بشه با رضایت از زندگی (باز هم با تعریف اومانیستی) جور دربیاد سوا می کنند.

به نظر من نتیجه اینجور برخورد کردن با دین یا همون قرائت های مختلف از دین و  وجود هزار تا صراط مستقیم، خسران این دنیا و اون دنیاست، چون در بعضی از اعتقادات مشکلات اساسی وجود داره که باقی اعمال هم معلوم نیست قبول بشه، مثلاً در حدیث داریم که تا خمس مالت رو ندی اصلاً به محاسبه نمازت و خیرات و کمک های زیادی که کردی یا روزه هایی که گرفتی نمی رسند..

متاسفانه خیلی از مذهبی ها هم در برخورد با این افراد آنقدر دل خوشی بی خود و امیدواری و تایید می دهند که بنده خداها هیچ وقت فکر نمی کنند شاید جایی از کارشان ایرادی داشته باشد، نمی گویم اخم و تخم و دعوا باشد بلکه روشنگری و دادن اطلاع درست، اما ما معمولاً به دلیل نداشتن اعتماد به نفس یا اینکه از تعداد دوستانمان کم نشود، سرپوش می گذاریم و به زعم خودمان دنبال دعوا نمی گردیم.

افراد مختلف، انگیزه های مختلفی دارند، برخی فکر می کنند فلان دستور اصلاً در اسلام نیست و علما از خودشان در آورده اند، برخی قبول دارند که در دین است اما با فلسفه اش مشکل دارند، برخی قدرت درونی لازم را برای اجرا ندارند و باقی موارد را قبول دارند، برخی آنقدر ما اطرافیان کاری به کارشان نداشته ایم که واقعاً فکر می کنند این موارد سلیقه ای است..البته من با افرادی که عناد دارند کاری ندارم اما باید مخاطب را شناخت و متناسب با نیازش پاسخش را داد...

گرچه اوایل حسرت زیادی می خوردم که چرا در خانواده ای یک دست و هم فکر وارد نشده ام، اما می دانم خدا راه رشد هر فردی را در جایی قرار داده، شاید غرور ناشی از وجود هم فکران یا آسایشی که در هم نشینی  با آنها نصیبم شده بود یا عدم انعطاف و افزودن بر اطلاعات و قدرت مناظره و یا دلایل بیشمار دیگر... سبب این تقدیر بوده

در هر صورت می دانم که خدا همیشه چندکار را با هم می کند، در جایی شنیده ام که زمین هیچ گاه از حجت خدا خالی نمی شود یعنی در هر منطقه ای، کشوری، شهری، محله ای، جمعی، خانواده ای؛ افرادی خواهند بود که حرف حق را بگویند و حجت را بر دیگران تمام کنند..

در این باره بعدها بیشتر خواهم نوشت، حرف بسیار است


 
 
تصمیم
نویسنده : - ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۸
 

دیدید گاهی اوقات هزار و یک دلیل دارید برای یک تصمیم، بعد از مدتی یکی حرفی می زنه یا خودتون یک دلیل دیگه میارید و همه اون هزار و یک دلیل دود میشه میره هوا

میگن افرادی که دهن بین هستند، شخصیت های متزلزلی دارن و عقیده محکمی پیدا نکردن...

به نظرم بهترین زمان برای استوار کردن عقاید و چیزهایی که میخواییم مدت ها باهاشون درست زندگی کنیم، دوره جوونی هست و وقتی که نه اتفاق خاصی افتاده و نه جو زده موضوعی هستیم، میشه رو تصمیمات و عقاید کار کرد.

این مواقع برای خودم یک موضوع رو پیش می کشم و خوب به همه جوانبش فکر می کنم و یک طرف رو انتخاب می کنم، اونوقت خودمو می ذارم جای یک یا چند تا منتقد و از جنبه های مختلف به عقیده یا تصمیمم می توپم و تا می تونم اشکال تراشی می کنم و بعد سعی می کنم از منظر عقیده جدیدم به این نقدها پاسخ بدم.

گاهی اوقات هم شده که عقیده ام رو با جواب هایی که به این نقدها دادم، بالانس کردم و کم و زیادش رو درست کردم.

گاهی اوقات بعد مدت ها می بینی، ذهنت بایاس بوده، الکی یک سری محدودیت و جبر رو به جای واقعیت به عنوان پیش فرض ها قبول کردی و با اونها تصمیم گرفتی، تصمیمت با اون پیش فرض ها منطقی بوده اما پیش فرض هات اشتباه بوده...

این خیلی دردناکه، اینجور موقع ها نیاز هست کسی باشه دور و برت تا دل داریت بده، ماست مالی کنه اشتباهاتت رو و یا بفهمی از منظر اون و با پیش فرض های اون این تصمیم درست بوده..

همیشه این موقع سال که میشه یاد تصمیم رفتن یا نرفتنمون میوفتم، یادمه سال پیش هم یک مطلبی در این مورد نوشتم، اما دلم مطمئن نبود، امشب هم که افطاری استادم بود و نرفتیم...

هم سر، دلایل خودش رو داشت و من هم ظاهراً باهاش موافق بودم، اما خدا می دونه که یکی از دلایلم روبرو نشدن با آدم هایی بود که تا چندوقت دیگه میرن و سوال و سوال که شما چرا نمیرین؟

دوست ندارم تا وقتیکه از چیزی مطمئن نشدم، سخنرانی کنم.


 
 
هو الاول
نویسنده : - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۳
 

یک سال که نه،‌ هنوز اندکی مونده تا یک سال

یهو به سرم زد مثل شیخ عباس،‌ برم و یک سال دیگه بیام،‌ ببینم می تونم به چیزی که نوشتم عمل کنم

خدا رو شکر،‌ خدا کمک کرد و تا حدودی موفق شدم.

برای اینکه رفتاری در آدم ملکه بشه، میگن مدتی بر اون مداومت کنید،‌ مثلاً‌ ۴٠ بار تا سختی اولیه کم باشه و بشه مثل عادت،‌ مثل اینکه یادت نمیره صبح ها صورتت رو بشوری

این اصلاح الگو هم از همون دست بود،‌ وقتی سختی اولیه اش رفت،‌ اونوقت تو اون کار عمیق تر می شی و جنبه های جدیدی توش پیدا می کنی،‌ روزهای اول همش لیستت رو مرور می کنی تا موردی رو فراموش نکنی و هفته های بعد این لیست دیگه برات جذابیت نداره و چیز جدیدی توش نیست،‌ می گردی دنبال چیزهای بیشتر تا پربارترش کنی

هیچ وقت نماز عید فطر سال پیش رو فراموش نمی کنم،‌ اون موقع که آقا با تشر گفتند: گفتیم اصلاح الگوی مصرف‌، خوب چه کردید؟ خیلی بهم برخورد.‌ معذرت آقا،‌ ما همیشه عقبیم.

سال نوی من همیشه از ماه رمضان آغاز شده،‌ امر شما هم سر چشم،‌ شعار این سال جدیدم همت و کار مضاعف است که وحشتناک با اوضاع این روزهای ما تطابق داره..


 
 
امر یا امل-2
نویسنده : - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٠
 

خوانده ام که حاج شیخ عباس قمی وقتی تنظیم و تدوین کتاب مفاتیح الجنان را تمام می کنند، آن را برای حروف چینی و کارهای چاپ به تهران می آورند، در هنگام تحویل کتاب برای چاپ با خود فکر می کنند آیا واقعاً این اعمال قابل عمل کردن و انجام دادن است، این سوال باعث می شود، شیخ عباس، کتاب را با خود برمی گرداند و  مشغول انجام اعمال و نمازها و خواندن ادعیه می شوند و یک سال بعد، پس از کسب اطمینان، کتاب را برای چاپ برمی گردانند.

اینطور شد که تصمیم گرفتم نوشته ای که قرار بود در ادامه مطالب امر یا امل، پیرامون صحبت های آقا در زمینه اخلاق و علم و اصلاح الگو بنویسم و در حقیقت برنامه عملی خودم بود را به تاخیر بیاندازم تا ببینم خودم می توانم در مدتی آن را اجرا کنم و عملی هست یا نه؟

در ابتدا از اصلاح الگوی مصرف شروع کردم، در دو بعد زندگی شخصی و کاری سعی کردم آن را پیاده کنم.

در زمینه زندگی کاری:

1- کلیه گزارش ها، پروژه ها، تمرین ها، برگه های پیش ثبت نام، نظر خواهی و هر عنوان دیگری که تاکنون کاغذی تحویل گرفته یا داده می شد، از طریق ایمیل دریافت و ارسال می گردد و تاحد امکان از دریافت مستند کاغذی و کاور و تلق و شیرازه و ... خودداری می شود.

2- برای گرفتن کوییزها، سوالات را روی یک اسلاید از طریق ویدئو پروژکتور نشان می دهم و دانشجویان در کاغذی که نقشه مفهومی درس را روی دیگر آن نوشته اند، یادداشت می کنند، چون سوالات غالباً مرور درس است، به همراه نقشه مفهومی تصحیح شده و به دانشجویان برای داشتن خلاصه درس و مرور شب امتحان برگردانده می شود.

3- متاسفانه اکثر اساتیدی که همکار پژوهشی هستیم، عادت به مطالعه کاغذی مستندات، خصوصاً آنهایی که طولانی است دارند و ترک عادت نیز نمی کنند، در این موارد مستندات را در دو روی کاغذ پرینت می کنم و یا روی دوم صفحاتی که حاوی مطلب دیگری بوده اند و البته با ذکر این توضیح که برای کاهش استفاده کاغذ، به این شیوه ارائه شده و حمل بر بی احترامی نگردد(تبلیغی هم می شود برای اصلاح الگوی مصرف)

4- خاموش کردن چراغ ها و سیستم ها و بستن پنجره ها پس از خروج از کلاس

5- هم فکری با بچه ها برای پیدا کردن راه های بیشتر

6- در رفت و آمدها غالباً گروهی می رویم و با برنامه ریزی برای همراهی افرادی که مسیر مشترک دارند و می شود از اتومبیل شخصی استفاده نکرد.

7- استفاده از لیوان شخصی و عدم استفاده از لیوان های یک بار مصرف پلاستیکی و استفاده از تی بگ ها به دفعات

8- فکر می کنم مهمترین منبعی که با الگوی ناصحیح مصرف می کنیم و متاسفانه به هیچ وجه قابل برگشت هم نیست، زمان است. سعی می کنم عمر خودم و مخاطبم را تا حد امکان با بی برنامگی و عدم برنامه ریزی و هماهنگی هدر ندهم، قرارها را حتماً در روز قبل مجدد چک می کنیم، به هر گروه دانشجویی زمان اختصاصی می دهم تا وقتش در رفت و آمد هدر نرود و از سوی دیگر تا حد امکان از گوگل تاک و اسکایپ برای حل مشکلاتی که بدون مراجعه هم حل می شود استفاده می کنیم. شاید این جمله را از خیلی از دانشجویان شنیده باشید که نصف عمرشان، پشت در اتاق استاد هدر شده است.

ان شاء الله موارد دیگر و موارد مربوط به بعد زندگی شخصی را نیز خواهم نوشت، این موارد برای ارجاع خودم و احساس تعهد بیشتری است که از طریق نوشتن برایم ایجاد می شود و احیاناً اگر فردی مناسب و مفید دید و تصمیم به اجرا کرد، فبه المراد...


 
 
امر یا امل-1
نویسنده : - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳٠
 

همیشه فکر می کنم،‌ احساس و عمل مردمی که در زمان ائمه زندگی می کردند چگونه بوده است،‌ یعنی در تمامی خطبه ها و سخنرانی های آنها شرکت می کردند و نت برمی داشتند،‌ وقتی الان یک حدیث امام معصوم در موضوعی بسیار کلیدی و تعیین کننده است،‌ آیا آن زمان هم این حرص به دانستن و غنیمت شمردن سخنان آنان وجود داشته است؟

در توضیحی که ابتدای دعای کمیل آمده است،‌ می گوید این دعا،‌ دعای خضر نبی است که امام علی علیه السلام به کمیل می آموزد،‌ آمده است که امام در خطبه ای پس از نماز از اهمیت این دعا و اثر آن در غفران معاصی و فیض نعمات سخن می گوید و اینکه این دعا مربوط به خضر است،‌ جالب است که هیچ یک از کسانی که در مسجد بوده اند از امام نمی پرسند که خوب این دعایی که می گویید چیست؟ بعد از آن تنها کمیل به خدمت امام می رسند و دعا را می خواهند.

در زمان ما که دستمان از محضر ائمه کوتاه است،‌ طبق فرمایشات خودشان،‌ ولی فقیه نقشی مشابه نقش امام دارد و به نظر من اینکه ما چقدر به سخنان رهبرمان توجه می کنیم نشانی از توجه ما به سخنان ائمه است و این بهانه که اگر مثلاً‌ امام حسین سخن می گفت با تمام وجود به دنبالش می رفتیم به نظرم چندان قابل توجه نیست زیرا هم کتب و سخنان ائمه هم اکنون موجود است و هم سخنان امام وقت.

به نظر می رسد یکی از دلایل عدم ظهور ،‌ همین بی نیازی ما از نصایح و گاهی بدیهی دانستن و ارزش ندادن به اهمیت و نقش این فرمایشات است که نشانی از درک  و توجه ما به فرمایشان امام زمان خواهد بود.

خلاصه کلام اینکه در نماز عید امسال‌،‌ آقا سه محور کلیدی رعایت اخلاق،‌ اهمیت علم در پیشرفت کشور و اصلاح الگوی مصرف را عنوان کردند. به نظرم به جای اینکه به سرعت به دنبال نهاد مسئول اجرای این موارد بگردیم و خیالمان راحت شود و به دنبال زندگی قبلیمان برویم،‌ ببینیم در زندگی فردی و اجتماعی خودمان برای هر کدام از این موارد چه برنامه ای مشخص و عملی در نظر گرفته ایم.

وقتی فکر می کنم که نصایح و دستورات استاد راهنمای دانشگاهمان را چطور مو به مو اجرا می کنیم و برای سر رسیدن ددلاین ها‌ نگران می شویم،‌ خجالت می کشم که چرا عین خیالم نیست که استاد راهنمای زندگی دینی و اجتماعیمان که امیدش هم به ما جوانان است،‌ با چه دلسوزی و آینده نگری نگران زندگی بهتر ماست.

ان شاءالله در پست های آینده ام،‌ برنامه ای که برای زندگی خودم در این سه محور دارم را پیدا کنم و برای دسترسی و ارجاع قرار دهم.

 


 
 
الا من عطی الله بقلب سلیم
نویسنده : - ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٥
 

داستان سیطره صهیونیست ها بر رسانه ها،‌ داستان جدیدی نیست.

سال ها قبل کتاب های تکنوپولی و زندگی در عیش مردن در خوشی را می خواندم،‌ این کتابها نوشته آقای نیل پستمن یکی از اساتید دانشگاه های آمریکا است که آقای صادق طباطبایی آنها را ترجمه کرده و مقدمه های طولانی نیز بر آنها نوشته که در آن،‌ کتابهای دیگری را نیز که در ارتباط با رسانه ها و نظام تکنولوژیک جدید است مانند دنیای قشنگ نو،‌ نقد و بررسی کرده است.

در این کتاب ها از انواع ترفندهای اولیای رسانه ها صحبت می کند،‌ از قراردادن نوارهایی با فرکانس هایی که برای گوش قابل شنیدن نیست اما توسط مغز انسان پردازش می شود و در آن کالاهای تجاری گوناگون یا انجام رفتارهایی را تبلیغ می کند یا قراردادن فریم هایی در میان هر چند فریم فیلم ها که باز هم توسط چشم دیده نمی شود اما در مدت نمایش فیلم توسط چشم دریافت و در مغز پردازش شده و مثلاً‌ تبلیغ کوکاکولا است و شما در مدت نمایش فیلم بدون آنکه بدانید این تصاویر را بارها می بینید و در نهایت پس از خروج از سینما یا پایان تماشای فیلم در منزل دلتان می خواهد یک بطری کوکاکولا بنوشید و با قرار دادن فروشگاهی درست در بیرون سینما،‌ شاهد فروش بالای محصولات خود هستند.

علاوه بر اعمال بالا که در شکل های گوناگون و متنوع انجام می شود،‌ انواع ترفندهای تنظیم اخبار و ترتیب خواندن آنها نیز وجود دارد،‌ مثلاً‌ ابتدا یک خبری را می شنوید و دو خبر بعدی‌، خبری قرار می گیرد که تلویحاً‌ خبر قبلی را تایید می کند و ... که از این دست بسیار است و وقتی با شیوه های آن آشنا می شوید دیگر بدتان می آید اخبار چه خارجی و چه داخلی را گوش دهید،‌ چون احساس می کنید چطور دارند بر روی احساس و تصمیمتان تاثیر می گذارند و شما احساس آزادی می کنید که مثلاً‌ دارید اخبار را از کانال های گوناگون می شنوید و می توانید آزاد اندیشانه دست به انتخاب بزنید،‌ اگر سیطره صهیونیست ها را بر رسانه ها نیز در نظر بگیریم‌،‌ این سراب جریان آزاد اطلاعات بیشتر خودش را نشان می دهد.

انگیزه این نوشته بیشتر نگرانیم از دانشجویان ایرانی خارج از کشوری بود که در معرض این سیل خبری مخالف قرار می گیرند،‌ از خانواده درجه یک و دوستانم تعداد زیادی در کشورهای اروپایی و آمریکایی در حال تحصیل هستند و وقتی می شنوم که بچه مثبت ترین آنها هم از ورود به ایران ترس دارد و می گوید در فرودگاه بازداشت می شویم،‌ نمی دانم تعجب من بیشتر است یا تعجب او از شگفتی من.

نمی دانم چرا هر فردی که به جریان خبری مخالف نزدیک می شود،‌ به نظرم بسیار ساده لوح و زودباور  می شود،‌ مثال بسیار است،‌ از اینکه روز را برایشان شب جلوه می دهند،‌ آنها هم حق دارند،‌ وقتی روزنامه داخلی دانشگاه هایشان و روزنامه محلی شهرشان که در حالت عادی جذاب ترین بخشش پیش بینی وضعیت آب و هوا است‌، عکس های ایران را می زند،‌ در ورودی فروشگاه های زنجیره ای، عکس ایران را در آتش و خون نشان می دهد،‌ باید نگران باشند،‌ حتی اساتیدشان هم القا می کنند که چون وضعیت کشورت به سامان نیست، می توانی مدتی استراحت کنی و پروژه ات را به تاخیر بیاندازی. جالب است وقتی می پرسی در ایام محاصره غزه که عده ای مرد و زن و کودک در قفسی محاصره شده اند و رویشان بمب می ریزند،‌ خبری در همین رسانه ها بود؟ جوابی نمی شنوی،‌ عده ای می گویند گور پدر غربی ها ما نگران کشورمان هستیم،‌ اما من دوست دارم اگر نگران هم می شوم،‌ این نگرانی از جانب دشمن شناخته شده نباشد...

با بسیاری که صحبت می کنی،‌ سردرگمی و بلاتکلیفی بیشتر خودش را نشان می دهد،‌ خبرهای بسیار،‌ متناقض،‌ تکذیبیه ها،‌ دیوار حاشا که اینروزها سر به فلک می کشد و ... همه به این عدم قطعیت کمک می کند،‌ تو هم که فرصت نداری و امکاناتش را نداری که ته و توی حتی یکی از این جریانات را دربیاوری،‌ مثل یک معمای پلیسی که افراد بیشماری در آن دست دارند و در شرایط عادی هم نیست که بشود حقیقت را دریافت‌، این اوضاع به گفته خیلی از بزرگان،‌ از فتنه های آخرالزمان است،‌ که به بزرگانت هم شک می کنی،‌ در این شرایط قلب پاک راهنمای خوبی است،‌ وقتی دیگر در بیرون جای امنی نیست،‌ راهنمایی در درونت هست که می بینی هرچند تو را بمباران اطلاعاتی می کنند،‌ قلبت چیز دیگری می گوید..

قلب پاک سرمایه ای است که انسان را از فتنه های آخرالزمان نجات می دهد

که وقتی خورشید طلوع کرد،‌ نماز صبحت قضا نشده است...



 
 
و ما ادراک ما لیله القدر...
نویسنده : - ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۱
 

خیلی دوست دارم امسال به حقیقت این شب ها نزدیک تر شم... آرزویی که هر ساله دارم و می دانم تا رسیدن به آن،‌ هنوز باید بزرگتر شوم

امسال حال کسی رو دارم که پشت در اتاق عمل منتظره،‌ درون اون اتاق خودشه که درباره مرگ و زندگیش تصمیم گیری میشه، تو بیرون خبر نداری که در نهایت چه میشه و یک شب تا صبح فرصت داری که دعا کنی،  تصمیمی که برات گرفته میشه براساس کارهایی هست که این یک ساله کردی و از این نظر شبیه فردی هستی که تو صحرای محشر حیران و سرگردانی،‌ اما هنوز امیدی هست و می تونی با توبه، اشتباهات رو جبران کنی اما چقدر باید توبه کنی،‌ برای اون همه گناه...

اگه التماس کنی،‌ ضجه بزنی،‌ استیصالت رو ببینه،‌ شاید نتیجه تصمیم گیری عوض بشه،‌ اما کماکان تو بی اطلاعی،‌ که این یک سال می مونی یا میری،‌ چه اتفاقاتی بر تو می افتد،‌ با چه کسانی همنشین خواهی بود،‌ شاید همین یک سال بهشتی یا جهنمی شدی...

می دونی که خاری به پات نمیره و کوچکترین اتفاقی برات نمی افته که اتفاقی باشه...

این احساس رو که داشته باشی دیگه نمی تونی بشینی، پا به پا می شی،‌ وامیستی،‌ نماز می خونی،‌ دوست نداری ثانیه ها بگذره،‌ استغفار می کنی،‌ قول می دی،‌ ائمه رو شفیع قرار می دی...

شاید تا مطلع فجر فرجی شد...‌


سلام هی حتی مطلع الفجر


 
 
اولین فضیلت، آخرین امت
نویسنده : - ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٠
 

خیلی وقت ها دوست دارم، یک باره پشت از زیر بار به اصطلاح امانت خالی کنم و بگم هر چه بادا باد. خسته شدم از این همه مسئولیت و سختی و حداقل یک فکر راحت می خوام، نه اینکه کار زیادی می کنم که توانم را بگیرد، فکر اینکه مسئولم و باید فکری کرد و کاری، طاقتم را گرفته

با دوستان دانشگاه که صحبت می کنیم، می گویند فلان افراد که همیشه انتقاد می کنند، بیشتر تحویل گرفته می شوند، ما همیشه باید بی ادعا کارمان را بکنیم و جور بقیه را هم بکشیم،‌ در صورتیکه می توان با اعتماد به نفس و رها و با احساس عدم تعلق به هیچ جریان و جناحی از عالم و آدم انتقاد کنی و به خودت افتخار کنی.

22 سال زندگی در خانه پدری و سازگاری با کار پدر که رویاروی سیل مطالبات مردمی است و حتی 3.5 نیمه شب و سفر و حضر و زمان فراغت هم نمی شناسد، خواندن نامه های دختر جوانی که سم برنج خورده و پسر جوانی که در تهران آواره است، مادر رنج کشیده ای که هرچه در می آورد به جای خرج فرزند بیمارش پول مواد شوهرش می شود، مرد محترمی که حاضر نیست زیرپوشش کمیته امداد برود اما شرمنده خانواده اش است، بازنشسته کرمانشاهی که به صورت برنامه هفتگی هر دفعه یک ربع فحش می دهد تا دلش خالی شود و بعد تشکر و خداحافظی، جانباز موج گرفته در فلان آسایشگاه بی امکاناتی که پوست موز را لیس می زند و طلبه های فلان حوزه علمیه که ماهی یک بار، دو تا سیب یک پرتقال بینشان توزیع می شود و باید با برنامه ریزی همان را تا ماه دیگر بخورند... این احساس را در تو ایجاد می کند که انگار غیر تو کس دیگری نیست.

این موقع سال که می شود، بازار شکایت به نتایج آزمون و انتقالی و قبولی مصاحبه و ... داغ است. دانشجویانی که با افتخار به هوشی که در بهترین حالت،‌ تکامل یافته هوش مورچه و زنبور و دلفین است،‌ دو دوتایش رو خوب بلد بوده و رتبه ای و حالا تمام نظام از صدر تا ذیل،‌ باید قدر ایشان را بداند که فلان ثبت اختراع و فلان المپیاد و ... هر که هوشش بیش،‌ کارش بیشتر، وقتی استعدادی داری،‌ مسئولیتت هم بیشتر

شاید خیلی از نارضایتی ها و مطالبات، به حق هم باشه،‌ اما احساسی که در ما وجود داره و یک جورایی اپیدمی شده بینمون،‌ آزارم میده

وقتی برآیند این سال ها رو حساب می کنم، می بینم یه احساس مشترکی بین خیلی از ما هست، خیلی از ما مردم هنوز حس سلطنت طلبی داریم، انگار یک عادت 2500 ساله سبب شده که هنوز امیدواریم یکی دیگه بیاد و حل کنه معضلات رو، هر کدوم منتظر یکی دیگه هستیم و این لوپ سال ها داره به کار خودش ادامه می ده، بی مسئولیتی حتی در قبال زندگی خودت و حداکثر توقع، از دو نفر دیگه که اونها هم انسانند مثل تو، واقعاً مگه چه کسی نشسته در مسند ریاست جمهوری و زارت و استانداری و مدیرکلی و چه می دونم رئیس اتحادیه صنف نونواها، برادر من و پدر تو و پسرخاله اون یکی هست، اما عادت داریم یک حوزه ای می کشیم بین خودمون و مسئولین، انگار که عده ای از مریخ آمده اند و دارند برما حکومت می کنند، دقیقاً حسی که به جایگاه شاه و اعوان و انصارش داشتیم.

رئیس دانشکده و فلان اداره و ... هم وقتی می نشیند به صحبت از یک چیز موهومی انتقاد می کند و انگار کار به دست کس دیگری است. جالب بود سال ها قبل مجلسی زنانه بود برای ولادت حضرت فاطمه  و در آن دف می زدند و عده ای می رقصیدند، خواهر رئیس جمهور اصلاح طلب آن زمان هم بود و بعد مجلس یکسره انتقاد که این چه وضع فرهنگ مملکت است، ما فاطمه (س) را نشناختیم که اینطور برایش شادی می کنیم، صحبت من دقیقاً همین جاست، اگر شما هم بگویید وای به حال فرهنگ، دیگر پس که باید وسط میدان باشد. حالا این روند ادامه دارد از بالا تا پایین و همه شاکی و چشم به دست یکی که مسئوله،‌ این مسئول به نظر من یک چیز خودساخته و توهمی است که برای از زیربار مسئولیت شانه خالی کردن به درد می خورد.

بودن در موضع انتقاد خیلی خوب است، این که توقعی از تو، خود جنابعالی برود، خیلی سخت است، منتقد بودن به انسان اعتماد به نفس می دهد و بی ادعا کار کردن و کار خودت را کردن البته برای خیلی از ما جذابیت ندارد.

به نظر من دانشجویی که کوشا و درس خوان نیست، بی خود از سیستم آموزشی اشکال می گیرد، اصلاً اجازه این کار را ندارد و جوانی که نمی تواند یک نظم یک هفته ای در زندگیش برقرار کند، بی خود از پدر و مادرش برای بی توجهی به او ایراد می گیرد.

کاش سخن رئیس جمهور کندی را حداقل قبول کنیم که نگویید کشورم برای من چه کرد بگویید من برای آن چه کردم.در جلسه مدرسین،‌استادی که اتفاقاً‌ کارش خیلی خوب است،‌ قصد مهاجرت دارد و با تبختر به رئیس گروهی که انگار او مسئول همه چیز است می گوید،‌ هرجا طالب باشند می روم،‌ اگر اینجا طالب بودند این وضع زندگیم نبود.‌ قبول آنها طالب نیستند،‌ نمی فهمند،‌شعورش را ندارند که با استاد چطور باید رفتار کرد، این مسئولیت آنهاست،‌ کار آنهاست،‌تو چرا برای آنها فکر می کنی،‌ مسئولیت تو الان چیست؟ اینکه به دلیل بی مسئولیتی دیگران تو هم مسئولیت خودت را تعطیل کنی؟

متاسفانه دیگر نمی توان از قضیه مرغ و تخم مرغ استفاده کرد، اگر به خدا اعتقادی داریم، او همه مان را مسئول سرنوشت خودمان که نه، دیگران هم می داند. این چشم به دست دیگران داشتن جواب نمی دهد

ماحصل کلام اینکه در هر موقعیت توقع زایی، دو طرف وجود دارند، که هر کدام مسئولیتی دارند، اما ما عادت کرده ایم که حتی با سرنوشت خودمان بازی کنیم به این دلیل که طرف مقابل کارش را درست انجام نمی دهد، تو باید وظیفه خودت رو انجام بدی، اگر کشورت استعداد تو را تشخیص نمی دهد، این کشف استعداد وظیفه دولت است نه تو، وظیفه تو تلاش با تمام وجود برای اثبات استعدادت و کمک به کشورت است، اگر همسرت کارش را درست انجام نمی دهد، وظیفه تو تغییر نکرده، مگر در زندگی طرف حساب ما چند نفر است؟

کاش به جای شرطی شدن با پول و تعریف و قدرشناسی یا تنبیه با جریمه و دوربین مدار بسته و ماکت پلیس و حفظ نظم و ایجاد سیستم و ساختار که انتهای مسیر و غایت القصوای نظام های غربی است،‌ فکر می کردیم آیا خدا ما را برای رسیدن به این نظم آفریده که تکامل یافته تر از آن را خودش در زندگی زنبورعسل و موریانه ها قرار داده یا چیز دیگری است،‌ اتوپیای ما زمانی خواهد بود که طرف مقابلم کارش را انجام دهد و منم کارم را انجام دهم و مفتخر به نظم و ساختاری که بوجود آمده؟

می گویند، حضرت موسی از خدا می خواهد امت آخر الزمان را نشانش دهند، خداوند می گوید طاقت تحمل آن را نداری، عاقبت موسی می بیند و بی هوش می شود، فضیلت امت آخر، ایثار بوده، چیزی که مردمان قبل آن، ظرفیت روحی آن را نداشتند، اما مردم آخر الزمان به پیروی از امامشان حسین بن علی(ع) مردمان ایثارگری خواهند بود.

 


 
 
کفتر بازی
نویسنده : - ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۸
 

مقالات علمی در هر رشته و تخصصی،‌روشی مطمئن برای به دست آوردن آخرین یافته ها و نظرات صاحب نظران آن رشته و راهی برای پیشبرد مجموعه دانش بشری است، نوشتاری که به صورت مختصر و صریح و روشن (در مورد کنفرانس حداکثر ١٠ یا ١٨ صفحه و مجله علمی تا ٣٠ صفحه گاه بیشتر)  در مقایسه با کتاب علمی،‌می تواند مواد و محتوای علمی را به مخاطب خود منتقل کند.

در بسیاری از رشته های دانشگاهی،‌یکی از بندهای نمره پایان نامه کارشناسی ارشد،‌دارا بودن تعدادی مقاله در مجلات یا کنفرانس های داخلی و خارجی است و البته این داخلی و خارجی بودن و کنفرانس یا مجله بودن،‌ هر کدام نمره خاص خودش را دارد که هم اکنون حالت اجبار و نه اختیار یا نمره اضافه به خود گرفته است

در مصاحبه دکتری و عضویت هیئت علمی و میزان حقوق و مزایا و درجه علمی هم تعداد مقالات، ‌المان مهمی است که تاکید فراوانی پیرامونش می شود،‌برای دفاع از پروپوزال دکتری هم وجود حداقل یک مقاله ژورنال لازم است و دفاع دکتری هم که جای خود دارد.

گاهی می بینی تعداد این مقالات وسیله ای برای تفاخر و چشم هم چشمی علمی می شود، البته در تولید علم و پیشبرد دانش بشری این رقابت بد نیست،‌ اما باید خروجی موضوع را برای قضاوت درمورد مفید بودنش بررسی کرد،‌چون سیستم علمی و آموزشی ما کپی سعی شده بر اصل بودن با موارد خارجیش است و به وفور در آنجا می بینی که شعار علم برای علم، محلی از اعراب ندارد،‌ اساتید در برخی کشورها با دریافت بودجه های پژوهشی اقدام به پذیرش دانشجوی دکتری می کنند که این بودجه ها از محل کارخانجات و ‌صنایع تامین می شود و با ظهور شرکت های مشاوره ای و تحقیقاتی،‌دانشگاه برای حفظ موقعیت رقابتی خود و تامین درآمد (اکثراً‌ پولی هستند به جز محدود دانشگاه هایی در حوزه اسکاندیناوی) باید پاسخگوی نیاز بازار و صنعت و جامعه باشند بنابراین جهت گیری علمی کاملاً‌ خروجی محور و با ارزیابی توان پاسخگویی پژوهش ها در مقابل نیازهای جامعه وجود دارد.

یکی از دانشجویان دکتری مکانیک در کانادا می گفت پروژه اش بر روی ترمز ای بی اسی است که او مدت ها قبل در ایران خودرو، رویش کار کرده و تصور می کرده دانشگاه کانادایی باید به قول معروف روی لبه علم حرکت کند، ‌اما می بیند که بورس دکترای او توسط شرکتی تامین می شود که نیازش فعلاً‌ کار روی این ترمزهاست و دانشجو هم باید همان کار را بکند.

برادرم که در یکی از  کشورهای نوردیک درس می خواند، برای ادامه دوره دکتری مشکل دارد زیرا باید کارش را در کارخانه اسپانسر دانشگاه انجام دهد و زبان محلی کارگران کارخانه انگلیسی نیست. و وقتی تعداد ٢٠٠ یا ٣٠٠ مقاله اساتید ایرانیش را با ٢ یا ٣ تا مقاله اساتید اینجا که در حقیقت مدیران صنعتی هستند که در دانشگاه تدریس می کنند، مقایسه می کند و تاثیری که این دو در رفع نیازهای کشورشان دارند، به نتایج جالبی می رسد

دانشجویان دیگری که در انگلیس  دوره مشترک با یک دانشگاه ایرانی دارند،‌وقتی از الزام تهیه مقاله با استاد راهنمای انگلیسی صحبت می کنند،‌عنوان می کند، به سیستم ایران آشنایی ندارد و از نظر او نوشتن مقاله در صورت معلوم نبودن مخاطب خاص و هدف مشخص توجیه ندارد.

گروهی از دانشجویان دانشگاه شریف رباتی ساخته اند که مقاله می نویسد و جالب اینکه مقاله آنها در ژورنال های علمی  پذیرفته هم می شود و آنقدر بازار این مقاله دادن و کلاس گذاشتن داغ شده که این وسط مقالات کپی و تقلبی هم به وفور یافت می شود و حتی وبلاگی  برای معرفی آنها و راهکارهای بررسی این مقالات ایجاد کرده اند.

با استادم در مورد علل عقب ماندگی جهان سوم صحبت می کنیم،‌استادم می گوید،‌به گفته فلان عالم جهان اول،‌جهان سوم عقب مانده است،‌چون عقب مانده است.

بینشی که خودم در ارتباط با بررسی این کشورها به دست آورده ام،‌چیزی جز زودتر شروع کردن آنها نیست،‌فنلاند و نروژ و دانمارک و سوئد زودتر از کره و سنگاپور و مالزی و آنها هم زودتر از مصر و تونس و آفریقای جنوبی شروع کرده اند، نیاز را زودتر تشخیص داده اند و بعد چون جلوتر بوده اند،‌سریع قوانینی گذاشته اند و استانداردهایی که  پیشرفت را بایستی اینطور اندازه گرفت،‌خودشان در ابتدا با برنامه مشخص جلو نرفته اند، تنها به روی تکنولوژی های جدید روی خوش نشان دادند و بعد آن را کردند برنامه برای جهان سوم،‌حالا ما بدون بصیرت که کجا هستیم،‌از کجا آغاز کرده ایم و نتیجه کارمان چیست،‌یکسره چسبیده ایم به رسیدن به آمارها و محدوده های مشخص شده،‌اینکه تعداد مقالات علمی در سال باید فلان عدد باشد مثلا ١٠ میلیون تا،‌حالا این ١٠ میلیون در هر رشته ای و هر نوع تحقیقی و برای رفع چه نیاز بود یا نبود فرقی نمی کند مهم عدد است. حتی می بینی تعداد ارجاع به مقالات ایرانی کم است و در موارد بسیار خودشان به مقالات قبلیشان ارجاع می دهند.

این موضوع در خیلی شاخص های دیگر هم قابل مشاهده است، ما آنقدر عجله داریم به این شاخص ها برسیم و زودتر از جهان سومی بودن دربیاییم که بیشتر در آن دست و پا می زنیم و جهان اول با خیال راحت برای ما دستور کار جدید برای قبولی در معیارهای خودساخته تعریف می کند و این چرخه ادامه دارد.

خلاصه اینکه ما در زمین که می کاریم، در چرخه تولید علم می گویند،‌جامعه که تشکیل شده از عموم مردم و صنایع و سازمان ها و شرکت ها،‌نیاز می آفریند و دولت یا قوه حاکمه به این نیازها جهت می دهد و موسسات پژوهشی و دانشگاه ها نیز به این نیازها پاسخ می دهد،‌وقتی ارتباط میان این ستون ها برقرار باشد، چرخه تولید علم به درستی کار می کند اما وقتی دانشگاه ما پاسخ نیاز صنعت دیگری خارج از کشور را می دهد،‌نیازها مطابق سیاست های کشور جهت دهی نمی شود، و جامعه هم نیازهایش را به طریقی که صلاح دانست حل و فصل می کند، ‌این چرخه معیوب است و به جای کیفیت برایش کمیت ها و اعداد و ارقام مهم می شود‌. جالب اینجاست که ما در مقالاتمان پاسخ نیاز  بیرون از کشورمان را می دهیم و بعد برای ثبت همان مقاله در فلان کنفرانس خارجی تا نیم میلیون تومن پول هم هزینه می کنیم و چون تحریم هستیم حاضریم هزینه های بالاتری هم بپردازیم برای کسب افتخاری که من فلان تا مقاله ژورنال دارم.

 به نظرم این شکل جدیدی از حماقت و توجیه در دنیای علمی است و بدجوری خیلی از ما را سرکار گذاشته. استادی بود در دانشگاه که بیزینس من خوبی بود و می فهمید چطور از علمش پول درآورد و کتاب های درسی زیادی هم تالیف و ترجمه کرده و به نظرم یک سال فعالیتش می ارزید به اساتید ٢٠٠ ، ٣٠٠ تا پیپری که ریخت اتوکشیده شان را یارای تحمل هیچ صنعتگر و کارگری نبود،‌سال ها قبل می گفت،‌روزی عده ای بیکار بودند و کفتر بازی می کردند،‌حال هم عده ای مجدد بیکارند و پیپر بازی می کنند..

 


 
 
سرانجام بادکنک ها
نویسنده : - ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٤
 

دادگاه بعدی هم برگزار شد و عده دیگری و اعترافات دیگری

فکر می کنم برای همه ما، چه جریان معترض و چه منتقد و چه موافق، موجبات شگفتی شده است،‌ یعنی ما که در سن جوانی هستیم، مشابه آنرا قبلاً‌ ندیده ایم و سوال های بیشماری که برخی هم به دلیل القائات و جو روانی است که جریان معترض شروع کرده است که بالاخره همیشه علامت سوالی در ذهنت باشد که واقعاً‌ این ها در شرایط عادی هستند؟ دادگاه منصفانه است و ...

برای من بحث شکنجه کردن کاملاً‌ منتفی است،‌دیگر این را هر بچه ای می داند که با تئوریسین یک جریان نمی توان از راه شکنجه روانی و جسمی وارد شد،‌ این را وقتی من و امثال من می دانیم،‌ دیگر آن بازجویی که برای این موقعیت های حساس آموزش دیده هم می داند،‌ اما برخی از بچه سوسول هایی که به دلیل مثلاً‌ پلکیدن جلو دبیرستان دخترانه یا مشکوک بازی دستگیر شدن  وگوشمالی داده شدن،‌می گن، ما که کاری نکرده بودیم اونطوری باهامون تا شد‌،‌چه برسه به اینها و نمی دونن که هرچه کله گنده تر،‌ گوشمالی کمتر

البته افرادی هم بودند که حاضر نشدند اعترافاتی داشته باشند و در مورد آنها همان اسناد و مدارکی که جمع آوری شده مبنای حکمشان است و اینطور نیست که همه صف بسته اند برای دفاعیات و اعترافات

اما برای من در ورای همه این جریانات، نکته و درس بزرگی وجود داره،‌ ما معمولاً‌ آدم های سیاسی رو از پشت شیشه تلویزیون و فوقش از پشت یک تریبونی که خیلی از ما دور هست می بینیم،‌ همین عدم دسترسی نزدیک و دوری و همیشه خبر شنیدن از اونها و ایضاً‌ شایعات،‌باعث میشه که کم کم فراموش کنیم اونها هم انسانهایی هستند مشابه ما، درسته که بالاخره به دلیل ویژگی هایی که  داشتند،‌یکی سخنوری،‌یکی هوش،‌یکی پول،‌یکی پارتی،‌یکی خوش تیپی،‌یکی خدمت یکی اتفاقی که براش افتاده و برا بقیه نیفتاده که خدا رو شکر در سیستم شایسته سالاری ما از این مردان و زنان هزار چهره کم نیست، ‌واجد این مقام یا موقعیت شده،‌اما  بزرگی و حساب جدایی که براشون باز شده،‌بیشتر زاییده فکر و اعمال و سخنان ما بوده و وقتی مدتی باهاشون باشی،‌مثلاً‌ پدرت،‌عموت،‌برادرت یا یکی تو آشنایانت باشن که از نزدیک در جریان زندگیشون بودی،‌به معمولی بودنشون بیشتر پی میبری

اینکه اونها هم به راحتی اشتباه می کنند،‌تاسف می خورند،‌به خودشون فحش هم می دن، به ‌استیصال می رسن و خیلی چیزهای دیگه که ما داریم،‌ اما ما یا با سلام و صلوات و حاج آقا حاج آقا،‌یا با سوت و کف و دور گرفتن،‌یکی رو بادکنک می کنیم و می بریم بالا و غافلیم که اون همون آدمه سابقه و می بینی که هر چی هم که نخ بادکنک رو شل تر کنی،‌بیشتر باد می خوره زیرش و بالاتر میره

در راستای صحبت های بالا،‌یادمه زمان آقای خاتمی،‌دوست پسرعموم که هنوز دانشجوی لیسانس بود،  مدیر کل حراست یکی از استان ها شد و از این موردها کم نبود و حداقل یه حکم بخشداری به هر دانشجوی فعال در ستادها رسید، کسی که گذشته و روحیات این آدم رو میدونه،‌شاید زیاد تحویلش نگیره یا حداقل متناسب شایستگی و تواناییش باهاش برخورد کنه،‌اما کسی که از گذشته و روند رشد این آدم بی اطلاعه،‌حسابی باز می کنه که بعداً‌ انتظار نداره اون حتی اگر مرتکب اشتباهی هم شد،‌کوتاه بیاد. یا مثلاً‌ چندماه قبل از ریاست جمهوری دوره هفتم (دور اول آقای خاتمی)  وقتی در جمع ‌خصوصی سخنرانی ایشون، ‌آقای حجاریان مرتب وسط حرفش می پرید و تذکر می داد که سید تپق نزن،‌سید صدات نلرزه،‌امامه ات رو درست کن و ...اگه کسی از بیرون همچین چیزی رو می دید،‌مسلماً‌ شخصیت دست نیافتنی که در ذهنش ساخته ترک برمی داشت

از این موارد در هر دو جریان هست،‌اما بنده به نوبه خودم،‌ویژگی هایی در این جریان دیدم و با جو همراه شدن ها و عدم پایبندی به دستورات دینی که این خطر چهره سازی را پررنگ تر می کرد و البته همیشه در هر جمعیتی،‌اقلیت و اکثریت هست و حکم کلی برای تمام موارد نمی توان داد

باز هم به نقش رسانه ها می رسم و چهره سازی و ستاره سازی که در ذهن ما می کنند و آدم های دور از دسترسی که انتظار نداری راه بروند و غذا بخورند و با مردم نشست و برخاست کنند یا ‌اشتباه کنند و اعتراف کنند و ... آنها به اشتباهات خود پی می برند اما ما محکمتر از قبل،‌ به عقاید و سخنان آنان باقی می مانیم،‌اینجاست که خطری که آقا برای نخبگان ترسیم می کنند را بیشتر درک می کنم و آفتی که لغزش آنها برای جامعه دارد.

 

ان اکرمکم عندالله اتقیکم


 
 
زن در موازنه حق و تکلیف
نویسنده : - ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳
 

همیشه به مسائل مربوط به زنان ‌علاقه مند بودم،‌باور به اینکه خدا به هیچ بنده ای ظلم نکرده و مطمئناً‌ با علم ازلی و ابدی و حکمتش،‌ راهی رو ترسیم کرده که اگه به پیروی از اون زندگی کنی راهت رو با مشکل کمتر و سریع تر طی می کنی و از افراط و تفریط دوری و عمرت رو که بزرگترین سرمایه زندگیته موش آزمایشگاهی عقاید و نظرات دو نفر مثل خودت نمی کنی

‌از اینکه هاج و واج چشم به دهن این دانشمند فمینیست غربی یا اون متفکر روشن فکر ایرانی بدوزی که یا بر اثر اشتباهات فرهنگیشون و تحریف دینشون یا اشتباهات خود زنان به زنانشون ظلمی شده و حالا اون خانم می خواد نسخه ای بپیچه برای تمام دنیا که بدتر از همه در موارد بیشمار می بینی این حنا دیگه برا خودشون رنگی نداره،‌ اما این طرف،‌این طرف دنیا،‌همچین با حسرت به گفته ها و یافته های شخصی و اجتماعیشون استناد میشه‌،که بیش از پیش به سخن جلال آل احمد در غرب زدگی ایمان میاری،‌وقتی تقلید می کنی دو قدم از طرف تقلیدت هم پافراتر می ذاری و اینکه چون از اول از خودت چیزی نداشتی‌،نه تفکری،‌نه تحلیلی و با ذهن خالی رفتی جلو،‌حالا جرئت تحلیل و تغییر هم به خودت نمی دی

بعضی هامون هم منتظریم تا همون دانشمند عالم نسخه پیچ،‌مثلاً‌ سر پیری از نظرش برگرده و باز تو میفتی دنبال نظر جدیدش،‌ و وقتی می گی،‌بابا جان خدا هم که همینو می گفت از اول،‌اما باز اعتمادش به اونیه که دم مرگ مثلاً بر اثر کثرت تجربیات و خسته شدن از کوبیدن بر طبل بی حاصلی و واقع گرایی رسیده به حرف الهی

در دوران دانشگاه در رشته مون 10 تا دختر بودیم که از بینشون 2 نفر بودیم که به قول معروف به دین اعتقاد داشتیم و  نفر دوم هم بعد یه سال همرنگ جماعت شد، یادم میاد هر وقت پای صحبتشون می نشستم و ارتباط نزدیکی که داشتیم، فقط موقعیت درسی و دوستی باعث میشد که دیگه مثلاً فحش ندن، وگرنه هیچ استدلال و دلیلی رو  قبول نداشتن و با ذهنی به شدت بایاس شده و عدم اعتماد به نفس که تو هم می تونی نظری بدی که خلاف نظر  خانوادت و فلان شبکه هایی که نگاه می کنی و دوست پسرهات باشه، یکسره با دید منفی به همه چیز نگاه می کردن و حاضر هم نبودن اسلام رو از رو پیامبر و اماماش و نه مسلمانان و اشکالاتی که بعضاً می تونن داشته باشن، بگیرن

خلاصه اینکه بعد مدتی، دختری از دانمارک اومد دانشکده ما و برای یک ترم مهمان شد، اول که بچه ها با چشم های گشاد و آب دهان راه افتاده می خواستن ازش داستان های موفقیت و خوشبختی زنان غربی رو بشنون و اون هم تایید کنه که ما چقدر بدبختیم، جدا از اینکه به نظر من اگه اینقدر که به ما حرف حق رسیده به این اروپایی های به شدت منطق پذیر می رسید، خیلی زودتر از ما مسلمان شده بودن اون هم دو آتیشه،

این دختر خانم دانمارکی که دانشجوی فوق لیسانس پیوسته بود و همزمان در یک رستوران هم ظرف میشست برای درآوردن خرج تحصیل (در دانمارک) می گفت اونجا خانم هایی که خرج زندگیشون رو داشته باشن، مثلاً شوهرشون حقوق می گیره و کفاف زندگی رو میده، اکثراً تو خونه هستن و به فعالیت های هنری و اجتماعی می پردازن، کلاً فرهنگ اینجا اینطوره که خانمی که کار نمی کنه، کلاس اجتماعی بالاتری داره و یعنی که محتاج نیست و می تونه هرکاری دلش می خواد بکنه و به علایق خودش بپردازه و با توجه به روحیات خانم ها، معمولاً تو NGOها و انجمن های خیریه فعالیت می کنن. جالب بود می گفت، کار می کنیم چون مجبوریم، خرج تحصیل و مالیات و .. هست و اگه اینها نبود مثلاً دور دنیا رو می گشتم، پژوهشگر می شدم و ... می گفت اینجا به جریانات فمینیستی و کسایی که برا کار کردن زنان تبلیغ می کنن به چشم سودجوهایی نگاه می شه که از این حربه برا به دست آوردن نیروی کار ارزون قیمت استفاده می کنن.

این دختر خانم دانمارکی در مدتی که ایران بود، خیلی از این حرف ها زد، هرچند دوستان هم رشته ای من، چندجلسه بیشتر پای حرفاش ننشستن و مثل اعترافات اخیر اغتشاش گران، لابد اون هم در بدو ورود به ایران چیز خور شده بود، کار نداریم، حرف حق رو اگه با ذهنی باز و بایاس نشده و بدون پیش داوری بشنوی، ایمان میاری اما وقتی پای غرور و حرص و منافع میاد وسط، باز همون نفاق قدیمی رو می بینی که ..

خلاصه کلام اینکه، کتابی رو جدیداً می خونم به اسم زنان در موازنه حق  و تکلیف، این کتاب به قلم خانم فریبا علاسوند و گروه تحقیقاتیشون نوشته شده و تک تک مسائلی که به خاطرش اسلام رو می کوبونن و اونو دینی مردسالار و متحجر و ظالم می دونن، بررسی و موشکافی کرده و پاسخ اعلامیه های حقوق بشر مختلفی که بر ضد قوانین اسلامی داده میشه رو به دقت داده.

از این به بعد سعی می کنم، به صورت دنباله دار، این مباحث رو در این وبلاگ قرار بدم

یادم باشه بعداً چهل و خوردی اشکال حقوقی و نقض حقوقی که در مستند حقوق بشر هست رو هم بیارم.(دیگه بخوام نخوام برام اینطوری جا افتاده که اعتقاد به حقوق بشر برابر با اعتقاد به قانون جنگل هست)

خوبه برا چیزهایی که قراره یه عمر باهاشون زندگی کنیم از جوونی سرمایه فکری خوبی جمع کنیم، حداقل همه حرفها رو بشنویم.


 
 
بل گرفتن
نویسنده : - ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٩
 

خیلی وقت است که دوست دارم از نظر روانشناسی،‌به وقایع اخیر بنگرم،‌اینکه چه خصوصیاتی در ما وجود داره که سبب موضع گیریمون میشه یا اون رو تشدید می کنه،‌ حتماً‌ باید مطالبی بنویسم تا سعی کنم ریشه های اون رو در خودم  از بین ببرم  و اگر فردی مفید دید در مورد خودش اجرا کنه.

عجالتاً‌ همان موضوع نفاق، مجدد در نظرم میاد،‌اینکه همه ما تا حدودی نفاق داریم،‌اینکه وقت موضع گیری ها،‌تنها رضای خدا رو در نظر نمی گیریم،‌خاطرم هست شنیده بودم که مرجعی بوده که حکمی برای شرایط نجس شدن آب چاه داده بوده و بعد مدتی به خاطرش میاد که در حیاط خونه خودش هم چاهی داره،‌از ترس اینکه نکنه این موضوع که خودش چاه داشته در کیفیت فتواش تاثیری داشته و شاید شرایط رو سهل تر گرفته میده چاه خونه رو پر می کنن و بعد دوباره مشغول تفکر و مطالعه برای فتواش میشه

خیلی اوقات این عادت ها و صفات بد اخلاقی ماست که داره خودش رو نشون میده نه یک موضع گیری سیاسی

مثلاً‌ اینکه من میرم برای کشته شدن فردی عزاداری می کنم،‌اون فرد در اثر ظلمی کشته شده و وقتی کذب این خبر رو میشنوم خوب اگر نفاق ندارم،‌باید قائدتاً‌ خوشحال شوم،‌در غیر اینصورت ناراحتی من تنها وسیله ای بوده برای هدفی که تصور می کردم و یک دورویی بوده از اینکه برای اون فرد نگرانم و از کشته شدن انسان های مظلوم غمگینم تنها یک وسیله بوده اما وقتی می بینی فردی که پیش خودش مجلس ختم دختر جوونی رو می گیره و بعد می فهمه که اون دختر اونور دنیا داره زندگی می کنه چرا باز هم باید خشمگین بشه و به زمین و زمان ناسزا بگه

این بل گرفتن ما از همدیگه خیلی بد شده،‌ منتظریم فرصتی پیش بیاد تا اونو چماق کنیم بکوبیم تو سر همدیگه،‌یعنی کافیه از یه منبع دست دهم یه چیزی بشنویم برخلاف وقت هایی که به نفعمون هست و هزار تا منبع و سند جور می کنیم تا خودمون رو امین نشون بدیم،‌بدون مراجعه به اصل منبع با استفاده از یک تکنیک قدیمی ایجاد جو روانی فقط سعی می کنیم با تکرار زیاد با مردم مثل یک طوطی رفتار کنیم تا یاد بگیرند و تکرار کنند

چنین کسانی به نظر من،‌بر اثر نفاق ابتدا شعارهایی مثل آزادی بیان و گفتمان و زنده باد مخالف من می دهند،‌تا وجه ای کسب کنند و بعد در مقابل همان شعارها وظیفه ای در خود نمی بینند،‌ابتدا چهره یک فرد پرسوال ایجاد می کنند،‌سعی می کنند سوال های زیادی در ذهن مردم ایجاد کنند و به موازات آن،‌کانال های پاسخ به آن سوالات را هم می کوبیدند تا از این طریق جوانانی که شاید وقت کافی برای جستجوی پاسخ نداشته باشند را درگیر کنند و اعتماد به کانال های پاسخگو را هم که گرفته اند و به آزادی بیان و احترام به مخالف هم که بی توجهند و در این شرایط ماهی خود را می گیرند.

اول اینکه همه اینها را گفتم که مواظب نفاق درونیمان باشیم،‌هم کسانی که سخنرانی آقای صانعی را استدلال می کنند:‌ به نظر بنده ایشان در انتهای سخنرانیشان یک مثل آوردند که به دلیل سابقه تلاش ایشان در دروغ گو خواندن رئیس جمهور و موارد مربوط به امام زمان اینطور به ذهن می آمد که ایشان تهمت زده اند جدا از اینکه موضع ایشان را نمی پسندم ولی ایشان این را هم نگفته اند.

دوم اینکه کاش میشد که جریان موافق ایشان با وجود گذشت نزدیک به ٢ ماه،‌در میان منابع بیشماری که در مواقعی که به نفعشان است،‌تهیه می کنند و لینک می دهند‌،سر مجددی به سخنرانی رئیس جمهور در مقابل چشم هزاران نفر می زدند تا تکرار عبارت خس و خاشاک از جانب آنان ما را به بی اعتبار دانستن باقی صحبت هایشان نرساند


 
 
فی نظم امرکم
نویسنده : - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٥
 

خیل وقت ها نظم آدم رو یاد آداب و قوانین خشک میندازه،‌یاد جاهای نظامی می افتی که اسمش هم از همین نظم گرفته شده.

اما یادمون می ره که هر چیزی طیفی داره،‌از خوب تا بد،‌خیلی وقت ها به دلیل تصویر ذهنی که از یه چیز داریم،‌به محض آوردن یک کلمه ،ذهنمون به اول یا آخر اون طیف متمایل می شه و از خیر اون مفهوم می گذریم،‌فک نمی کنیم خوب اگه با روحیات ما سازگار نیست، می تونیم به حداقل این طیف رضایت بدیم تا از برخی مواهبش بهره مند بشیم.

تو مثال ما یعنی نظم،‌می تونه منظور، نظم ریجید و سخت نباشه،‌همین که هر روز موهاتو شونه می کنی و مسواک می زنی یه نظمه،‌اینی که حواست هست لباسات تمیز باشن یه نظمه،‌برا بعضیا این که هر دور روز برن حموم نظمه یا اینکه کاری رو مرتباً تو یه بازه زمانی تکرار کنن می تونه نظم باشه.

همین مثالهای بالا ممکنه برا یکی خیلی سخت و خشک باشه و برا یکی دیگه خیلی معمولی که اسمش نظم نیست،‌مثلاً‌بگه مگه غیر این هم می شه.

به نظرم نظم چیزیه که هر کی تو ذهنش یه تعریفی می کنه، همون اصول میاد وسط،‌یکی به چیزی می گه بی نظمی که از نظر یکی دیگه خنده داره،‌یکی نظم رو چیزی تعریف می کنه که برای دیگری خیلی سبک و راحته

به نظرم در هر کجای طیف،‌اگه بخواییم آدم منظمی باشیم نباید به خودمون سخت بگیریم،‌باید از قرارهای درونی سبکی شروع کرد و اونا رو تکرار کرد تا تبدیل به عادت بشه،‌بعد از عادت شدن و دیگه سخت نبودن تکرارش،‌میشه چیزهای جدیدی رو وارد کرد.

البته به نظرم احساس نیاز و یک انگیزه درونی قوی فرد رو به سوی منظم شدن سوق می ده،‌انگار به جایی می رسه فرد که می گه بسه دیگه،‌خسته شدم از این بی نظمی،‌این نقطه رو من خیلی دوست دارم،‌کلاً دوست دارم هر چیزی که تو زندگی به دست میارم بعد از این احساس باشه تا قدرش رو خوب بدونم.

غیر احساس بالا اگه باشه،‌میشه ادا در آوردن،‌ادای نظم داشتن،‌ادای مهربون بودن،‌ادای محترم بودن،‌ادای آرام بودن...

به نظر من اگه خصوصیتی در ما به صورت غریزی وجود نداشته باشه،‌در اثر تربیت بهش می رسیم که این تربیت وقتی تربیت واقعی و عادت زندگی فرد می شه که فرد بهش فکر کنه و اهمیت اون امر براش مسلم و مسجل شده باشه،‌ یعنی دیگه نتونه بدون اون زندگی کنه و زندگی براش سخت و غیرقابل تحمل بشه.

به نظر من تسریع در رسیدن به اون امر با تفکر حاصل میشه،‌مخصوصاً در امور مثبت مثل نظم و احترام،‌سخت کوشی،‌رعایت حقوق دیگران،‌نیاز به تفکر بیشتری هست،‌چون برای امور دیگه ای که من اسمش رو امور منفی میذارم بدون نیاز به تفکر،‌هوای نفس یا ویژگی های حیوانی و سطح پایین، آدم رو به اون سمت سوق می دن و کلاً‌ اگه صحنه ذهن رو مدام هرس نکرد و بهش نرسید،‌ناخودآکاه و بدون اراده ما، جاشو به چیزهای بی ارزش و کم اهمیت می ده،‌مثل زمین چمنی که برا طراوت و مرتبی نیاز به رسیدگی داره وگرنه به طور طبیعی علف های هرز و بلند پرش می کنن یا خشک می شه و طراوتش رو از دست می ده.

به نظرم سرزمین وجود آدم نمی تونه در خلا بمونه،‌کسی که فکر می کنه اگه به خودش و روحیاتش نرسه ، اونا دست نخورده می مونن اشتباه کرده،‌دیگه اگه به روحمون ارزش بیشتر که نه،‌مساوی با جسممون بدیم باید اندازه جسم بهش برسیم، خیلی چیزها براثر غریزه و تجربه برامون درونی شده و تبدیل به نظم و عادت شده،‌مثل سه وعده غذا خوردن و رسیدگی به تمیزی و ..

خوب فکر کنم روحمون هم همون قدر ارزش رسیدگی داره،‌حالا نه سه بار در روز مثل غذا خوردن اما حداقل یک بار در روز باید رسیدگی بشه بهش،‌فک کنم یه راه رسیدگی بهش تفکر می شه به هرس کردن،‌به فکر کردن که چی کار کردیم و چی کار می خواییم بکنیم و کلاً‌یک مرور و تجدید قوا

اما چقدر راحت این ١٠ دقیقه تفکر می شه که روزها می گذره و یادی ازش نمی شه ،‌به قول دکتر م. حاضری بمیری اما فکر نکنی،‌مردن راحت تر از فکر کردنه در جهان سوم. مثل اون لطیفه ای که طرف حاضره جونش رو بده اما مالش رو نه

خلاصه کنم که برا پیدا کردن عادت های خوب باید به روحمون برسیم،‌تفکر کنیم تا با ادامه این تفکرات،‌نیاز برامون ایجاد بشه ،‌تفکر در کنار تجربه باعث می شه یک نیاز در ما ایجاد بشه و ادای نیاز رو درنیاریم،‌نیاز به نظم هم باید در ما ایجاد بشه وگرنه میشه یک کاریکاتور و چند روزی منظم هستیم و بعدش کما فی السابق ادامه روند قبلی که بهش عادت کردیم.

پس باید احساس نیاز به نظم رو ایجاد کرد با تفکر و درس گرفتن از تجربیات و برنامه ریزی برا منظم شدن و مداومت در اجرای اون،‌تا سختی اولیه از دست بره و با روحت آشنا بشه و بشه جزئی از خصوصیات روحیت

الله الله فی نظم امرکم