گذرگاه

انی مهاجر الی ربی انه هو العزیز الحکیم (یادداشت های یک طلبه دانشجو)

اولین فضیلت، آخرین امت
نویسنده : - ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٠
 

خیلی وقت ها دوست دارم، یک باره پشت از زیر بار به اصطلاح امانت خالی کنم و بگم هر چه بادا باد. خسته شدم از این همه مسئولیت و سختی و حداقل یک فکر راحت می خوام، نه اینکه کار زیادی می کنم که توانم را بگیرد، فکر اینکه مسئولم و باید فکری کرد و کاری، طاقتم را گرفته

با دوستان دانشگاه که صحبت می کنیم، می گویند فلان افراد که همیشه انتقاد می کنند، بیشتر تحویل گرفته می شوند، ما همیشه باید بی ادعا کارمان را بکنیم و جور بقیه را هم بکشیم،‌ در صورتیکه می توان با اعتماد به نفس و رها و با احساس عدم تعلق به هیچ جریان و جناحی از عالم و آدم انتقاد کنی و به خودت افتخار کنی.

22 سال زندگی در خانه پدری و سازگاری با کار پدر که رویاروی سیل مطالبات مردمی است و حتی 3.5 نیمه شب و سفر و حضر و زمان فراغت هم نمی شناسد، خواندن نامه های دختر جوانی که سم برنج خورده و پسر جوانی که در تهران آواره است، مادر رنج کشیده ای که هرچه در می آورد به جای خرج فرزند بیمارش پول مواد شوهرش می شود، مرد محترمی که حاضر نیست زیرپوشش کمیته امداد برود اما شرمنده خانواده اش است، بازنشسته کرمانشاهی که به صورت برنامه هفتگی هر دفعه یک ربع فحش می دهد تا دلش خالی شود و بعد تشکر و خداحافظی، جانباز موج گرفته در فلان آسایشگاه بی امکاناتی که پوست موز را لیس می زند و طلبه های فلان حوزه علمیه که ماهی یک بار، دو تا سیب یک پرتقال بینشان توزیع می شود و باید با برنامه ریزی همان را تا ماه دیگر بخورند... این احساس را در تو ایجاد می کند که انگار غیر تو کس دیگری نیست.

این موقع سال که می شود، بازار شکایت به نتایج آزمون و انتقالی و قبولی مصاحبه و ... داغ است. دانشجویانی که با افتخار به هوشی که در بهترین حالت،‌ تکامل یافته هوش مورچه و زنبور و دلفین است،‌ دو دوتایش رو خوب بلد بوده و رتبه ای و حالا تمام نظام از صدر تا ذیل،‌ باید قدر ایشان را بداند که فلان ثبت اختراع و فلان المپیاد و ... هر که هوشش بیش،‌ کارش بیشتر، وقتی استعدادی داری،‌ مسئولیتت هم بیشتر

شاید خیلی از نارضایتی ها و مطالبات، به حق هم باشه،‌ اما احساسی که در ما وجود داره و یک جورایی اپیدمی شده بینمون،‌ آزارم میده

وقتی برآیند این سال ها رو حساب می کنم، می بینم یه احساس مشترکی بین خیلی از ما هست، خیلی از ما مردم هنوز حس سلطنت طلبی داریم، انگار یک عادت 2500 ساله سبب شده که هنوز امیدواریم یکی دیگه بیاد و حل کنه معضلات رو، هر کدوم منتظر یکی دیگه هستیم و این لوپ سال ها داره به کار خودش ادامه می ده، بی مسئولیتی حتی در قبال زندگی خودت و حداکثر توقع، از دو نفر دیگه که اونها هم انسانند مثل تو، واقعاً مگه چه کسی نشسته در مسند ریاست جمهوری و زارت و استانداری و مدیرکلی و چه می دونم رئیس اتحادیه صنف نونواها، برادر من و پدر تو و پسرخاله اون یکی هست، اما عادت داریم یک حوزه ای می کشیم بین خودمون و مسئولین، انگار که عده ای از مریخ آمده اند و دارند برما حکومت می کنند، دقیقاً حسی که به جایگاه شاه و اعوان و انصارش داشتیم.

رئیس دانشکده و فلان اداره و ... هم وقتی می نشیند به صحبت از یک چیز موهومی انتقاد می کند و انگار کار به دست کس دیگری است. جالب بود سال ها قبل مجلسی زنانه بود برای ولادت حضرت فاطمه  و در آن دف می زدند و عده ای می رقصیدند، خواهر رئیس جمهور اصلاح طلب آن زمان هم بود و بعد مجلس یکسره انتقاد که این چه وضع فرهنگ مملکت است، ما فاطمه (س) را نشناختیم که اینطور برایش شادی می کنیم، صحبت من دقیقاً همین جاست، اگر شما هم بگویید وای به حال فرهنگ، دیگر پس که باید وسط میدان باشد. حالا این روند ادامه دارد از بالا تا پایین و همه شاکی و چشم به دست یکی که مسئوله،‌ این مسئول به نظر من یک چیز خودساخته و توهمی است که برای از زیربار مسئولیت شانه خالی کردن به درد می خورد.

بودن در موضع انتقاد خیلی خوب است، این که توقعی از تو، خود جنابعالی برود، خیلی سخت است، منتقد بودن به انسان اعتماد به نفس می دهد و بی ادعا کار کردن و کار خودت را کردن البته برای خیلی از ما جذابیت ندارد.

به نظر من دانشجویی که کوشا و درس خوان نیست، بی خود از سیستم آموزشی اشکال می گیرد، اصلاً اجازه این کار را ندارد و جوانی که نمی تواند یک نظم یک هفته ای در زندگیش برقرار کند، بی خود از پدر و مادرش برای بی توجهی به او ایراد می گیرد.

کاش سخن رئیس جمهور کندی را حداقل قبول کنیم که نگویید کشورم برای من چه کرد بگویید من برای آن چه کردم.در جلسه مدرسین،‌استادی که اتفاقاً‌ کارش خیلی خوب است،‌ قصد مهاجرت دارد و با تبختر به رئیس گروهی که انگار او مسئول همه چیز است می گوید،‌ هرجا طالب باشند می روم،‌ اگر اینجا طالب بودند این وضع زندگیم نبود.‌ قبول آنها طالب نیستند،‌ نمی فهمند،‌شعورش را ندارند که با استاد چطور باید رفتار کرد، این مسئولیت آنهاست،‌ کار آنهاست،‌تو چرا برای آنها فکر می کنی،‌ مسئولیت تو الان چیست؟ اینکه به دلیل بی مسئولیتی دیگران تو هم مسئولیت خودت را تعطیل کنی؟

متاسفانه دیگر نمی توان از قضیه مرغ و تخم مرغ استفاده کرد، اگر به خدا اعتقادی داریم، او همه مان را مسئول سرنوشت خودمان که نه، دیگران هم می داند. این چشم به دست دیگران داشتن جواب نمی دهد

ماحصل کلام اینکه در هر موقعیت توقع زایی، دو طرف وجود دارند، که هر کدام مسئولیتی دارند، اما ما عادت کرده ایم که حتی با سرنوشت خودمان بازی کنیم به این دلیل که طرف مقابل کارش را درست انجام نمی دهد، تو باید وظیفه خودت رو انجام بدی، اگر کشورت استعداد تو را تشخیص نمی دهد، این کشف استعداد وظیفه دولت است نه تو، وظیفه تو تلاش با تمام وجود برای اثبات استعدادت و کمک به کشورت است، اگر همسرت کارش را درست انجام نمی دهد، وظیفه تو تغییر نکرده، مگر در زندگی طرف حساب ما چند نفر است؟

کاش به جای شرطی شدن با پول و تعریف و قدرشناسی یا تنبیه با جریمه و دوربین مدار بسته و ماکت پلیس و حفظ نظم و ایجاد سیستم و ساختار که انتهای مسیر و غایت القصوای نظام های غربی است،‌ فکر می کردیم آیا خدا ما را برای رسیدن به این نظم آفریده که تکامل یافته تر از آن را خودش در زندگی زنبورعسل و موریانه ها قرار داده یا چیز دیگری است،‌ اتوپیای ما زمانی خواهد بود که طرف مقابلم کارش را انجام دهد و منم کارم را انجام دهم و مفتخر به نظم و ساختاری که بوجود آمده؟

می گویند، حضرت موسی از خدا می خواهد امت آخر الزمان را نشانش دهند، خداوند می گوید طاقت تحمل آن را نداری، عاقبت موسی می بیند و بی هوش می شود، فضیلت امت آخر، ایثار بوده، چیزی که مردمان قبل آن، ظرفیت روحی آن را نداشتند، اما مردم آخر الزمان به پیروی از امامشان حسین بن علی(ع) مردمان ایثارگری خواهند بود.

 


 
 
کفتر بازی
نویسنده : - ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۸
 

مقالات علمی در هر رشته و تخصصی،‌روشی مطمئن برای به دست آوردن آخرین یافته ها و نظرات صاحب نظران آن رشته و راهی برای پیشبرد مجموعه دانش بشری است، نوشتاری که به صورت مختصر و صریح و روشن (در مورد کنفرانس حداکثر ١٠ یا ١٨ صفحه و مجله علمی تا ٣٠ صفحه گاه بیشتر)  در مقایسه با کتاب علمی،‌می تواند مواد و محتوای علمی را به مخاطب خود منتقل کند.

در بسیاری از رشته های دانشگاهی،‌یکی از بندهای نمره پایان نامه کارشناسی ارشد،‌دارا بودن تعدادی مقاله در مجلات یا کنفرانس های داخلی و خارجی است و البته این داخلی و خارجی بودن و کنفرانس یا مجله بودن،‌ هر کدام نمره خاص خودش را دارد که هم اکنون حالت اجبار و نه اختیار یا نمره اضافه به خود گرفته است

در مصاحبه دکتری و عضویت هیئت علمی و میزان حقوق و مزایا و درجه علمی هم تعداد مقالات، ‌المان مهمی است که تاکید فراوانی پیرامونش می شود،‌برای دفاع از پروپوزال دکتری هم وجود حداقل یک مقاله ژورنال لازم است و دفاع دکتری هم که جای خود دارد.

گاهی می بینی تعداد این مقالات وسیله ای برای تفاخر و چشم هم چشمی علمی می شود، البته در تولید علم و پیشبرد دانش بشری این رقابت بد نیست،‌ اما باید خروجی موضوع را برای قضاوت درمورد مفید بودنش بررسی کرد،‌چون سیستم علمی و آموزشی ما کپی سعی شده بر اصل بودن با موارد خارجیش است و به وفور در آنجا می بینی که شعار علم برای علم، محلی از اعراب ندارد،‌ اساتید در برخی کشورها با دریافت بودجه های پژوهشی اقدام به پذیرش دانشجوی دکتری می کنند که این بودجه ها از محل کارخانجات و ‌صنایع تامین می شود و با ظهور شرکت های مشاوره ای و تحقیقاتی،‌دانشگاه برای حفظ موقعیت رقابتی خود و تامین درآمد (اکثراً‌ پولی هستند به جز محدود دانشگاه هایی در حوزه اسکاندیناوی) باید پاسخگوی نیاز بازار و صنعت و جامعه باشند بنابراین جهت گیری علمی کاملاً‌ خروجی محور و با ارزیابی توان پاسخگویی پژوهش ها در مقابل نیازهای جامعه وجود دارد.

یکی از دانشجویان دکتری مکانیک در کانادا می گفت پروژه اش بر روی ترمز ای بی اسی است که او مدت ها قبل در ایران خودرو، رویش کار کرده و تصور می کرده دانشگاه کانادایی باید به قول معروف روی لبه علم حرکت کند، ‌اما می بیند که بورس دکترای او توسط شرکتی تامین می شود که نیازش فعلاً‌ کار روی این ترمزهاست و دانشجو هم باید همان کار را بکند.

برادرم که در یکی از  کشورهای نوردیک درس می خواند، برای ادامه دوره دکتری مشکل دارد زیرا باید کارش را در کارخانه اسپانسر دانشگاه انجام دهد و زبان محلی کارگران کارخانه انگلیسی نیست. و وقتی تعداد ٢٠٠ یا ٣٠٠ مقاله اساتید ایرانیش را با ٢ یا ٣ تا مقاله اساتید اینجا که در حقیقت مدیران صنعتی هستند که در دانشگاه تدریس می کنند، مقایسه می کند و تاثیری که این دو در رفع نیازهای کشورشان دارند، به نتایج جالبی می رسد

دانشجویان دیگری که در انگلیس  دوره مشترک با یک دانشگاه ایرانی دارند،‌وقتی از الزام تهیه مقاله با استاد راهنمای انگلیسی صحبت می کنند،‌عنوان می کند، به سیستم ایران آشنایی ندارد و از نظر او نوشتن مقاله در صورت معلوم نبودن مخاطب خاص و هدف مشخص توجیه ندارد.

گروهی از دانشجویان دانشگاه شریف رباتی ساخته اند که مقاله می نویسد و جالب اینکه مقاله آنها در ژورنال های علمی  پذیرفته هم می شود و آنقدر بازار این مقاله دادن و کلاس گذاشتن داغ شده که این وسط مقالات کپی و تقلبی هم به وفور یافت می شود و حتی وبلاگی  برای معرفی آنها و راهکارهای بررسی این مقالات ایجاد کرده اند.

با استادم در مورد علل عقب ماندگی جهان سوم صحبت می کنیم،‌استادم می گوید،‌به گفته فلان عالم جهان اول،‌جهان سوم عقب مانده است،‌چون عقب مانده است.

بینشی که خودم در ارتباط با بررسی این کشورها به دست آورده ام،‌چیزی جز زودتر شروع کردن آنها نیست،‌فنلاند و نروژ و دانمارک و سوئد زودتر از کره و سنگاپور و مالزی و آنها هم زودتر از مصر و تونس و آفریقای جنوبی شروع کرده اند، نیاز را زودتر تشخیص داده اند و بعد چون جلوتر بوده اند،‌سریع قوانینی گذاشته اند و استانداردهایی که  پیشرفت را بایستی اینطور اندازه گرفت،‌خودشان در ابتدا با برنامه مشخص جلو نرفته اند، تنها به روی تکنولوژی های جدید روی خوش نشان دادند و بعد آن را کردند برنامه برای جهان سوم،‌حالا ما بدون بصیرت که کجا هستیم،‌از کجا آغاز کرده ایم و نتیجه کارمان چیست،‌یکسره چسبیده ایم به رسیدن به آمارها و محدوده های مشخص شده،‌اینکه تعداد مقالات علمی در سال باید فلان عدد باشد مثلا ١٠ میلیون تا،‌حالا این ١٠ میلیون در هر رشته ای و هر نوع تحقیقی و برای رفع چه نیاز بود یا نبود فرقی نمی کند مهم عدد است. حتی می بینی تعداد ارجاع به مقالات ایرانی کم است و در موارد بسیار خودشان به مقالات قبلیشان ارجاع می دهند.

این موضوع در خیلی شاخص های دیگر هم قابل مشاهده است، ما آنقدر عجله داریم به این شاخص ها برسیم و زودتر از جهان سومی بودن دربیاییم که بیشتر در آن دست و پا می زنیم و جهان اول با خیال راحت برای ما دستور کار جدید برای قبولی در معیارهای خودساخته تعریف می کند و این چرخه ادامه دارد.

خلاصه اینکه ما در زمین که می کاریم، در چرخه تولید علم می گویند،‌جامعه که تشکیل شده از عموم مردم و صنایع و سازمان ها و شرکت ها،‌نیاز می آفریند و دولت یا قوه حاکمه به این نیازها جهت می دهد و موسسات پژوهشی و دانشگاه ها نیز به این نیازها پاسخ می دهد،‌وقتی ارتباط میان این ستون ها برقرار باشد، چرخه تولید علم به درستی کار می کند اما وقتی دانشگاه ما پاسخ نیاز صنعت دیگری خارج از کشور را می دهد،‌نیازها مطابق سیاست های کشور جهت دهی نمی شود، و جامعه هم نیازهایش را به طریقی که صلاح دانست حل و فصل می کند، ‌این چرخه معیوب است و به جای کیفیت برایش کمیت ها و اعداد و ارقام مهم می شود‌. جالب اینجاست که ما در مقالاتمان پاسخ نیاز  بیرون از کشورمان را می دهیم و بعد برای ثبت همان مقاله در فلان کنفرانس خارجی تا نیم میلیون تومن پول هم هزینه می کنیم و چون تحریم هستیم حاضریم هزینه های بالاتری هم بپردازیم برای کسب افتخاری که من فلان تا مقاله ژورنال دارم.

 به نظرم این شکل جدیدی از حماقت و توجیه در دنیای علمی است و بدجوری خیلی از ما را سرکار گذاشته. استادی بود در دانشگاه که بیزینس من خوبی بود و می فهمید چطور از علمش پول درآورد و کتاب های درسی زیادی هم تالیف و ترجمه کرده و به نظرم یک سال فعالیتش می ارزید به اساتید ٢٠٠ ، ٣٠٠ تا پیپری که ریخت اتوکشیده شان را یارای تحمل هیچ صنعتگر و کارگری نبود،‌سال ها قبل می گفت،‌روزی عده ای بیکار بودند و کفتر بازی می کردند،‌حال هم عده ای مجدد بیکارند و پیپر بازی می کنند..

 


 
 
نشت نشا
نویسنده : - ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٥
 

نشت نشا،‌عنوان کتابیه از رضا امیرخانی و جستاری در پدیده فرار مغزها

چند سال پیش این کتاب رو خوندم و چند روز پیش به بهانه دعوت شدن به یک گودبای پارتی برا سفر یکی از دوستان همسرم،‌مجدد سری بهش زدم.

این دوست همسرم،‌با وجود یک سال تحصیل در دوره دکترا در ایران،‌به دلیل پذیرش خانمش از یکی از دانشگاه های معتبر اونور آب،‌قید تحصیل در داخل رو زده و با وجود پیشنهادات شغلی خوب در حد مدیر عاملی یک شرکت نرم افزاری،‌قصد مهاجرت و ادامه تحصیل اونور رو داره.

امسال از گروه ۵ نفره دوستان خوابگاهی قدیمیم،‌نفر سوم هم رفت اونور،‌و من و یکی دیگه موندیم که نمی دونم اون با وجود المپیادی بودن و داشتن تمامی ویژگی های اولیه چرا تا حالا مونده.

یاد چند سال قبل خودم افتادم،‌تو جمع دوستان،‌تقریباً‌ اولین نفری بودم که کارهای اپلای رو شروع کردم،‌شده بودم دایره المعارف دانشگاه های دنیا و کسی که می خواست شروع کنه،‌اول یه سری اطلاعات من رو چک می کرد،‌چند کشور رو نهایی کردم و کارهام رو کردم،‌در همین اثنا، بحث ازدواج پیش اومد و خوب یادم هست که اولین چیزی که گفتم اینه که من فلان جا اپلای کردم و دارم میرم و همسرم هم گفت که اتفاقاً اون هم در همون کشور اقدام کرده و در این زمینه مشکلی نیست و رفتیم باقی مسائل

تو همون زمان بود که کتاب نشت نشا به دستم رسید،‌قویاً‌ می گم که یکی از مهمترین دلایلمون برا نرفتن،‌همین کتاب بود،‌ کتابی از فردی دردآشنا که انگار داره تمام تجربیات و حرفهای تو رو بازگو می کنه،‌ قسمت هایی از این کتاب رو می گم:

"دانش گاه صنعتی شریف،‌یک شعبه ی بد از دانش گاه های آمریکا است. در آن چیزی تدریس می شود که مسئولان دوست دارند آن را علم بنامند،‌اما این علم،‌ترجمه ای نادقیق و ناکارآمد از علم تجربی غربی. بی ریشه و بی اصالت. از زیر بته به عمل آمده. و پرروشن است چیزی که ریشه ندوانیده باشد،‌بزرگ نمی شود. از روزی که شروع کردیم به ترجمه ی علم،‌حالی مان نشد که علم تجربی غرب،‌بر اساس تجربه ی غربیان از جهان راست شده است و ما اگر بخواهیم علم تجربی داشته باشیم،‌دست کم باید خودمان تجربه کنیم".

و یا این قسمت:

"استیون اسپیلبرگ فیلمی به نام آمیستاد ساخته است. این فیلم سفارشی،‌برای تخفیف معضل بحران هویت سیاهان آمریکایی به روی پرده رفت. پژوهش های چند ساله ای مسئولان ایالات متحده را به این نتیجه می رساند که ناامیدی،‌فقر اقتصادی و فرهنگی سیاهان که موجد معضلاتی جدی برای جامعه ی آمریکا است،‌از بحران هویت آنها ناشی شده است،‌به همین دلیل در فعالیت های اجتماعی،‌راه کار رواج تورهای مسافرتی به آفریقا برای سیاهان را آزمودند و در عرصه ی فرهنگی چنین فیلمی ساخته شد... (تورهای مسافرتی با هم کاری شرکت هایی فریب کار راه افتاده بودند. شرکت ها در حقیقت همان نسابه های دوره ی جاهلی خودمان هستند،‌اما نه مسلط به علم الانساب! سیاه پوست ها دسته دسته به این شرکت ها می روند و فرمی پر می کنند و نام پدر و پدربزرگ و ... بعد هم پولی می دهند تا شرکت ها برای آن ها رسماً‌ هویت سازی کنند که مثلاً‌ جد و آبائت اهل روستایی بوده اند در کنیا و فلان سال با فلان کشتی به فلان ایالت آورده شده اند و ... قس علی هذا!) اما فیلم آمیستاد پشت وانه ای بود برای تقویت بنیه ی فرهنگی این جبهه،‌فیلمی که سفر چند برده ی شورشی را از شرق به غرب نمایش می دهد.

زمانی که کشتی آمیستاد بنادر اسپانیا را به مقصد آمریکا ترک می کرد،‌تجار برده آن ها را در غل و زنجیر می کردند و از پیرها و لاغرها و بیمارهای شان هم نمی گذشتند.

اما امروز قضیه متفاوت است. آمیستاد گنجایشش محدود است و برده گان فراوان. پس تجار دست به انتخاب می زنند. چاق ها،‌سالم ها و باهوش ها را سوا می کنند. کسانی که ولیوی (value ارزش؟) بیش تری داشته باشند... امروز آمریکا به نیروی کار با تخصص بالا نیاز دارد، به نیروهای سخت کوش نیاز دارد، به تیزهوشانی از جنس پیش رفته ی تحصیلی نیاز دارد، نیاز به کارگرانی باهوش و مبدع دارد تا چرخ هایش را بچرخانند ... سرکنسول برای همین توی سفارت خانه می نشیند به مصاحبه. امروز بردگانند که برای سوار شدن به کشتی سر و دست می شکنند...

اما اون چیزهایی که من رو مطمئن کرد به موندن این قسمت ها بود:

" و باز در علوم تجربی می توان زیرسبیلی منبع و ماخذ را رد کرد،‌اما در علوم انسانی چه گونه میتوان با قول خدای عز و جل در افتاد که: فلینظر الانسان الی طعامه؟ با تفسیر امام صادق (ع) که از ایشان چیستی طعام را پرسیدند و طعام را چنین معنا نمودند:

- علمه الذی یاخذه،‌عمن یاخذه؟

و البته تفاوتی است میان علم و حکمت که چنین باید مراقب بود در اخذ علم که از چه کسی فرا می گیری اش اما حکمت،‌حقیقت علم است،‌پس:

خذ الحکمه ولو من المنافق...

و خیال همه تخت که در متون دانش گاهی،‌حکمت را درس نمی دهند!

و البته باید نوشت - حتی برای آنها که می روند تا برگردند - خبر صفوان جمال را. صفوان که جمال موالی بود و از شترداری اش پرسید و این که شترانش را نه برای لهو و لعب و فسق که برای سفر مکه به هارون الرشید کرایه داده بود. و امام موسی بن جعفر (ع) که پاسخش فرمود:

- همه چیز تو خوب است الا این مطلب که شترانت را به هارون الرشید کرایه می دهی. تو آیا نمی خواهی که او زنده باشد تا زمانی که کرایه ی شتران تو را بدهد؟ پس هر که زنده بودن ایشان را خواهد،‌از ایشان و هر که از ایشان باشد...


 
 
پا در کلاس بگذار ... تا جسم جان بگیرد
نویسنده : - ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٢
 

یکی از آرزوهای زندگیم،‌پرورش، تربیت و راهنمایی بوده

هر کسی با توجه به خصوصیات روحیش،‌به تدریج که رشد می کنه و بیشتر با شخصیت و روحیاتش آشنا می شه، کم کم می تونه بفهمه که علاقه و استعدادش کجاست؟

شاید هم احساسش به خطا رفته باشه،‌ باید دقت کرد تا عمری رو به خطا نرفت و دوباره کاری نکرد.

اعتقاد دارم که باید در هر کاری که در پیش می گیرم،‌خلاقیت داشته باشم،‌ به نحو احسن اون رو انجام بدم و خلاصه هر روز بهتر از دیروز

احساس می کنم در خیلی از کارهایی که در پیش می گیریم،‌ حتی اگر علاقه اولیه وجود داره،‌ بعد مدتی روزمرگی و ناامیدی حاکم می شه و خلاقیت و ایده های جدیدی که اول در ذهن وجود داشت جاشو به حفظ وضع موجود میده،‌اینو در خیلی از اطرافیان دیدم،‌ در فردی که علاقه زیادی به پژوهش داشته،‌ استاد دانشگاه،‌وکیل،‌هتلدار،‌رستوران دار و ...

تا حدی ریشه در خصوصیات فرد هم داره که چقدر تنوع طلب و ایده آل گرا و توفیق طلب باشه و اصولاً‌ شخصیت تحلیل گر و منتقدی داشته باشه، خوبه که این خصوصیات رو در خودمون پرورش بدیم،‌ به نظر کشورهای توسعه یافته و کلاً‌ زندگی سعادت مند با همچین انسان هایی به ظهور می رسه.

از اولین روزی که تدریس رو شروع کردم و شروعش بسیار اتفاقی بود،‌ احساس کردم،‌مثل همیشه نمی تونم به رابطه سطحی و کم با مخاطبم قناعت کنم،‌ اینکه درسی بدم و فوقش خوب درس بدم و تکلیفی و پروژه ای و نمره ای و فرت

و همچنین هیچگاه نخواستم خودم رو برتر از اونها بدونم،‌ فوقش مثل یک دوست و البته با احساسات دوستانه،‌اینکه اونها انسان های فوق العاده و منحصر به فردی هستن و هر انسان کتابی است خونده نشده و داستانی نوشته نشده و فیلمی  ساخته نشده و از همه مهتر یک بنده محبوب خدا

پس هر برخوردی نیاز به ظرافت و دقت داره،‌ شاید همین ارتباط، مبنای خیلی چیزها بشه در ذهن فرد مقابل،‌شاید همین ارتباط، راه زندگی طرف رو عوض کنه،‌شاید امیدهای زیادی درونش ایجاد کنه و شاید نگاه جدیدی به زندگی پیدا کنه.

در این سابقه کوتاه مدت تدریس در دانشگاه،‌همیشه اول دوستی و دلسوزیم رو خواستم ثابت کنم و بعد ...

همیشه دوست دارم با طرح یک سوال شروع کنم،‌ دوست ندارم دانشجوهام به خلاف ما،‌پایگاه داده های قوی ای بشن،‌ هیچ چیزی رو به اجبار نپذیرن و در مقابل هر حرفی،‌یک علامت سوال رو نگه دارن،‌اینکه چه لزومی داره اصلاً این کلاس تشکیل بشه،‌چرا باید این موضوع درسی در دانشگاه ارائه بشه،‌اگه نشه چی میشه،‌ اگه اثبات شد که لازمه چرا این کتاب؟ چرا این سرفصل؟ چرا این پروژه؟ چرا این شیوه تدریس و ...

باید اول در انسان انگیزه و دلیل ایجاد کرد،‌که البته هر دوتا بعد از سوال ایجاد می شه،‌ ایجاد سوال،‌کنجکاوی و جستجوی راه حل درست

البته سوالات و کنجکاوی های بالا به منزله راهنمایی و جهتدهی بچه ها برای رسیدن به جایی که من می خوام نیست،‌ خیلی وقت ها در اثر همین بحث ها و کنجکاوی ها،‌شیوه تدریس‌،مواد آموزشی و ... عوض شده،‌بچه ها باید در عمل ببینن که هیچ چیز ریجید نیست،‌منعطف هست و کلاً‌ اصراری به کاری نداریم.

خیلی اوقات شده که بچه ها با جواب های ناامیدانه شروع کردن و حاضر نبودن بحث منطقی بشه،‌مثل اینکه ولش بابا،‌تو ایران که خبری نمیشه،‌ همه چیز الکیه و کار علمی کیلو چند،‌البته گفتن همین ها خیلی ارزش داره،‌یعنی طرفت حاضر نیست مثلاً به خاطر دلیل غیر موجهی درس بخونه،‌این خودش خوبه،‌اما ما برای هر انگیزه و علاقه ای راه حل داریم تو دنیا،‌دانشجو باید به این برسه

یک عیب تکنولوژی اینه که همه رو شبیه هم می بینه،‌از نظر اون و علم تجربی صرف دنیایی،‌تو با یک قطعه سنگ که هر دوتون ۶٠ کیلو هستید،‌تفاوتی نمی کنی،‌هر دو جرمM رو دارید و وزن یکسان و تکنولوژی که همسان سازی براش راحت ترین کاره

سعی می کنم برا هر کی روش ویژه ای داشته باشم، یکی زیاد حرف می زنه و کمتر فکر می کنه، یکی اصلاً حاضر نیست در بحث های کلاسی شرکت کننده، یکی با نشستن تو کلاس حال نمی کنه و ...

جدا از اینکه باید تن به تکالیف و مقررات دادن رو تمرین  کنیم، اونها رو ریجید نمی کنیم، هدف یکیه، اما دانشجوهای مختلف از راه های مختلف به اون می رسن، اینجوری ویژگی های منحصر به فرد شخصیتیشون رو هم حفظ می کنن و جای بروز ایده های جدید هم پیش میاد.

معمولاً رو انجام کار گروهی خیلی تاکید می کنم که با محیطهای کاری آینده و کلاً با تفکر جمعی آشنا بشن، اینکه یه دست صدا نداره و هم افزایی که گروه ایجاد می کنه و دوستی هایی که ایجاد می شه و هزار تا چیز دیگه

از رسانه ها و فناوری های معاصرشون باید حداکثر استفاده رو بکنن، حداقل آشنا بشن تا بتونن نقدش کنن و غریبه نباشن و باز تاکید روی چرایی و نه اینکه فقط کاری انجام بشه

معمولاً از نظر زمانی در مضیقه نمیذارمشون، تاکیداتی که دارم با منطق خودشون می رسیم و ابتدای هر ترمی یه جلسه با بچه های ترم قبل و جدید می ذاریم تا تجربیاتشون رو منتقل کنن، تجربیاتی که نباید تکرار کرد، کارهای جدیدی که میشه کرد و کمک هایی که برا کوتاه کردن مسیر خوبه، هدف تکرار نیست، پس پروژه و کار تکراری نداریم، اگر جزوه خوبی در ترم پیش نوشته شده، از اون استفاده می شه، اگر تجربه ای در پروژه های قبلی کسب شده بچه های ترم بعد نباید دنبالش بدون باید از قبلی ها کسب کنن و بعد از اون رو ادامه بدن

چیزی که این ترم به نظرم اومده، ایجاد یک شبکه اجتماعی و نزدیکی بیشتر بچه ها، تولید نشریه ای ماهانه، در ارتباط با موضوع درس که بچه های ترم های بعد ادامه بدن و از همه مهم تر استفاده از نقشه های مفهومی هست.

به نظرم یه عادت نادرست بچه ها در خوندن درس اینه که از صفحه اول تا آخر کتاب رو پشت سر هم می خونن، نمی تونن بین مطالب ارتباط برقرار کنن، نمی تونن کاربرد عملی اون چیز رو تصور کنن یا انجام بدن، مطالب خیلی انتزاعی و غریبه گونه در ذهنشون می شینه، تو ذهنشون کشویی برا این مفاهیم ندارن.

کاری که در ترم پیشرو خواهم کرد، اینکه که به بچه ها بگم از این نقشه مفهومی استفاده کنن، با شروع درس، به جای نوشتن جزوه یا نگاه کردن به تخته و اسلاید، یک برگه بذارن جلوشون و مطالبی که در کلاس گفته می شه رو لیست کنن یا فهرست کنن یا  خیلی کلی خلاصه کنن و یا بهتر از همه (از جلسه دو به بعد) با کشیدن اشکالی مثلاً یک شبکه از گره ها و یال ها، ارتباط مطالب درسی رو با هم ترسیم کنن. البته برای ترغیب و تشویق هم می شه کارهایی کرد، سه نقشه برتر رو انتخاب کرد، قرار دادن نقشه ها در سایت های پروژه شون و ...

این ترم هم باید جلسات سخنرانی و بازدید به مناسبت ها رو تدارک دید، نزدیکی بیشتر بچه ها و احساس تعلق به جمع، روحیشون رو شاد می کنه در واقع زمینه برا کارهای درسی فراهم می شه و اینکه همه چیز درس نیست ...

ساده تر از

تمام سوالات امتحان دینی

پیچیده تر از

همه مباحث فیزیک مکانیک

                             در گردش است جهان